:: تک نگاری درباره روزمرگی ها و چند چیز دیگر ::                                               ::Email:ali.bozorgian@gmail.com::

شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی


مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 22 مرداد ماه سال 1387
رنج پارسی

دو تا دوست بودند

آنکه دوست داشت بمیرد، زنده ماند

آن دیگری که دوست داشت زنده بماند

مُرد.

vvv

اول. مردمی هستیم که به شدت از «تنهایی اجتماعی» رنج می‌بریم. در کارهای گروهی اجتماعی به‌شدت ناتوان و ناکارآمد نشان می‌دهیم. نشانه­های این همه ناکارآیی را می­توان به­راحتی در جامعه ایرانی دید. احزاب _فارغ از بود و نبودش­_ در ایران به وضوح فراوان فاقد جایگاه اجتماعی هستند. اتحادیه‌های کارگری از اعتبار اجتماعی برخوردار نیستند. در ورزش­های گروهی هیچ­گاه به موفقیت نرسیده­ایم؛ در مقابل در جودو، تکواندو، کشتی و ... که چندان نیازی به گروه نیست و به فرد، به تلاش خود ورزشکار متکی است همواره مدعی بوده­ایم. این ویژگی اجتماعی یا بهتر بگویم درد اجتماعی حتی در مراسم و مناسک مذهبی­مان نیز دیده می­شود. در ایام محرم کوچه­ها و خیابان­ها مملو است از تکایا و هیأت­های مذهبی؛ سر  و ته و وسط هر کوچه، یک تکیه عزاداری برپا شده­است آن هم با عزاداران اندک؟!. مردم ما حتی دارای «پاتوق اجتماعی» نیز نیستند. آنچه را به وضوح در غرب مشاهده می‌کنیم این است که مردم این جوامع با اینکه دچار «تنهایی خانوادگی» هستند اما بهره‌مند از «همبستگی اجتماعی» می‌باشند. بعدازظهر تمامی کافه‌ها پر از افرادی است که به تنهایی می‌آیند و در این جاها به گفت‌وگو و بحث با دیگر افراد در حین نوشیدن می‌پردازند یا به مطالعه مشغول می‌شوند. اینها تنهایی فردی را با اتصال با افراد غریبه در رابطه با دغدغه راجع به ارتقا و بهبود وضع اجتماعی جبران می‌کنند. آنچه در ایران نظاره‌ می­کنیم این واقعیت است که افراد به‌شدت فراوان بهره‌مند و برخوردار از «وابستگی خانوادگی» هستند و بیشترین ساعات را با افراد خانواده چه دور و چه نزدیک می‌گذرانند، مردم از «همبستگی اجتماعی» برخوردار نیستند به عبارت دیگر مردم دچار «تنهایی اجتماعی» هستند. مردم همه چیز را برای خانواده خود می‌خواهند و نسبت به اجتماع و شرایط زندگی دیگران به‌شدت بی‌اعتنا هستند. در غرب مردم بیشتر در خصوص جامعه دغدغه دارند و فی‌المثل قانونی وضع می‌شود که محیط زیست باید حمایت شود. در ایران خانواده محور همه چیز است و جامعه چرخ دوم حیات. مردم غرب اجتماع را قلمرو زندگی می‌دانند و خواهان بهبود شرایط آن هستند. پاتوق اجتماعی مرکز و خاستگاه مباحثه و گفت‌وگو است. ایرانیان خانواده را محور زندگی می‌دانند و چون اجتماع فاقد اهمیت می‌گردد بنابراین فراوان وقت برای غیبت و نقد مخرب دیگر افراد یافت می‌شود.

