ادامه دارد...

اول. برای دقایقی آنچنان لذتی بردم که وصف­اش بسیار سخت است. شب بود. فکر کنم ساعت از دوازده گذشته بود. حامد موبایل­اش را به ضبط نصب کرد و بعد دکمه play را فشار داد. وه.... همیشه این کار را انجام می­دهد. تکه­هایی از فیلم کالت­های ایرانی را روی موبایل­اش می­ریزه و در ماشین­اش گوش می­دهد. تنها صداست؛ تصویر سازی­اش با تو است. از مادر و سوته­دلان و هامون گرفته تا....

«فاطمه! فاطمه! تو خلاصه­ترین پیغام بهم رسوندی. چقدر ته دل­ام آروم شدم. فاطمه، فاطمه، فاطمه. دل­ام می­خواست اینجا بودی و سرم رو روی شانه­ات می­گذاشتم و سیر اشک می­ریختم، ولی چه کنم که چشمای زیادی روی من بود... .»

اتومبیل با سرعت در اتوبان در حال عبور بود و موسیقی نیز هم. وه...

دوم. این­روزها با سرعت و اشتیاق عجیبی می­خوانم. «موج نو» سینمای فرانسه، کتاب «دیپلماسی» نوشته هنری کسینجر و سرانجام نیز موفق شدم خواندن «طبل ِِحلبی» گونترگراس شروع کنم؛ و فلسفه که فکر کنم معلم شمشیراش را از رو بسته است. آغاز بدی نیست. مخصوصاً درشب­ها؛ به­قدر کافی در بهار خوابیده­ام.

سوم. علی قلی­پور از روزنامه چند کتاب برای معرفی­  فرستاده بود که در میان­شان دو کتاب بدجوری خوشحال­ام کرد. یکی «اندرون جهان سوم» نوشته پال هریسون و دیگری «در سایه آینده، تاریخ اندیشه مدرنیته» اثر سون اریک­ لیدمن، که این دومی را قرار بود بخرم که حالا در کنارم است. ناشر کتاب­ها نشر اختران است و هر دو چاپ اول در سال یکهراز و سیصد و هشتاد و هفت؛ داغ ِداغ.

چهارم. تجربه کردن را خیلی دوست دارم. به­ویژه اگر این تجربه در زمینه­ای باشد که آدمی بتواند توانایی­های­اش را بسنجد. نوشتن در برنامه­های صدا و سیما را امتحان نکرده بودم که این نیز به­سراغ­ام آمد. نمی­دانم می­توان­ام یا نه؟ ولی این جست­وجوگری را، این وول خوردن را دوست دارم. ساده؛ حال می­ده.

 

«قهرمان کیست؟ از بهشت رانده‌شده‌ای است که عزم بازگشت به بهشت دارد. قهرمان آن انسان فرهیخته‌ای است که قدم در راه تغییر وضعیت موجود می‌‌نهد. او به تمام سحتی‌ها و ناکامی‌ها، نبردها و دیوها، فریب‌ها و رنج و تنهایی که در پیش روی اوست آگاه است. اما ماندن در وضعیت فعلی را برای خود غیر ممکن می‌داند. او پا در سفری روحانی و درونی می‌گذارد، با همه مشکلات رو در رو [می‌شود] و پنجه در پنجه می‌آویزد؛ و نهایتا سربلند و آزاده وارد عالمی جدید می‌شود؛ که خود او خالق آن است. دنیایی که در آن امنیت کامل دارد، زیباست و دوست داشتنی. عاشق می‌شود، عاشق تمام هستی. سفری که آغازش از درون بود و پایانش در بیرون – در آغوش گرم زندگی. این سفر، سفر قهرمانی انسان است.»

مرد مرد، رابرت بلای، ترجمه: فریدون معتمدی، انتشارات مروارید