:: تک نگاری درباره روزمرگی ها و چند چیز دیگر ::                                               ::Email:ali.bozorgian@gmail.com::

شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی


مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 30 فروردین ماه سال 1387
دختر کولی

 

بر چهره آب انبار

دختر کولی،تکان نکان می­خورد؛

سبز گوشت،سبز موی،

و چشمانش نقره سرد.

از ماه،یخاویزی

فراز آبش نگاه داشت.

شب،دوستانه شد

چون میدانی کوچک.

امنیه­های مست

بر در کوفتند.

سبز می خواهمت ای سبز،سبز.

باد سبز.شاخ سبز.

ناوی به دریا.

اسبی به کوهسار.

(لورکا-افسانه خوابگرد)


دوشنبه 26 فروردین ماه سال 1387
حریفانِ دغا

 

اول.همانی شده­ام که بودم.این را یافتم زمانیکه از میان درختان وسط بلوار کشاورز قدم زنان می گذشتم.می گویند ترک عادت موجب مرض است.روزی روزگاری دنبال گمشده­ای چرخ زدم و به جایی رسیدم که از قبل ایستاده بودم.بعد به این نتیجه رسیدم که شاید من اصلاً گم گشته­ای ندارم.بانگی آمد که زندگی­ات را کن،تو را چه به این غلط­ها. آرام شدم.روزی به دوستی گفتم هرجا که توانی در کار نبود،دوری کن.تاب­ام نگرفت،فاصله گرفتم.

حالیا مصلحتِ وقت در آن می بینم

که کشم رخت بمیخانه و خوش بنشینم

جامِِ می گیرم و از اهل ریا دور شوم

یعنی از اهلِ جهان پاک دلی بگزینم

جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم

تا حریفانِ دغا را بجهان کم بینم

دوم.سرانجام پس از جست­وجوی مدید،رمان کمیاب«پدرخوانده»نوشته«ماریو پوزو»ایتالیایی را به چنگ آوردم،آن­هم با قیمت باورنکردنی.در یکی از کتابفروشی­های متخصص در امرِ کتب قدیم و نایاب،دست در جیب منتظر شنیدن بهایی گران بودم که فروشنده در آمد که فی به این میزان است.نیمی از آن چه  که تا به امروز درباره قیمت این کتاب شنیده بودم.از آنجایی که هر لحظه می ترسیدم پشیمان شود از گفته خود،به سرعت پول را در کف­اش گذاشتم و به حالت فرار غیب شدم.

سوم.چند روز قبل وقتی داشتم فیلم «بابی»ساخته «امیلیو استه وز»را نگاه می کردم،این ایده به سرم زد.درباره آدم­هایی که این قدر زود می میرند.مثل جیمز دین،مثل جان اف کندی.به نظرم آمد که این جور آدم­ها چنان برای زندگی آغوش می گشایند،چنان وجودشان را صرف امواجی که از همه طرف به سمت­شان روان است می کنند،چنان با سر به میان توده­ای که اسم­اش را می گذاریم تقدیر و سرنوشت می اندازند؛که بی­حفاظ می مانند.این­ها آدم­های محافظه­کاری نیستند.اجازه می­دهند که اتفاق­های جدید،لحظه­های تازه و ماجراهای در راه،به سوی­شان هجوم بیاورند.راه مردم،راه طبیعت،راه احساسات موجود در جهان را به سمت خودشان باز می­گذارند.و یک دفعه به نظرت می­رسد این هجوم آن قدر قوی و شدید و موثر است که جمع می­شود و جمع می­شود،مثل گلوله­ توپ به سینه آن­ها می خورد و این جور آدم­ها هم که گفتم،آغوش شان را باز گذاشته اند.پس همراه گلوله راه­شان را می کشند و،چاره ای نیست،خیلی زود می روند.