دوم. داشتم فیلم افسانه 1900 ساخته جزپه ترناتوره را می­دیدم. تمام فیلم خیال است. واقعیتی در کار نیست. هیچ پشت پرده­ای را نمی­خواهد افشا کند، بازگوکننده درد و رنج و آسیب اجتماعی نیز نیست ولی بیننده را غرق در آرزوها می­کند. آنجا که 1900 درحالی­که کشتی در طوفان دریا سرگردان است، پشت پیانو می­نشیند و رقصان در تالارهای کشتی؛ بی­قید به نواختن می­پردازد... آنچه در هنر ارزشمندترین است خیال است؛ تخیل هنرمند. آن­چه که اگر از هنرمند گرفته شود چیزی نمی­ماند. آنچه که سبب خلق اثر هنری می­شود آرزو است؛ وهم. فیلم­های تولیدی در ایران چنگی به دل نمی­زند؛ شور و اشتیاقی برای دیدن­شان نیست چرا که تخیل و آرزویی درکار نیست. در کشورهایی که سرکوب اجتماعی و هنری وجود دارد آثار هنری درخوری تولید نمی­شود زیرا که آزادی نیست. آزادی است که خیال را می­سازد (چقدر این کلمه را مصرف و این را نیز به لجن کشیده­ایم. چه کنم که کلمه دیگری جای آن نیافتم). یکی از اثرات این بد وضعیتی تولید شدن فیلم­هایی است که تنها در یکی دو ژانر است. فیلم­ها شبیه هم شده­اند؛ دیالوگ­ها، لوکیشن­ها، شخصیت­ها، ... . دفاع مقدس، اجتماعی و طنز؛ این چند گونه فیلم است که در ایران ساخته می­شود. نوآر، وسترن، علمی تخیلی، پلیسی، ... ژانرهایی است که در ایران ساخته نشده است که اگر هم ساخته شده فیلم­هایی است که دیدنی نیستند. آری قوه خیال است که نویسنده­ها را (هم داستان­نویس و هم فیلم­نامه­­نویس) پرورش می­دهد و در نهایت به فیلم­هایی منتهی می­شود که فیلم است، آرزو است و در نهایت که فیلم برای خود ِفیلم است نه چیز دیگر.

vvv

روزی­که شاه رفت جمهوری یک طرفه شد

روزی­که تنها راه آزادی از انقلاب بود

روزی­که مهتاب بود، سراب بود، سراب ناب بود

آن نوشابه که هشت­ساله کنار حضرت

معصومه خوردم­اش،

مادر خریده بود، سبز بود، سِوِناب بود

آوخ، چه کرد با ما این جان روزگار

آوخ، چه داد به ما هدیه آموزگار

طراحی کِت کُتلریس، قدسی قاضی نور

روح جان ِکارگری پله عبور

خشم ِشدید ِبرف رو به فقیر

انگشت یخ­زده پسر ِروزنامه­فروش

یخ شکسته با اشاره انگشت

آب ِروان، سیل ِدمان

عقده به تیراژ پنج هزار تا

از آسمان میکروفن می­بارید جبراً

گوساله هم یکی را بلعید سهواً

روزی­که گوشت مفت­ترین جنس بود

قصه کلیشه پولدار ناجنس بود

دختر به­نام «نِل»، در های و هوی شهر،

در جست وجوی عدل ِابد، پارادایس بود

بر پشت موی ریخته بر چشم برادرش

آن موهای منفصل از گردن ِپدربزرگ

در لای چرخ کالسکه

در لای عاچ چرخ کالسکه

در لای عین عاچ چرخ کالسکه

در لای چرخش عین عاچ چرخ کالسکه

در لای چرخ چرخش این همه بازی روزگار

بسی رنج بردیم در این سال ِسی

که رنج برده باشیم فقط فارسی

 

