خسرو شکیبایی درگذشت

 

شاید دل­مان برای «ش» گفتن­اش تنگ شود، برای آن بالا پایین پریدن­اش برای حالی کردن به جناب روان­پزشک که هیچ پخی نشده تو زندگی­اش، برای آن تنهایی­اش، پیاده شدن­ از قطار بعد از اسارت­اش و نگاه کردن به عکس کیمیا و اشک­های­اش، برای آن زیرپوش و سیگارکشیدن­اش در اتوبوس و .......

از روزی روزی­گاری تا اتوبوس شب.

صبح از خواب بیدار شدم و sms بود که خبر می­داد از درگذشت­اش.

پارسال همین زمان­ها، دم در سینمای کانون ایستاده بودم. قرار بود اتوبوس شب پخش و تحلیل و نقد شود.

- سلام

- سلام استاد

- ابن جلسه نقد کجاست؟ باید برم تو؟ کدوم ور برم؟

مسیر به­اش گفتم و با همراه­اش رفت.

امروز سایت سینمای ما تیتر زد:

 

پایان آشفتگی­های هامون