چهارم.ارنست­همینگوی بزرگ،در ایام جوانی،وقتی به عنوان یک نویسنده تازه کار در پاریس زندگی می کرد،کتابی نوشت که مرحوم فرهاد غبرایی به فارسی با عنوان «پاریس، جشن بی کران»،ترجمه اش کرد.در این نوشته خواننده به رگه هایی از احساسات برمی خورد که بعدها در شاهکارهای استاد،به اشکال مختلف خودش را نشان می­دهد.این که چطور زمینه­های فکری خودش را می یابد و این زمینه­ها را با زمانه و محلی که در آن زندگی می کند،پیوند می دهد،از جمله وقتی از «طعم نوشیدنی گرم» در دل برف می نویسد،یا وقتی درباره داستان نوشتن در یک کافه حرف می زند:«داستان خودش نوشته می شد و دلم می خواست کسی را که کنار پنجره نشسته بود،در آن جا بدهم.» و این توصیه طلایی:«همه کوشش­ات باید به این باشد که یک جمله حقیقی بنویسی. حقیقی ترین جمله ای را که می دانی بنویس. و حقیقی ترین جمله همان چیزی است که احساس می کنی.» و این یکی: «در آن زمان ایمان داشتم که کار می تواند هر دردی را درمان کند. هنوز هم دارم.» و بالاخره:«حالا باید زندگی مان را بکنیم و نگذاریم یک لحظه اش هم تلف شود.»

پنجم.یک دوره­ای همه خاطرات یک نسل،شوق­اش برای داستان شنیدن و گفتن،برای تفریح کردن و دور هم جمع شدن،ختم می شد به تماشای کارتون­های ژاپنی تلویزیون.از«مهاجران»­تا­«رامکال».از «بچه های کوه آلپ» تا «بل و سباستین». از «نل» تا «حنا دختری در مزرعه». اوایل دهه 1360 داستان گوهای ژاپنی این سریال های بیش تر غم انگیز تا شاد، مهم ترین سرگرمی سازهای ما بودند. آن ها بچگی مان را هدایت کردند و احساسات ما را، در فاصله راه مدرسه تا وقتی کیف مان را می انداختیم گوشه کناری و می پریدیم جلوی تلویزیون و پیچ اش را می چرخاندیم تا ببینیم بالاخره لوسی می، حافظه­اش را به دست می آورد؟ سباستین مادرش را پیدا می کند؟ نل از تنهایی در می آید؟ رامکال از پیش استرلینگ می رود یا می ماند؟ تا چند روز پیش که یکی از دوستان­ام موسیقی برخی از این کارتون­ها را برایم آورد.دروغ نگفته باشم در لابه­لای شنیدن­شان،گوشه چشمم خیس شده بود.چه کنم یاد روزهای خوش و تلخ گذشته افتاده بودم.

 

پی نوشت:این هم عکس سرپیکو  که دوست داشتن اش و داشتن پوسترش روی دیوار،از سرمایه های زندگی ام است.پوستر فوق­العاده فیلم «سرپیکو» سیدنی لومنت.چند سال پس از این فیلم،همین گروه «بعد از ظهر سگی» را رو کردند،که باز هم نقش اول­اش.......اما به جز پوستر،این اشاره آل پاچینو به فیلم،در گفت­وگویی از لارنس گرابل،هیچ از یادم نمی‌رود.وقتی برای درک بهتر نقش،خود پاچینو سراغ فرانک سرپیکوی اصلی رفته بود و از او پرسیده بود:«چرا فرانک؟چرا این کار را کردی؟»یعنی که چرا با وجود همه این فشارها و موقعیت‌ها باز هم یک پلیس صادق باقی ماندی؟سرپیکو جواب داده بود:«خب،نمی‌دانم آل... اما اگر این کار را نمی‌کردم،وقتی در خلوت‌ام یه یک قطعه موسیقی گوش می‌دادم، آن وقت دیگر کی بودم؟ منظورم این است که چطور با آن رو به رو می‌شدم؟» تو خود بخوان حدیث مفصل ازین مجمل.همین.