روزی­که مُرد خواهد جان بچه­گی

روزی­که حسرت واژه بست بر تو پایه نئشگی

روزی­که آتش به چه کار آید، تریاک را به بازدم­ات پس

روزی­که منقل به چه کار آید، وافور را به سینه ات بنشان

روزی­که مُرد خواهد جان بچه­گی

روزی­که حسرت واژه بست بر تو پایه نئشگی

روزی­که آتش به چه کار آید، تریاک را به

بازدم­ات پس

روزی­که منقل به چه کار آید، وافور را به

سینه ات بنشان

روزی­که رهبر نوجوان تانک خورده بود

روزی­که آستین کوتاه لگد میان گرده بود

روزی­که ریش

روزی­که زیر بغل پاره

روزی­که یخه از فرط ایمان چرک بود

روزی­که داگلاس هنوز مایکل نبود، کِرک بود

روزی­که شهوت هنوز در حومه شهر بود

روزی­که در استعاره فلک، قطره بحر بود

روزی­که دنیا تمام می­شد هر هفته،

جمعه­ها غروب

روزی­که سرد بود

حرام شطرنج و تخته­نرد بود

تنها حلال این رنگ و روی زرد

تنها حلال باری افیون و گرد بود

روزی­که وُله تنها عکس گمگشتگان بود

ایران نبود مهد تشنگان بود

روزی­که پایتخت دشت آزادگان بود

دشت نبود، خیابان، پادگان بود

روزی­که چمران بر پارک وی آرام خُسبید

روزی­که فوزیه در کربلا شد شهید

 

روزی­که خرید مادر کیف مدرسه، قرمز، چمدانی،

 کلاس اول، با کلید

روزی­که سخت حل می­شد  اصل هندسه،

دبیر همدانی، صد کاروان شهید

روزی­که مُرد خواهد جان بچه­گی

روزی­که حسرت واژه بست بر تو پای نئشگی

روزی­که رفت بر باد

روزی که ماند در یاد

شهر کلان که روزی علی آباد باد

روزی­که رفت از یاد

روزی­که داد بر باد

تا باد چنین باد

داد و بیداد

روزی­که خط­کش تصویری،

شکست میانه تنبیه

روزی­که زنگ خانه­ها

صور اسرافیل بود گویی

روز درک تضاد، تبعیض، تفاخر، ترجیح

روز لکه آب شور چشم­ات بر غلط دیکته

روز حسرت یک بارفیکس در ذهن لاغر بازو

روز حسرت یک یار فیکس بودن در تیم مدرسه

روز اشاعه سخنان نوآموخته

روز تعریف پرهیجان فیلم «هی جو»

روزی­که رید بر تو دختر همسایه

روزی­که درید پدرت را کشور همسایه

روزی­که مرگ از در بسته زپنجره تو آمد

روزی­که دو کانال بود

کانال یک به جنگ می­رفت،

 از کانال دو «واتو واتو» آمد


شنبه 12 مرداد ماه سال 1387
سبیل

«میلیون‌ها نفر آرزوی ابدیت دارند، در حالی که هنوز نمی‌دانند باید با عصر یک روز بارانی چطور کنار بیایند.»

سوزان ارتز

اول. چرا مردمانی طلبکار هستیم؟ این چه ویژگی اجتماعی و تاریخی است که در این خاک نهفته است؟ حتی در روابط روزمره­ نیز این­گونه­ایم. دختری از پسری جدا شده و هنوز خود را طلب­کار می­داند، ورزشکاری به خاطر چند مقام پس از گذشت دوره­اش هنوز جامعه را پاسخ­گو می­داند، بازیگر سینما نیز از مردم توقع دارد. در کشورهای توسعه­یافته قهرمانان و سوپراستارها بعد از گذر زمان و تمام شدن دوره­شان، بازنشسته، به گوشه­ای رفته و خاطرات خود را می­نویسند. عجیب آنکه از خدا نیز متوقع هستیم. دست­هایمان همیشه رو به آسمان و دهانمان باز و منتظر معجزه­ایم. مردم جهان سوم مردمی «طلب­مند» هستند چرا که به علت عدم توانایی ساختارهای حکومتی دربرآوردن مطالبات حق آنان، مجبورند برای تأمین نیازهای خود مداوماً از خداوند طلب کمک کنند و او را متعهد بدانند. در چنین صورتی است که حیات مذهبی جنبه مردمی نمی­یابد و هم­چنان ویژگی الهی خود را حفظ می­کند. چون نیازهای مردم از طریق فرآیندهای قانونی و کانال­های زمینی برآورده نمی­شوند. توده­ها خداوند را طلب می­گیرند، او را در مقام تنها عنصر توانا به برآوردن نیازهای خود پیدا می­کنند. در چنین فضایی است که مذهب ماهیت الهی خود را حفظ می­کند. حیات مذهبی آمریکا به لحاظ توانایی حکومت در پاسخگویی یه مطالبات مردم یک ذهنیت «وظیفه­مندی» در بین شهروندان شکل داده­است. مردم خود را در برابر خداوند متعهد می­دانند و این را وظیفه نهایی خود می­دانند که در جامعه عامل خیر و رفاه گردند. در این جاست که مذهب، احیاگر و حیات­بخش می­شود و این الزام اولیه پویایی­بخشی به هستی انسانی و اجتماعی است. احساس و درک عقلانی وظیفه­مندی در برابر پروردگارغایت شکوه انسانی و معنابخش حیات انسانی است و این تضمینی بر پویایی اجتماعی و سیاسی است.

