:: تک نگاری درباره روزمرگی ها و چند چیز دیگر ::                                               ::Email:ali.bozorgian@gmail.com::

شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی


جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 27 خرداد ماه سال 1387
معرفی کتاب: روز بازپسین دولت­های سرکش

 

قوانین تجاوز

 

 

روز بازپسین دولت­های سرکش

نوام چامسکی، ادوارد سعید، رمزی کلارک

ترجمه: مسعود خیرخواه

انتشارات نقش و نگار

۱۳۸۷

شمارگان: ۱۱۰۰نسخه

قیمت: ۱۲۵۰ تومان

در کتابی که پیش رو دارید، سه نظریه­پرداز بلندآوازه مسائل سیاسی جهان، ادوارد سعید، نوام چامسکی و رمزی کلارک، به بررسی زمینه­ها و عواقب کشمکش­های دولت ایالات متحده آمریکا با کشورهایی پرداخته­اند که اصطلاحاً کشورهای «rogue» سرکش، خوانده می­شوند. این اصطلاح بدین جهت به­این کشورها اطلاق شده است که آنها حاضر نیستند قدرت یک­جانبه آمریکا در جهان را تحمل کنند و برای مقاومت­های خود دلایلی ارائه می­نمایند. محور اصلی بحث کتاب بحران عراق و آمریکا است، اما شیوه تحلیل نویسندگان می­تواند قابل تعمیم به کشورهای دیگری از جمله کوبا، سودان، لیبی ....نیز باشد. سه مقاله تشکیل­دهنده این کتاب، با تحلیل دقیق روابط آمریکا و کشورهای عربی و بررسی سیاست­های خارجی آمریکا در قبال کشورهای rogue ، به­چگونگی ظلم و ستم آمریکا در زیرپا گذاشتن آشکار قوانین جهانی و اِعمال تحریم­های گوناگون در مورد کشورهای دیگر جهان می­پردازد. نویسندگان کتاب با افشای بی­پروای اعمال خشونت­بار و تجاوزکارانه دولت آمریکا، پرتوهای جدیدی بر زوایای تاریک سیاست خارجی کشورشان افکنده­اند.

ادوارد سعید و نوام چامسکی در مقالات­شان،«و اینک روز بازپسین» و «دولت­های سرکش» خواهان اثبات این فرضیه هستند که ایالات متحده‌ آمریکا ناقض ِقواعد، قوانین و حقوق بین‌الملل است. لذا این دو، با بهره‌گیری از داده‌ها و اطلاعات واقعی و حقیقی مربوط به سیاست‌ها و اقدامات ایالات متحده آمریکا در رابطه با دولت‌ها و ملت‌های دیگر به مدد فرضیه‌ خود می‌آیند و اثبات می‌کنند که ایالات متحده‌ آمریکا، سیاستگزاران و سیاستمداران آن با دنبال کردن اهداف و منافع خود بر مبنای زور به جوامع و دولت‌های دیگر نگاه می‌کنند. در این میان هر دولت و کشوری که برای آنها نفعی داشته باشد یا صرفاً دولت و هیأت حاکمه‌ آن کشور برای آمریکا مهم باشد حتی اگر قوانین و حقوق بین‌الملل را رعایت نکند و با اتباع خود ظالمانه و خصمانه برخورد کند هیچ سیاست و اقدامی علیه آن صورت نمی‌گیرد؛ حتی ممکن است کمک هم بشود. ولی اگر دولت و کشوری برای آمریکا نفعی نداشته باشد یا آن کشور و دولت با سیاست‌های آمریکا مخالف باشد، حتی اگر قواعد و قوانین و حقوق بین‌الملل را مراعات کند و با اتباع خود خصمانه برخورد نکند و مردمی باشد، در مقابل آن رویکرد خصمانه‌ای اتخاذ می‌شود. سعید و چامسکی هم دولت‌های مورد حمایت ایالات متحده را که ناقض قوانین بین‌الملل هستند و هم خود دولت ایالات متحده را «دولت‌های سرکش» می‌نامد.

