:: تک نگاری درباره روزمرگی ها و چند چیز دیگر ::                                               ::Email:ali.bozorgian@gmail.com::

شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی


مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 5 تیر ماه سال 1387
روز هشتم

وقتی پیچ خیابان را رد کنی، می­بینی آرام بر روی پله­های ورودی خانه­اش لم داده و اگر نبود، از پُشت ِپنجره اطاق­اش با پرده آویزان ِآبی­اش برای­ات دست تکان می­دهد؛ «بای بای». بی­هیچ مِنَت و پاسخی. اگر برای هزارمین بار در روز هم عبور کنی از او دریغی نیست به تو؛ نه ادا و اطواری. او خودش است، که چه زمان­هایی آرزو می­کنی روبروی­ات چنین باشد، که سلام­اش از روی حب و بغض و شهوتی نباشد. چند روزی است که خبری از او نیست. نکند زیادی شکلات خورده و حالا در بیمارستان است و شاید هم عاشق دختر گارسون رستورانی و شاید به دنبال خریدن کفش و شاید ... .

 

*****

 

Georges has Down syndrome, living at a mental-institution, Harry is a busy businessman, giving lectures for young aspiring salesmen. He is successful in his business life, but his social life is a disaster since his wife left him and took their two children with her. This weekend his children came by train to meet him, but Harry, working as always, forgot to pick them up. Neither his wife or his children want to see him again and he is driving around on the country roads, anguished and angry. He almost runs over Georges, on the run from the institution since everybody else went home with their parents except him, whose mother is dead. Harry tries to get rid of Georges but he won’t leave his new friend. Eventually a special friendship forms between the two of them, a friendship which makes Harry a drifferent person.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 25876


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

در سیزدهم تیرماه یکهزار و سیصد و شصد و دو در محله نظام‌آباد تهران چشم‌ام به جهان افتاد. تحصیلات دانشگاهی‌ام را در رشته علوم سیاسی در دانشگاه علامه طباطبایی گذارانده‌ام. می‌نویسم تا روزگار را بگذرانم، که این کار ِدل است و هم کارِ گل... آنچه مهم بود گفتم و غیر از آن، ناگفتنی‌های بی‌اهمیت است.