دوم. موسسه فیلم آمریکا، به بهانه‌های مختلف فهرستی از فیلم­ها منتشر می‌کند که آخرین فهرست‌‌اش بر اساس ده ژانر سینمایی است؛ ده فیلم از ده ژانر. جالب آنکه فیلم‌های محبوب­ام بیش‌تر یا از ژانر معمایی و کارآگاهی است، یا وسترن و یا گنگستری. از مرد سوم و شاهین مالت و محله چینی‌ها گرفته تا جویندگان و ماجرای نیمروز و این گروه خشن و بوچ کسیدی و ساندنس کید و مک‌کیب و خانم میلر و بالاخره پدرخوانده 2 و پالپ فیکشن و رفقای خوب. ژانرهای که در آن آدم‌های ناجور معمولاً قهرمان‌های داستان‌های مخوف و خشن و وهم‌آلودی هستند.

سوم. تأثیرات یک فیلم تا کجاست؟ چگونه تصاویر همراه می­شود با آدمی تا آنجا که چند شبانه­روز خود را با دیالوگ­ها و سکانس­های­اش گذرانی. زیر لب نجوا کنی و جلوی چشمان­ات قهرمانان فیلم­ها را به صف کنی و با آنها سخن بگویی. از کمپانی­های رؤیاساز هالیوودی سخن­های بسیاری رفته­است. هالیوود نماد و سمبل فیلم­سازی است. خط سیر سینما  در دهه­های اخیر را فیلم­هایی مشخص کرده­اند که از این کارخانه بیرون آمده­اند. امروز ملاک و معیار فیلم خوب از دل تصاویری است که آنان بر پرده پخش می­کنند؛ و چه باشکوه است لحظاتی که جشنواره کن که یگانه جشنواره فیلم­های هنری می­نامنداش هر سال که از عمرش می­گذرد نخل طلایی را به فیلم­هایی می­دهد که وزن عیارشان به آن عیار آمریکایی نزدیک­تر باشد. سینمای خواب­آور به­اصطلاح هنری- کدام هنر؟- دیگر خریداری ندارد. پزهای روشنفکرانه و چند مرد که در کافه­ای مدام در حال وراجی کردن هستند هم برای اروپایی­های بافرهنگ نیز دیگر حوصله­بر شده است. اکنون زمانه­ای است که دیگر مرزی میان فیلم هنری و غیره نیست. سخن از فیلم خوب است و فیلم خوب فیلمی است که حرف بزند، دل بلرزاند و تکان­ات بدهد و این فیلم خوب همان است که نزدیک باشد به آن معیار. بی­شک منظورم سینمای آندری تارکوفسکی، تروفو، بونوئل و آنجلوپلوس  ... نیست که آنها یگانه بودند. مقصودم آن دسته فیلم­های آبکی و سرسری است که مدعی­اند تمام پاسخ­ها به پرسش­های هستی را در فیلم­هایشان گنجانده­اند. و جالب اینکه در  جامعه ما نیز مد شده: «اوه نه من فیلم­های هالیوودی نمی­بینم. ا ِ... فقط فیلم­های هنری» و مضحک­تر آنکه فیلمی را خوب می­دانند که هزینه ساخت پایینی داشته باشد و یا بازیگران هرچه کج و کوله­تر فیلم هنری­تر و ارزشمندتر. در هر جمع کوچکی و یا در کافه­ای کنار دوستان، شنیدن چنین اظهار فضل­هایی عادی است. و در آخر اصلاً مهم نیست یک فیلم کجا ساخته شده و با چه هزینه­ای. می­تواند فیلمی در کافه­های پاریس بگذرد، مزخرف دربیاید و فیلمی با هزینه میلیارد دلاری در قلب لس آنجلس بی­نظیر و بالعکس. مهم آن «آنِ» فیلم است.

