|

شاید دلمان برای «ش» گفتناش تنگ شود، برای آن بالا پایین پریدناش برای حالی کردن به جناب روانپزشک که هیچ پخی نشده تو زندگیاش، برای آن تنهاییاش، پیاده شدن از قطار بعد از اسارتاش و نگاه کردن به عکس کیمیا و اشکهایاش، برای آن زیرپوش و سیگارکشیدناش در اتوبوس و .......
از روزی روزیگاری تا اتوبوس شب.
صبح از خواب بیدار شدم و sms بود که خبر میداد از درگذشتاش.
پارسال همین زمانها، دم در سینمای کانون ایستاده بودم. قرار بود اتوبوس شب پخش و تحلیل و نقد شود.
- سلام
- سلام استاد
- ابن جلسه نقد کجاست؟ باید برم تو؟ کدوم ور برم؟
مسیر بهاش گفتم و با همراهاش رفت.
امروز سایت سینمای ما تیتر زد:
پایان آشفتگیهای هامون |