مسأله دیگری که به­خصوص در مقاله چامسکی مطرح شده، این است که سازمان‌ها و نهادهای بین‌المللی بدون ایالات متحده‌ آمریکا به عنوان قدرت برتر جهانی در جهت پیشبرد حقوق و قواعد انسانی بین‌الملل و اجرای احکام و قوانین آن و در نتیجه تحقق عدالت جهانی، نمی‌توانند کاری از پیش ببرند و اگر در این میان ایالات متحده بخواهد خلاف قوانین و حقوق بین‌الملل قدم بردارد و مثلاً به دولت‌هایی که ناقض قوانین و حقوق بین‌المللی هستند و به اتباع خود ظلم می‌کنند و با قساوت تمام آنها را می‌کشند، با آنها برخورد نکند هیچ، به آنها کمک هم بکند، ضمانت اجرایی قواعد و قوانین بین‌المللی از بین می‌رود. نویسنده در مقاله «دولت­های سرکش» با بررسی استقرایی نشان می‌دهد که نخست، ایالات متحده‌ی آمریکا از خیلی دولت‌های ظالم نسبت به اتباع خود و ناقض حقوق بین‌الملل مثل دولت‌های اندونزی، عراق، کلمبیا، ترکیه، اسرائیل و... با وجود قتل و کشتار اتباع خود و نقض قوانین بین‌الملل حمایت کرده و برای آنها تسلیحات هم فرستاده است و حتی به نیروهای نظامی آنها آموزش‌های تکاوری و... داده است. دوم آنکه، ایالات متحده آمریکا خود نیز به برخی دولت‌ها به طور مستقیم مثل دولت‌های پاناما، ویتنام، کوبا، نیکاراگوا، هائیتی و... از بعد از جنگ جهانی دوم حمله کرده و رژیم‌های دموکراتیک و مردمی آنها را ساقط کرده است. همچنین آمریکا برای برخی کشورها قطعنامه‌های تحریمی تصویب کرده؛ مثل تحریم‌های علیه کوبا که مخالف قوانین و قواعد و حقوق بین‌الملل بوده است و دیگر آنکه ایالات متحده در خیلی موارد قوانین و حقوق بین‌الملل را نقض کرده و خود سیاستمداران و کارگزاران حکومتی در سخنان و اظهارات خود به این امر صراحتاً اذعان داشته‌اند. نویسنده با توجه به موارد فوق‌الذکر نتیجه می‌گیرد از آنجا که خود قدرت برتر جهانی پایبند قوانین جهانی و بین‌المللی نیست و اگر هم پایبند باشد، صرفاً در لفظ و سیاست‌های اِعلامی است نه سیاست‌های اَعمالی، لذا قوانین، قواعد و حقوق بین‌الملل در عرصه‌ جهانی اجرا نمی‌شود و «عدالتی» که در قوانین بین‌المللی که با اجرای آنها در عرصه‌ جهانی پیش‌بینی شده بود با تخلف از آنها تحقق نمی‌یابد و در این میان در عرصه‌ جهانی حاکمیت زور و قدرت «بالاترین دولت» یعنی «ایالات متحده‌ آمریکا» حاکم است و اهداف این حاکمیت برخلاف مسیر عدالت، مساوات و حقوق بشر است.

نوام چامسکی در بخش دیگری از مقاله­اش ابتدا اصطلاح «دولت سرکش» را ذکر می‌کند. از نوشته او چنین برمی­آید که چامسکی برای این اصطلاح دو کاربرد قائل است. یکی، کاربرد تبلیغاتی و اطلاق آن بر دشمنان گوناگون و دیگری، کاربرد اطلاق آن بر دولت‌هایی که خود را پایبند هنجارهای بین‌المللی نمی‌دانند که از نظر نویسنده این کاربرد دقیق‌تر است. با توجه به اطلاق اصطلاح «دولت سرکش» بر دولت‌هایی که به هنجارهای بین‌المللی پایبند نیستند، چامسکی ایالات متحده‌ آمریکا را اولین نمود دولت‌های سرکش می‌داند. استناد او در این زمینه اظهارات سیاستمداران و کارگزاران حکومتی آمریکا و اقدامات و سیاست‌های آمریکا در عرصه‌ جهانی است. اقداماتی که ایالات متحده علیه کشورهایی چون کوبا، ویتنام، اندونزی، کاستاریکا و... کرده بود یا اقداماتی که ایالات متحده در وتوی قطعنامه‌های سازمان ملل از سال 1960 انجام داده بود؛ همه مشتی است از خروار از نقض هنجارهای بین‌المللی از جانب آمریکا.