چهارم. وقتی فیلم را برای دوم آن هم پیاپی دیدم دیگر باید بلند می­شدم. جلوی آینه ایستادم. حالا سبیلی گذاشته­ام مثل کالین فارل، طوری که گوشه­هایش کمی پایین­تر بیاید. «میامی وایس» استاد مایکل مان را ندیده بودم تا اینکه ...

قایق موتوری با سرعت سرسام­آوری از کنار دوربین می­گذرد و دور می­شود. خورشید گوشه تصویر غروب کرده است. سونی کراکت (کالین فارل) و ایزابلا (گونگ لی) را می­بینیم، در قایق در کنار هم. موهای­شان در هوا می­لغزد....

اگر ادامه­اش دهم به بحث قسمت سوم ختم می­شود. پس بی­خیال.

«چرا هر کاری که ما توش خبره‌ایم، غیر قانونیه؟» دیالوگی از فیلم بوچ کسیدی و ساندنس کید


پنجشنبه 3 مرداد ماه سال 1387
چهار میخ به تابوت یک عشق

میخ اول: رمانتیک
دست می­کشم به خواب زمین:
ـ از این طرف!
همچون جانوری در ابتدای فصل
می­بویم و ،
پر از غریزه­های بهاری،
رد ِ تو را می­آیم.
ایستاده­ای در انتهای زمین
و تاریکی را
ـ به آرامی یک روز ـ
پشت و رو می­کنی.

 


 

میخ دوم: تراژیک
باز آوردی­ام به جهان
و من ماندم
روی پهنه برف؛

با طناب ناف؛
دو لکه خون؛
و رد پایی
که رسم ِ بی­پناهی من بود
بر مساحت دشت
افق، همیشه خطی نیست که حاشیه می­دهد به دور دست.
افق، گاهی،
خطی­ست که نیست؛
نه دور،
نه در کف دست.

میخ سوم: کمیک
درازتر از آن بود که...
هه...
هه...
می­خواستم به یک پرِش
بپرم از این طرف شب
به آن طرف.
پریدم و اوفتادم
تا دسته توی تاریکی.
درازتر از آن بود که...
دیگر پی­ام نگرد.
حالا،
از جنس ذره­های هوایم و
از تبار تاریکی.
درازتر از آن بود که...
هه...
هه...

 


 

میخ چهارم:
...
.....
..
...........کج!

 

 

رضا قاسمی، مه ۱۹۹۸، پاریس


شنبه 29 تیر ماه سال 1387
خسرو شکیبایی درگذشت

 

شاید دل­مان برای «ش» گفتن­اش تنگ شود، برای آن بالا پایین پریدن­اش برای حالی کردن به جناب روان­پزشک که هیچ پخی نشده تو زندگی­اش، برای آن تنهایی­اش، پیاده شدن­ از قطار بعد از اسارت­اش و نگاه کردن به عکس کیمیا و اشک­های­اش، برای آن زیرپوش و سیگارکشیدن­اش در اتوبوس و .......

از روزی روزی­گاری تا اتوبوس شب.

صبح از خواب بیدار شدم و sms بود که خبر می­داد از درگذشت­اش.

پارسال همین زمان­ها، دم در سینمای کانون ایستاده بودم. قرار بود اتوبوس شب پخش و تحلیل و نقد شود.

- سلام

- سلام استاد

- ابن جلسه نقد کجاست؟ باید برم تو؟ کدوم ور برم؟

مسیر به­اش گفتم و با همراه­اش رفت.

امروز سایت سینمای ما تیتر زد:

 

پایان آشفتگی­های هامون


یکشنبه 23 تیر ماه سال 1387
ادامه دارد...

