چهار میخ به تابوت یک عشق

میخ اول: رمانتیک
دست می­کشم به خواب زمین:
ـ از این طرف!
همچون جانوری در ابتدای فصل
می­بویم و ،
پر از غریزه­های بهاری،
رد ِ تو را می­آیم.
ایستاده­ای در انتهای زمین
و تاریکی را
ـ به آرامی یک روز ـ
پشت و رو می­کنی.

 


 

میخ دوم: تراژیک
باز آوردی­ام به جهان
و من ماندم
روی پهنه برف؛

با طناب ناف؛
دو لکه خون؛
و رد پایی
که رسم ِ بی­پناهی من بود
بر مساحت دشت
افق، همیشه خطی نیست که حاشیه می­دهد به دور دست.
افق، گاهی،
خطی­ست که نیست؛
نه دور،
نه در کف دست.

میخ سوم: کمیک
درازتر از آن بود که...
هه...
هه...
می­خواستم به یک پرِش
بپرم از این طرف شب
به آن طرف.
پریدم و اوفتادم
تا دسته توی تاریکی.
درازتر از آن بود که...
دیگر پی­ام نگرد.
حالا،
از جنس ذره­های هوایم و
از تبار تاریکی.
درازتر از آن بود که...
هه...
هه...

 


 

میخ چهارم:
...
.....
..
...........کج!

 

 

رضا قاسمی، مه ۱۹۹۸، پاریس