نویسنده با این مقدمه که امروزه مفهوم دولت سرکش در برنامه‌ریزی و تحلیل سیاسی نقشی برجسته بازی می‌کند، مصداق «دولت سرکش» را ذکر می‌کند: اولین مصداق دولت سرکش با توجه به روند سیاست‌ها و اَعمال ایالات متحده که در جهت مخالفت قطعنامه‌های سازمان ملل و شورای امنیت و دیگر سازمان‌های بین‌المللی است ایالات متحده‌ی آمریکا می‌داند و بعد مصداق‌هایی چون دولت اندونزی و قتل‌عام‌های فراوان مردم در تیمور شرقی از سال 1965 تا 1999 که در این مدت صدها هزار نفر کشته‌ و به همین تعداد آواره شدند. رژیم صدام، ترکیه و قتل‌عام کردها، دولت کلمبیا از سال 1989، اسرائیل و حمله به لبنان: نویسنده در این زمینه اظهار می‌دارد که شمار قربانیان حملات اسرائیل به لبنان در سال 1982 به مراتب از شمار قربانیان حمله‌ی عراق به کویت بیشتر بود، دولت آفریقای جنوبی که بنابر گزارش یکی از کمیسیون‌های سازمان ملل متحد موجب وارد آمدن 60 میلیارد دلار خسارت و قتل 5/1 میلیون نفر در کشورهای همسایه شد و... را از دیگر مصداق‌های «دولت سرکش» به شمار می‌آورد که البته نقض هنجارهای بین‌المللی از جانب آنها به حمایت و پشتیبانی ایالات متحده بوده است. البته نوام چامسکی ذکر می‌کند که از جانب دولت‌های بزرگ معیار «دولت سرکش» به جنایتکار یا سالم بودن آنها نیست، بلکه سرپیچی از فرمان دولت‌های قدرتمند است. مثلاً آمریکا کوبا را شایسته‌ی لقب دولت سرکش می‌داند، در حالیکه آفریقای جنوبی یا اندونزی را خیر.


*این یادداشت امروز در صفحه کتاب روزنامه کارگزاران به چاپ رسیده است.اینجا

یکشنبه 26 خرداد ماه سال 1387
دولت‌ها عاشق نمی‌شوند

 

من غُلام ِقمَرَم­ غِیر ِقمَر هیچ مگو

پیش ِمن جُز سُخَن ِشَمع و شِکر هیچ مگو

سُخَن ِرَنج مَگو جُز سُخَن ِگنج مگو

ور ازین بی­خَبَری رَنج مَبَر هیچ مگو

 


اول. در امتداد بزرگراه مدرس بیل‌برد سه طرفه‌ای کار گذاشته‌اند که یکی از سه آگهی موجود روی آن، عکس جرج کلونی است که دارد ساعت امگا را تبلیغ می‌کند. رویش هم نوشته: انتخاب George Clooney’s Choice. گاهی وقت‌ها، گذرم که آن طرف‌ها می‌افتد، می‌‌ایستم و به عکس نگاه می‌کنم. جذاب است، زیبا است. انرژی می‌دهد: این از افسون تبلیغات و بورژوازی. المپیک چین در راه است و اُمِگا، ساعت رسمی باز‌ی‌ها انتخاب شده و سوپراستار به همین خاطر خواستار لغو قراردادش با امگا شده­است، چون به لحاظ سیاسی مشکل دارد. آیا کلونی هم جایی بین آرمان‌های سیاسی و جذابیت سرمایه‌داری گیر کرده است؟ جواب‌اش را نمی‌دانم، ترجیح می‌دهم یک بار دیگر صورت جرج کلونی را نگاه کنم. این ترکیب غریب از احساسات متفاوت، عوض این که باز دنبال جواب این تناقض‌ها بگردم.