اول. برای دقایقی آنچنان لذتی بردم که وصف­اش بسیار سخت است. شب بود. فکر کنم ساعت از دوازده گذشته بود. حامد موبایل­اش را به ضبط نصب کرد و بعد دکمه play را فشار داد. وه.... همیشه این کار را انجام می­دهد. تکه­هایی از فیلم کالت­های ایرانی را روی موبایل­اش می­ریزه و در ماشین­اش گوش می­دهد. تنها صداست؛ تصویر سازی­اش با تو است. از مادر و سوته­دلان و هامون گرفته تا....

«فاطمه! فاطمه! تو خلاصه­ترین پیغام بهم رسوندی. چقدر ته دل­ام آروم شدم. فاطمه، فاطمه، فاطمه. دل­ام می­خواست اینجا بودی و سرم رو روی شانه­ات می­گذاشتم و سیر اشک می­ریختم، ولی چه کنم که چشمای زیادی روی من بود... .»

اتومبیل با سرعت در اتوبان در حال عبور بود و موسیقی نیز هم. وه...

دوم. این­روزها با سرعت و اشتیاق عجیبی می­خوانم. «موج نو» سینمای فرانسه، کتاب «دیپلماسی» نوشته هنری کسینجر و سرانجام نیز موفق شدم خواندن «طبل ِِحلبی» گونترگراس شروع کنم؛ و فلسفه که فکر کنم معلم شمشیراش را از رو بسته است. آغاز بدی نیست. مخصوصاً درشب­ها؛ به­قدر کافی در بهار خوابیده­ام.

سوم. علی قلی­پور از روزنامه چند کتاب برای معرفی­  فرستاده بود که در میان­شان دو کتاب بدجوری خوشحال­ام کرد. یکی «اندرون جهان سوم» نوشته پال هریسون و دیگری «در سایه آینده، تاریخ اندیشه مدرنیته» اثر سون اریک­ لیدمن، که این دومی را قرار بود بخرم که حالا در کنارم است. ناشر کتاب­ها نشر اختران است و هر دو چاپ اول در سال یکهراز و سیصد و هشتاد و هفت؛ داغ ِداغ.

چهارم. تجربه کردن را خیلی دوست دارم. به­ویژه اگر این تجربه در زمینه­ای باشد که آدمی بتواند توانایی­های­اش را بسنجد. نوشتن در برنامه­های صدا و سیما را امتحان نکرده بودم که این نیز به­سراغ­ام آمد. نمی­دانم می­توان­ام یا نه؟ ولی این جست­وجوگری را، این وول خوردن را دوست دارم. ساده؛ حال می­ده.

 

«قهرمان کیست؟ از بهشت رانده‌شده‌ای است که عزم بازگشت به بهشت دارد. قهرمان آن انسان فرهیخته‌ای است که قدم در راه تغییر وضعیت موجود می‌‌نهد. او به تمام سحتی‌ها و ناکامی‌ها، نبردها و دیوها، فریب‌ها و رنج و تنهایی که در پیش روی اوست آگاه است. اما ماندن در وضعیت فعلی را برای خود غیر ممکن می‌داند. او پا در سفری روحانی و درونی می‌گذارد، با همه مشکلات رو در رو [می‌شود] و پنجه در پنجه می‌آویزد؛ و نهایتا سربلند و آزاده وارد عالمی جدید می‌شود؛ که خود او خالق آن است. دنیایی که در آن امنیت کامل دارد، زیباست و دوست داشتنی. عاشق می‌شود، عاشق تمام هستی. سفری که آغازش از درون بود و پایانش در بیرون – در آغوش گرم زندگی. این سفر، سفر قهرمانی انسان است.»

مرد مرد، رابرت بلای، ترجمه: فریدون معتمدی، انتشارات مروارید


سه شنبه 18 تیر ماه سال 1387
۱۸ تیر؛ زخم و مرگ

مرثیه برای «ایگناسیو سانچز مخیاس»
Ignacio Sanchez Mejias

برای دوست عزیزم
انکارناسیون لوپس خول‌وس

 

در ساعت پنج عصر.

درست ساعت پنج عصر بود.

پسری پارچه‌ی سفید را آورد

در ساعت پنج عصر

سبدی آهک، از پیش آماده

در ساعت پنج عصر

باقی همه مرگ بود و تنها مرگ

در ساعت پنج عصر

باد با خود برد تکه‌های پنبه را هر سوی

در ساعت پنج عصر

و زنگار، بذر ِ نیکل و بذر ِ بلور افشاند

در ساعت پنج عصر.

