تابستان

هر یک به­چیزی مشغول و به­آن خوشدل و خرسند. بعضی روحی بودند، به­روح ِخود مشغول بودند، بعضی به­عقل ِخود، بعضی به نفس ِخود. تو را بی­کس یافتیم. همه یاران رفتند به­سوی مطلوبان خود و تنهات رها کردند. من یار بی­یارانم.

مقالات شمس، محمدعلی موحد

 

اول. شاید تاکنون هیچ­گاه اسپانیایی­ها اینچنین  نبودند و برای کشورشان هورا نکشیده بودند؛ از ته قلب فریاد «VIVA ,VIVA» سر نداده بودند که این از عجایب فوتبال است؛ از باسک تا کاتالونیا. اکنون آنها نیز طعم شیرین آن «آنی» که دیگر ملت­های اروپایی مثل آلمان، ایتالیا و فرانسه از آن بهره می­برند را شاید برای مدتی بچشند. جام صاحب خود را یافت و افسوس­اش ماند تا چهار سال دیگر برای سیراب شدن عشاق فوتبال.

دوم. فصل امتحانات و جزوه و حرف­های اساتید با اندکی پرت و پلاهای­شان تمام شد. البته که دیگر از آن لذت آمدن و گذراندن تابستان مثل گذشته­ها خبری نیست و آن شور و حرارتی که در انتظار پایان امتحانات ثلث سوم مثل خوره آدمی را می­خورد؛ هم نیز. امتحانات دانشگاه همه ذهن و توان آدمی را مصرف می­کند. لیستی از کتاب­ها و فیلم­هایی که باید در این شب­ها بخوانم و ببینم را آماده کردم. فکر می­کنم ویژگی این فصل همین است که احساس می­کنی وقت بیشتری داری، تنها احساس می­کنی.

سوم. ولی باز هم تابستان است. شب­های بلند و گرم. تنگ پر از آب و البته آن یخ­ها که با چه سر و صدایی خودشان را داخل لیوان پرتاب می­کنند. زمانه عوض شده است. به­گمان­ام جزو آخرین دسته از بچه­هایی بودیم که حض خوابیدن در بالاپشت­بام را برده­ایم و آن که نبرده نصف عمرش در فنا است. تنها جای بد ماجرا، بالا آمدن خورشید بود که نورش صاف به چشمایت می­خورد. پتو و بالش زیر بغل به­دنبال سایه؛ این اتفاق آنقدر تکرار می­شد که دیگر خواب از سرت می­افتاد.