دوم. شبکه تلویزیونی اسکای موویز از 175 نماینده مجلس بریتانیا نظرخواهی کرده تا بهترین فیلم‌های عمرشان را انتخاب کنند. هر کدام انتخاب خودشان را داشته‌اند. نگفته پیداست که انتخاب‌های جناح محافظه‌کار نسبت به حزب کارگر و حزب لیبرال دموکرات متفاوت بوده­است. مثلاًَ محافظه‌کارها «بر باد رفته» و «جنگ‌های ستاره‌ای» را دوست داشته‌اند که قابل انتظار و پیش‌بینی هم هست و در عوض نمایندگان حزب کارگر، «رفقای خوب» و «همشهری کین» را پسندیده‌اند. اما «کازابلانکا» به عنوان فیلم محبوب هر سه حزب سیاسی معرفی شد. این که این همه آدم سیاستمدار با آرمان‌ها و اهداف و سلایق مختلف، شصت و پنج سال بعد از ساخت «کازابلانکا»، چنین فیلمی را دوست دارند، خیلی جالب است. فیلمی که درباره زندگی عاشقانه چند تا آدم زیر فشار جنگی خانمان­سوز و توان­فرساست و شخصیت اصلی‌اش وقتی مسئولیت می‌پذیرد و وارد جنگ می‌شود که از عهده مسئولیت فردی‌اش در باب حفظ و بعد هم اهدای عشق‌اش برمی‌آید. «کازابلانکا» را اگر یک فیلم سیاسی در نظر گرفت، آن وقت باید به این جمله مرکزی‌اش رجوع کرد؛ جایی که همفری بوگارت در نقش ریک به اینگرید برگمن در نقش ایلزا می‌گوید: «دنیای بزرگیه و توی این دنیای بزرگ، هیچ کس برای گرفتاری‌های سه تا آدم کوچیک تره هم خورد نمی‌کنه.» سال‌های سال گذشته و حالا معلوم شده که سیاستمدارهای کشوری مثل انگلستان، در اعماق قلب‌شان هنوز مردی را دوست دارند که زیر بار فشار ناشی از جنگ، قلمرو یا همان کافه خودش را داشت که با قوانین فردی خودش اداره‌اش می‌کرد و چیزی که آرامش این کافه را به هم زد، نه امواج وحشتناک و مخرب جنگ، که عشق واقعی ایلزا بود و البته خاطرات پاریس. و راست‌اش فکر می‌کنم هیچ سیاستمدار خوش‌بختی وجود ندارد، به خصوص به این دلیل که نمی‌تواند مثل ریک در «کازابلانکا»، عشق شخصی‌اش را به منافع و مصالح جمعی ترجیح دهد. گیرم ته دل آرزویش را داشته باشد. ژان لوک گدار در فیلم «در ستایش عشق» جمله جالبی داشت: دولت‌ها عاشق نمی‌شوند.

سوم. بهترین نتیجه‌ها با نقشه کشیدن زیاد به دست نمی‌آید. یک ضرب‌المثل فارسی هم داریم که: «زرنگ همیشه ته چاه است» یا چیزی در همین مایه‌ها. این چیزی است که در زندگی­ام تجربه‌اش کرده‌ام. بارها و بارها.

در فیلم «لوک ِخوش‌دست» ساخته استیوارت روزنبرگ، پل نیومن دائم زور می‌زند که از زندان فرار کند. کل قصه را ماجراهای فرار نیومن از زندان تشکیل می‌دهد. نیومن فرار می‌کند و گیر می‌افتد، اما صحنه تکان دهنده فیلم جایی در اواخر قصه است. وقتی یکی دیگر از زندانی‌ها از نقشه‌های درجه یک لوک ِخوش­دست برای فرار از زندان تعریف می‌کند؛ نیومن برمی‌گردد و به رفیق‌اش می‌گوید: «هیچ­وقت به عمرم نقشه نکشیدم.» حالا درک از کل قصه فیلم عوض می‌شود.
چهارم. «می‌خواهم وقتی بمیرم که صد سال داشته باشم، پرچم کشورم پشت سرم باشد و ستاره تگزاس روی کلاهم و از آلپ با دوچرخه با سرعت 75 مایل در ساعت بگذرم. می‌خواهم یک بار دیگر از خط پایان بگذرم، در حالی که همسرم و ده فرزندم تشویق‌ام می‌کنند و بعد می‌خواهم در دشتی از آفتاب‌گردان‌های فرانسوی دراز بکشم و زمان به زیبایی سپری شود. درست در نقطه‌ای متضاد با مرگ دردناکی که برایم پیش‌بینی شده­است.»  این جملات از آن ِلارنس آمسترانگ دوچرخه­سوار شهیر امریکایی است. مردی­که با بیماری سرطان دست­و­پنجه نرم کرد و پس از آن در «تور دو فرانس» قهرمان شد؛ یگانه شد. کتاب خاطرات­اش را انتشارات اطلاعات سال گذشته چاپ کرده­است.