شنبه 24 فروردین ماه سال 1387
معرفی کتاب:نظریه اخلاقی کانت

 

اراده نیک و خیر مطلق

نظریه اخلاقی کانت:مابعدالطبیعه اخلاق کانت

سر دبلیو دیوید راس

ترجمه:محمد حسین کمالی نژاد

انتشارات حکمت1386

144 صفحه،2000 تومان

کانت کتاب تاسیس مابعدالطبیعه اخلاق را در سال 1785به رشته تحریر درآورد. او در آن سال 61 ساله بود و پیشتر در زمینه‌های اخلاقی، بدون دستیابی به هیچ نظام مشخصی، نوشته‌های فراوانی داشت. در آن زمان فلسفه آلمان به طورعام و اخلاق به‌طور خاص دوران فترت را سپری می‌کرد. او با دقت آثار مکتب فلسفی انگلیس به‌ویژه آثار هاچسن و هیوم را تا آنجا که در کونیسبرگ دورافتاده به دستش می‌رسید، مطالعه می‌کرد. به هر حال او نسبت به همه نظریات اخلاقی پیشین ناراضی باقی ماند و عملی کردن اصلاحاتی در اخلاق، متناسب با اصطلاحات موجود در معرفت‌شناسی، را آغاز کرد که معتقد بود در کتاب نقد عقل محض عملی کرده است.

او با این بیان شجاعانه آغاز می‌کند که تنها چیزی که می‌توان خیر مطلق نامید، اراده نیک است. او منظورش را از این جمله کاملا روشن می‌سازد؛ طبع نیک یا مهربانی طبیعی، مورد نظر او نیست، زیرا همچنان که اشاره می‌کند ممکن است به‌گونه کاملا گزاف اقدام کنیم و سعادت کسانی را که به آنان علاقه‌مندیم بر سعادت بالاتر کسانی که به آنها علاقه نداریم، ترجیح دهیم. امکان دارد- و احتمالا همین‌طور هم هست- که طبع نیک بستری باشد که اراده نیک از آن سرچشمه می‌گیرد؛ ولی برای اینکه این اراده نسبت به همه انسان‌ها نیک باشد و سعادت بالاتر یک انسان را به سعادت کمتر دیگری، به هر اندازه که به هر یک از این دو فرد علاقه‌مند باشیم، ترجیح دهد، باید این اراده نیک بر پذیرش اصلی عقلی مبتنی شود، اما این نکته نیازمند پرورش است. بدین ترتیب، اخلاق کانت متضمن رها سازی کامل اصالت سعادتEudaemonism است که اساسا زندگی را خواه در شکل اپیکوریEpicureanism یا در شکل مهذب‌تر نظام اخلاقی ارسطو، جست‌وجوی سعادت فردی می‌داند. نظریه کانت در اساس بازگشتی است به فلسفه رواقی Stoicism، اما تفکری است بسیار ژرف‌تر از آن.

کانت در تمجید از عمل وظیفه‌شناسانه که، بنابر تعریف، عملی است بهتر از هر عمل دیگر، محق است و این امر با در نظر گرفتن حالت کسی که برخلاف احساس تکلیف عمل می‌کند، مشهود است. او در اثر هر محرک دیگری عمل کرده باشد، حتما می‌داند که عملش اگر به پیروی از وجدان بود از عملی که انجام داده بود، باارزش‌تر می‌شد. اما پیروی از کانت در این‌باره که همه اعمال دیگر فاقد ارزش اخلاقی‌اند ضروری نیست؛ زیرا مهربانی غریزی خمیره‌ای است که مهربانی اخلاقی از آن نشأت می‌گیرد و تا اندازه‌ای، اگر نه به اندازه مهربانی اخلاقی، ارزشمند است.

تنها از اینجاست که کانت آنچه را که عبور از فلسفه عامه‌پسند اخلاق به مابعدالطبیعه اخلاق می‌نامد، آغاز می‌کند. ولی در واقع پیشتر او این گذر را آغاز کرده است. او عمل از نظر اخلاقی نیک را بسیار دقیق‌تر از فلاسفه هم‌عصر خویش تعریف کرده است و نخستین ضابطه از سه ضابطه تکلیف را در بخش دوم کتاب حاضر مطرح کرده است؛ ضابطه‌ای که آن را دقیق‌ترین این سه و بهترین وسیله کشف تکلیف‌مان در هر موقعیت معین می‌داند.

