| ادامه دارد... |
«فاطمه! فاطمه! تو خلاصهترین پیغام بهم رسوندی. چقدر ته دلام آروم شدم. فاطمه، فاطمه، فاطمه. دلام میخواست اینجا بودی و سرم رو روی شانهات میگذاشتم و سیر اشک میریختم، ولی چه کنم که چشمای زیادی روی من بود... .» اتومبیل با سرعت در اتوبان در حال عبور بود و موسیقی نیز هم. وه... دوم. اینروزها با سرعت و اشتیاق عجیبی میخوانم. «موج نو» سینمای فرانسه، کتاب «دیپلماسی» نوشته هنری کسینجر و سرانجام نیز موفق شدم خواندن «طبل ِِحلبی» گونترگراس شروع کنم؛ و فلسفه که فکر کنم معلم شمشیراش را از رو بسته است. آغاز بدی نیست. مخصوصاً درشبها؛ بهقدر کافی در بهار خوابیدهام. سوم. علی قلیپور از روزنامه چند کتاب برای معرفی فرستاده بود که در میانشان دو کتاب بدجوری خوشحالام کرد. یکی «اندرون جهان سوم» نوشته پال هریسون و دیگری «در سایه آینده، تاریخ اندیشه مدرنیته» اثر سون اریک لیدمن، که این دومی را قرار بود بخرم که حالا در کنارم است. ناشر کتابها نشر اختران است و هر دو چاپ اول در سال یکهراز و سیصد و هشتاد و هفت؛ داغ ِداغ. چهارم. تجربه کردن را خیلی دوست دارم. بهویژه اگر این تجربه در زمینهای باشد که آدمی بتواند تواناییهایاش را بسنجد. نوشتن در برنامههای صدا و سیما را امتحان نکرده بودم که این نیز بهسراغام آمد. نمیدانم میتوانام یا نه؟ ولی این جستوجوگری را، این وول خوردن را دوست دارم. ساده؛ حال میده. «قهرمان کیست؟ از بهشت راندهشدهای است که عزم بازگشت به بهشت دارد. قهرمان آن انسان فرهیختهای است که قدم در راه تغییر وضعیت موجود مینهد. او به تمام سحتیها و ناکامیها، نبردها و دیوها، فریبها و رنج و تنهایی که در پیش روی اوست آگاه است. اما ماندن در وضعیت فعلی را برای خود غیر ممکن میداند. او پا در سفری روحانی و درونی میگذارد، با همه مشکلات رو در رو [میشود] و پنجه در پنجه میآویزد؛ و نهایتا سربلند و آزاده وارد عالمی جدید میشود؛ که خود او خالق آن است. دنیایی که در آن امنیت کامل دارد، زیباست و دوست داشتنی. عاشق میشود، عاشق تمام هستی. سفری که آغازش از درون بود و پایانش در بیرون – در آغوش گرم زندگی. این سفر، سفر قهرمانی انسان است.» مرد مرد، رابرت بلای، ترجمه: فریدون معتمدی، انتشارات مروارید |