دوشنبه 20 خرداد ماه سال 1387
معرفی کتاب: ژان بودریار و هزاره

 

هزاره­ وانمایی­ها

در برابر آیینه­ای ژان بودریار، عکسی از خود می­گیرد. این همان وانمایی است که او از آن سخن می­راند.

 

******

 

ژان بودریار و هزاره

کریستوفر هروکس

ترجمه: محمد میلانی

نشر چشمه، ۱۳۸۶

شمارگان: ۱۲۰۰نسخه

قیمت: ۱۴۰۰تومان

 

«ژان بودریار و هزاره» عنوان کتابی است اثر کریستوفر هروکس. کتابی که توصیف­گر تفکر هزاره و وضعیت ناپایداری است که بودریار برای بیان ویژگی­های عصر مدرن به­کار می­گیرد. ژان بودریار که به­عنوان یکی از پیشروترین نظریهپرداز رسانه و جامعه در روزگار پسامدرن شناخته می­شد در سال 2000 دست به خلق نظریه هزاره­ زد. نظریه­ای که از یکسو بر فجایع انسانی که به­غیر از افسون و تشویش چیزی برای آدم قرن بیستمی به­همراه ندارد، نگاهی می­افکند و هم از طرفی از آینده قرن بیستم سخن می­گوید. وجه تمایز بودریار با دیگر متفکران هم­عصراش شاید در این باشد که او خود را نیز از انتقادات­اش بی­نصیب نمی­گذارد؛ همچنانکه ساختارهای مدرن جامعه مدرن را به باد انتقاد و حتی سخره می­گیرد، خود را از این قاعده مستثنی نمی­دانست. به­طور کلی نظریه بودریار درباره جامعه نو و پستمدرن مبتنی بر این فرضیه کلیدی بود که رسانه و وانمایی­ (simulations) به وجود آورنده ساحت جدیدی از تجربه و مرحله جدیدی از تاریخ و نوع جامعه هستند. بودریار اندیشه خود را بر چارچوب تاریخی گذار از مدرنیسم به پسامدرنیسم بنا می­نهد. وی جهان را برگرفته از مدل­ها یا صورت­های خیالی عنوان می­کند که جز در خودشان هیچ مابه­ازای ِدیگر یا زمینه­ای در واقعیت ندارند. نخستین شکل نظم در مورد صورت­های خیالی را می­توان مدرنیسم آغازی، مرحله دوم آن را مدرنیسم، و مرحله سوم را پسامدرنیسم نامید. وی اولین دوره را که در زمان رنسانس و آغاز انقلاب صنعتی بود، مدرنیسم آغازی می­نامد. پیش از رنسانس در جامعه فئودالی، کارویژِه چیزها دو پهلو و دارای ابهام نبود. جایگاه هر کس در فضای اجتماعی خاصی معین شده بود و بنابر اعتقاد او سلسله مراتبی درنده­خویانه از بی­نظمی جلوگیری می­کرد و هرگونه بی­نظمی و اختلال در نشانه­ها با تنبیه روبرو می­شد. با پدیدار شدن بورژوازی، نظم طبقاتی فرو ریخت. ظهور انقلاب صنعتی به دومین مرحله از نظم در صورتِ خیالی که مدرنیسم بود، انجامید. با شروع این دوره، عصر ِبورژوازی، و برتری تولید صنعتی متولد شد. در ادامه و پس از انقلاب تکنولوژیک، باز تولید اجتماعی به عنوان اصل سازمان دهنده به اجتماع جایگزین ِتولید شد.