کانت همواره از عبارت «امرمطلق» استفاده می‌کند، ولی بیشتر اوقات در این کار بی‌توجه است. یک امر شرطی امری است که همواره دارای واژه‌ای از خانواده «اگر» است، امر مطلق به معنی اخص امری است که چنین واژه‌ای در آن نیست. کانت بارها از این عبارت در این معنا استفاده کرده است و در نظام اخلاقی او اوامری مانند «نکُش» به وضوح از این گروه‌اند. اما در عین حال می‌گوید تنها یک امر مطلق وجود دارد، «صرفا بر مبنای قواعدی عمل کن که هنگام پذیرش آنها بتوانی آرزو کنی که آن اصول، قوانینی عام شوند». این دقیقا یک امر مطلق نیست، بلکه ضابطه‌ای درباره ماهیت همه اوامر مطلق است.

پذیرش این اصل به خودی خود همه تردیدهای احتمالی را درباره آنچه که باید در موقعیتی خاص انجام دهیم، برطرف نمی‌کند. ارزش این اصل در این است که با ملزم کردن ما به صرف‌نظر کردن از آرزوهای شخصی و پذیرش دیدگاهی غیرفردی که احتمالا کمتر منجر به گمراهی به وسیله ملاحظات منفعت شخصی می‌شود، ما را در موقعیت فکری صحیحی قرار می‌دهد.

مفهوم انسان در مقام واضع قوانین مربوط به خودhis own law-maker، کانت را به سوی مفهوم ملکوت (قلمرو حکومت)غایات، یعنی اجتماع موجودات عاقل مختلف در یک نظام با قوانین مشترک، می‌کشاند. در این قلمرو حکومت، یک موجود عاقل، حاکم است و دیگران همه عضو هستند. او استقلال اراده (یعنی اصلی که در ضابطه نخست مطرح می‌کند) را در حکم اصل اعلای اخلاق توصیف می‌کند و سپس اقدام به نقادی همه نظام‌های اخلاقی مبنی بر پذیرش دیگرمداری می‌کند؛ یعنی نظام‌های اخلاقیِ مبتنی بر پذیرش این امر که زندگی اخلاقی عبارت است از رفتن به دنبال برخی از غایات، خواه این غایات کمال باشد خواه سعادت.