اینک ستیز ِ یوز و کبوتر

در ساعت پنج عصر.

رانی با شاخی مصیبت‌بار

در ساعت پنج عصر.

ناقوس‌های دود و زرنیخ

در ساعت پنج عصر.

کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند

در ساعت پنج عصر.

در هر کنار کوچه، دسته‌های خاموشی

در ساعت پنج عصر.

و گاو نر، تنها دل ِ برپای مانده

در ساعت پنج عصر.

 

چون برف خوی کرد و عرق بر تن نشستش

در ساعت پنج عصر.

چون یُد فروپوشید یکسر سطح میدان را

در ساعت پنج عصر.

مرگ در زخم‌های گرم بیضه کرد

در ساعت پنج عصر

بی‌هیچ بیش و کم در ساعت پنج عصر.

تابوت چرخداری ست در حکم بسترش

در ساعت پنج عصر.

نی‌ها و استخوان‌ها در گوشش می‌نوازند

در ساعت پنج عصر.

تازه گاو ِ نر به سویش نعره برمی‌داشت

در ساعت پنج عصر.

که اتاق از احتضار مرگ چون رنگین کمانی بود

در ساعت پنج عصر.

قانقرایا می‌رسید از دور

در ساعت پنج عصر.

بوق ِ زنبق در کشاله‌ی سبز ِ ران

در ساعت پنج عصر.

زخم‌ها می‌سوخت چون خورشید

در ساعت پنج عصر.

و در هم خرد کرد انبوهی ِ مردم دریچه‌ها و درها را

در ساعت پنج عصر.

در ساعت پنج عصر.

آی، چه موحش پنج عصری بود!

ساعت پنج بود بر تمامی ساعت‌ها!

ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه!

 

فدریکو گارسیا لورکا

 

 


یکشنبه 16 تیر ماه سال 1387
به مناسبت سالمرگ شهید ثالث

 

سهراب شهیدثالث سینماگر نامی ایرانی، ده سال پیش در دهم تیرماه یک­هزار و سیصد و هفتاد و هفت(اول ژوئیه ۱۹۹۸) در شیکاگو به بیماری سرطان کبد درگذشت، درحال­که تنها سه روز قبل از آن پنجاه و چهارساله ساله شده بود. شهید ثالث با دو فیلم برجسته‌ای که در ایران ساخت، یک اتفاق ساده (محصول ۱۳۵۲) و طبیعت بی‌جان (محصول ۱۳۵۳) به عنوان یکی از برجسته‌ترین چهره‌های سینمای نوی ایران شناخته شد. شهید ثالث در سال ۱۳۵۴ (۱۹۷۵) برای ساختن فیلم "در غربت" به کشور آلمان رفت و در این کشور ماندگار شد. او در سال‌های بعد در آلمان حدود ۱۰ فیلم سینمایی ساخت که برخی از آنها در جشنواره‌های بین‌المللی به موفقیت رسیدند و جوایزی کسب کردند: زمان بلوغ (۱۹۷۶)، آخرین تابستان گرابه (۱۹۸۰)، فیلم مستند بلندی درباره آنتون چخوف نویسنده روس(۱۹۸۱)، اوتوپیا (۱۹۸۲) و گل‌های سرخ برای آفریقا (۱۹۹۱).

فیلم‌های‌ سینمایی‌ شهید ثالث‌ راهگشای‌ حضور سینمای‌ ایران‌ در جشنواره‌ جهانی‌ شد. آثاری‌که‌ او در ایران‌ ساخت‌ به‌ دلیل‌ نگاه‌ تلخ‌ و واقع‌گرایانه‌ او و ریتم‌ کند فیلم‌هایش‌ مورد توجه‌ عامه‌ مردم‌ قرار نگرفت‌. می­گویند آغازگر موج جدید سینمای ایران، اگر موجی درکار باشد، بوده و فیلم­سازان بسیاری متأثر از اویند. فیلمسازی که هیچ­گاه فیلم پرفروش نساخت؛ فیلم­های­اش پربیننده نبودند اما گیرا و ماندگار شدند. در سال­های پایانی عمرش در غربت برای ساخت آخرین فیلم­اش بسیار تلاش کرد اما دیگر مرگ او را یاری نکرد.