اینک در سومین مرحله از نظم، پسامدرنیسم در صورت خیالی و مدل­ها هستیم؛ در نظام کنونی که پس از جنگ جهانی دوم شکل گرفت؛ به باور بودریار پایه نظری قدرت از اقتصاد ِسیاسی مارکسیستی به نمادشناسی ساختارگرایانه انتقال یافت. پدیده­هایی چون تبلیغات، رسانه­ها  و شبکه ارتباطی که مارکس بخش غیر جوهری سرمایه می نامید به قلمرو اساسی تبدیل شده­اند. در این زمانه است که ارزش مصرفی کالاها و الزام­های تولید یا مدل­ها، رمزها، تمثال­ها، جلوه­ها و فراواقعیتی به نام وانمایی جایگزین شده­اند. در این جا است که رسانه­ها و جامعه مصرفی مردم در بازی نگاره­ها و صورت­های خیالی گرفتار آمده­اند که کمترین ارتباطی با واقعیت خارجی ندارند. در واقع ما در جهانی از صورت­های خیالی زیست می­کنیم که به جای تجربه مستقیم و شناخت ِمصداق یا مدلول یک رویداد، نگاره­ها یا معنی دهنده­ها به جای آن می­نشینند. گرایش جهان پسامدرن تازه این است که از هر چیز یک صورت خیالی بسازد. منظور بودریار از هزاره، جهانی است که در آن هر چه که ما داریم وانموده یا شبیه­سازی شده­است. در این هزاره چیزها نه واقعیت ِخارجی دارند و نه می­توان از روی نسخه اصلی آنها تکثیر کرد. به بیان دیگر قلمرو واقعی در برابر تقلید یا «بدل» معنای خود را باخته است و آنچه وجود دارد تنها وانموده­ها است که مجال بروز می­یابند. در نظر بودریار نقش شتابدهنده رسانه در جامعه معاصر برابر است با «سقوط» از جهان مدرن تولید به جامعه پسامدرن وانماییها. بودریار وانمایی را توصیف­گر انقلاب در وسایل ارتباط جمعی، دانش ِکنترل و ارتباطات و همچنین نظریه سیستم­ها که بوجود آورنده نشانه و اثری در سامان­دهی سیستم­ها در مدرنیته پیشین یا متأخر است و به واقع، حقیقتی غیر قابل کتمان محسوب می­شود، تعریف می­کند.

در نظر بودریار، مدرنیته ساحت تولید است و مشخصه آن رشد سرمایهداری صنعتی و هژمونی بورژوازی است، حال آنکه جامعه پسامدرن قلمرو وانمودن و شبیهسازی است که زیر سلطه نشانهها، رمزها و نمونه­ها است. مدرنیته حول محور تولید ـ کالاها و محصولاتـ متمرکز میشود، درحالیکه شاخصه پستمدرنیته نشانهشناسی رادیکال است، آن هم از طریق تکثیر نشانهها. گذشته از این بودریار، مدرنیته را روند افزایش سرسامآور کالایی کردن، ماشینی کردن، فناوری، و روابط بازار میداند؛ و این درحالی است که جامعه پسامدرن محل انفجار و درهمشکنی تمامی مرزها، منطقهها، و تمایزات میان فرهنگ بالا و پایین، نمود و واقعیت، و تقریباً میان هر تقابل دوگانهای که از سوی فلسفه سنتی و نظریه اجتماعی از آن دفاع میشود، به حساب میآید. رشد رسانههای پخش برنامه بهویژه تلویزیون، و همچنین انتشار و گسترش سریع نشانهها و وانموده در قلمرو زندگی هر روزه، در نظر بودریار از اجزای اصلی سازنده پستمدرنیته به شمار میآیند. بودریار در اواخر دهه ۱۹۷۰ رسانه را همچون دستگاههای شبیهسازی یا وانمودن کلیدیای تفسیر میکند که کارشان بازتولید تصاویر، نشانهها، و رمزگانی است که یک قلمرو (حاد) واقعی خودکار را ایجاد کرده و نقشی اساسی در زندگی روزمره و نابودی جامعه بازی میکنند. او معتقد است که حقیقت هم اکنون در مسیر حضور واقعی خود نیست و از همه مهمتر آنکه به وسیله نشانه­ها و الگوها به طریقی فراواقعیت، یعنی واقعیتی که خیلی بیشتر از خود واقعیت نمایان است، حضور عینی و حتی ذاتی یافته؛ جلوه­گر شده است. حقیقت موجود فاصله زیادی با واقعیتی دارد که در کنش­های عقلی و مقولات فاهمه ای در حال بروز است.

تحلیل بودریار به تضاد معنادار و پر اهمیت رابطه میان بازنمایی و واقعیت اشاره دارد. پیش از این رسانه به مثابه آینه، بازتاب، یا نمایشدهنده واقعیت تصور میشد، درحالیکه وقتی «امر واقعی» تابعی است از بازنماییای که به نابودی نهایی امر واقعی منجر