میخ اول: رمانتیک
دست میکشم به خواب زمین:
ـ از این طرف!
همچون جانوری در ابتدای فصل
میبویم و ،
پر از غریزههای بهاری،
رد ِ تو را میآیم.
ایستادهای در انتهای زمین
و تاریکی را
ـ به آرامی یک روز ـ
پشت و رو میکنی.
میخ دوم: تراژیک
باز آوردیام به جهان
و من ماندم
روی پهنه برف؛
با طناب ناف؛
دو لکه خون؛
و رد پایی
که رسم ِ بیپناهی من بود
بر مساحت دشت
افق، همیشه خطی نیست که حاشیه میدهد به دور دست.
افق، گاهی،
خطیست که نیست؛
نه دور،
نه در کف دست.