پیرزن تلاش بی­پایانی می­کند برای نخ کردن سوزن. سوزن­بان در کنارش نشسته و به او نگاه ­می­کند. دقایق می­گذرد و هم­چنان پیرزن درکار خود و پیرمرد نیز... .

 

فیلم شناسی (کارگردان)

گلهای سرخ برای آفریقا (1991) / فرزندخوانده ویرانگر (1986) / درخت بید (1984) / هانس نوجوانی از آلمان (1983) / گیرنده ناشناس (1983) / اوتوپیا (1982) / یک زندگی، چخوف (1981) مستند / آخرین تابستان گرابه (1980) / نظم (1980) / تعطیلات طولانی لوته ایزنر (1979) مستند / خاطرات یک عاشق (1977) / زمان بلوغ (1976) / در غربت (1975) / طبیعت بی جان (1974) / یک اتفاق ساده (1974) / سیاه و سفید (1973) فیلم کوتاه / آیا؟ (1973) فیلم کوتاه / رقص های محلی ترکمن (1971) فیلم کوتاه / رقص بجنورد (1970) فیلم کوتاه / رقص های تربت جام (1970) فیلم کوتاه / نمایشگاه 48 (1969) فیلم کوتاه / رستاخیز (1969) فیلم کوتاه / بزم درویشان (1969) فیلم کوتاه / قفس (1966) فیلم کوتاه

فیلم شناسی (نویسنده)

گلهای سرخ برای آفریقا (1991) / درخت بید (1984) / گیرنده ناشناس (1983) / اوتوپیا (1982) / یک زندگی، چخوف (1981) مستند / آخرین تابستان گرابه (1980) / نظم (1980) / تعطیلات طولانی لوته ایزنر (1979) مستند / خاطرات یک عاشق (1977) / زمان بلوغ (1976) / در غربت (1975) / طبیعت بی جان (1974) / یک اتفاق ساده (1974) / سیاه و سفید (1973) فیلم کوتاه / آیا؟ (1973) فیلم کوتاه / رقص های محلی ترکمن (1971) فیلم کوتاه / رقص بجنورد (1970) فیلم کوتاه / رقص های تربت جام (1970) فیلم کوتاه / نمایشگاه 48 (1969) فیلم کوتاه / رستاخیز (1969) فیلم کوتاه / بزم درویشان (1969) فیلم کوتاه / قفس (1966) فیلم کوتاه

فیلم شناسی (تدوین گر)

ساز دهنی (1974)

جوایز

نامزد دریافت جایزه خرس طلایی از فستیوال فیلم برلین (اوتوپیا / 1983)

نامزد دریافت جایزه خرس طلایی از فستیوال فیلم برلین (در غربت / 1975)

برنده جایزه FIPRESCI از فستیوال فیلم برلین (در غربت / 1975)

برنده جایزه OCIC از فستیوال فیلم برلین (در غربت / 1975)

برنده جایزه Interfilm از فستیوال فیلم برلین (در غربت / 1975)

نامزد دریافت جایزه خرس طلایی از فستیوال فیلم برلین (طبیعت بی جان / 1974)

برنده جایزه خرس نقره ای از فستیوال فیلم برلین (طبیعت بی جان / 1974)

برنده جایزه FIPRESCI از فستیوال فیلم برلین (طبیعت بی جان / 1974)

برنده جایزه OCIC از فستیوال فیلم برلین (طبیعت بی جان / 1974)

برنده جایزه Interfilm از فستیوال فیلم برلین (طبیعت بی جان / 1974)

برنده جایزه OCIC از فستیوال فیلم برلین (یک اتفاق ساده / 1974)

برنده جایزه Interfilm از فستیوال فیلم برلین (یک اتفاق ساده / 1974)

برنده جایزه ویژه هیئت داوران بین الملل از جشنواره فیلم لوکارنو (زمان بلوغ / 1976)

برنده ج