* این یادداشت امروز در صفحه کتاب کارگزاران به چاپ رسیده است. اینجا


دوشنبه 19 فروردین ماه سال 1387
معرفی کتاب:فرهنگ و زندگی روزمره

به بهانه انتشار کتاب

فرهنگ و زندگی روزمره

فرهنگ و روزهایی که می گذرند

زندگی روزمره، مفهوم پرابهامی است. مایک فدرستون علت این ابهام را در این می‌داند که زندگی روزمره، زیست – جهانی است که زمینه‌ای غایی را برای تمامی مفهوم‌پردازی‌ها و تعاریف و روایت‌های ما مهیا می‌سازد. فدرستون می‌نویسد: «[زندگی روزمره] به نظر مقوله پس‌مانده‌ای جلوه می‌کند که می‌توان تمامی تکه‌ها و خرده‌های آزارنده‌ای را که در تفکر قاعده‌مند جای نمی‌گیرند به درون آن پس افکند. در واقع همان‌طور که مفسران بی‌درنگ به آن اشاره می‌کنند، ورود مخاطره‌آمیز به این میدان یعنی به اکتشاف جنبه‌ای از زندگی پرداختن که خصیصه‌های محوری آن، آشکارا فاقد روش‌مندی هستند و خاصه در برابر کاربست مقولات عقلانی به آنها مقاومت می‌کنند» (فدرستون: 161) . به غیر از ابهام در مفهوم زندگی روزمره، مسئله دیگر «بدیهی» بودن زندگی روزمره است. پیوستگی اجتناب‌ناپذیر زندگی روزمره با امور مأنوس، پرداختن به این موضوع را مشکل‌ساز می‌کند. ذهنیت جامعه‌شناسانه به‌گونه‌ای تاریخی عادت داشته است که مسائل و موضوعات را به مثابه ابژه‌های بیرونی و نامأنوس مورد بررسی قرار دهد؛ اما زندگی روزمره با ویژگی بدیهی انگاشتگی‌اش، پژوهش اجتماعی نوینی را روبه‌روی پژوهشگران می‌گشاید. به عنوان مثال در بررسی‌مان درباره «دین» دیدیم که همواره جامعه‌شناسان، دین را به مثابه امری بیرونی و وابسته مورد مطالعه قرار داده‌اند در حالی که پژوهشگر زندگی روزمره قصد دارد دین را به مثابه بخشی‌ مستقل از زندگی روزمره که معنابخش‌ است، بررسی کند. فدرستون درباره ویژگی «عادی» زندگی روزمره می‌نویسد: «[در مطالعه زندگی روزمره] تاکیدی وجود دارد بر آنچه روزمره اتفاق می‌افتد، یعنی برنامه‌های یکنواخت و تجارب تکرار شونده بدیهی انگاشته شده و باورها و اعمال. جهان معمولی پیش پا افتاده که وقایع بزرگ و امور خارق‌العاده بر آن هیچ تاثیری ندارند»(همان: 162).

این مسئله همانگونه که فدرستون می‌گوید ریشه در تقابل افلاطونی میان دکسا (Doxa) و اپیستمه (Episteme) دارد. دکسا اشاره به برنامه‌های یکنواخت روزانه و اپیستمه بر دانش علمی‌ای اشاره دارد که هدفش ارائه حقایق دیرپاتر است. پژوهشگران زندگی روزمره، برخلاف سنت رایج جامعه‌شناسی، به جای پرداختن به اپیستمه‌ها سعی دارند به دکسا توجه کنند و از دل امور یکنواخت زندگی، اپیستمه‌هایی جدید بسازند. تمایز میان دکسا و اپیستمه را والتر بنیامین با زبان دیگری توضیح می‌دهد. بنیامین در مقاله‌ای تحت عنوان «در باب برنامه فلسفه آینده» به مفهوم «تجربه» نزد کانت می‌پردازد و بر این نکته تاکید می‌کند که تجربه کانتی، تجربه‌ای است که دیگر تناسبی با تجربه تازه انسان امروز ندارد. بنیامین میان دو گونه تجربه تمایز قائل می‌شود: یکی Erfahrung که می‌توان آن را به «تجربه اندیشیده» ترجمه کرد و دیگری Erlebnis که در واقع «تجربه زیسته» است؛ یکی تجربه‌ای است متمرکز و منسجم و دیگری تجربه‌ای پراکنده و پاره پاره (Caygill: 80-117). درواقع مطالعات زندگی روزمره سعی می‌کند توجه خود را برخلاف سنت رایج جامعه‌شناختی مبذول به تجربه‌های زیسته کند. زندگی روزمره اساسا در جایی میان «فرهنگ» و «ساختار» قرار می‌گیرد. اندی بنت در کتاب «فرهنگ و زندگی روزمره» می‌نویسد: «در بحث‌های مربوط به فعل و انفعال میان فرهنگ و ساختار و ایجاد امر اجتماعی، زندگی روزمره در حکم عرصه‌ای که این فعل و انفعال در آن رخ می‌دهد اهمیت پیدا می‌کند. در این معنا، نظریه‌پردازان اجتماعی به طور فزآینده‌ای از زندگی روزمره به عنوان مدل تحلیلی خود برای گره‌گشایی از فرآیندهای شکل‌گیری جامعه استفاده می‌کنند» (بنت: 8).

در واقع زندگی روزمره جایی است که در آن می‌توان تصلب ساختارها و تلاش کنشگران برای رهایی از آن را به وضوح تماشا کرد. در خلال همین دیالکتیک میان ساختارها و کنشگران است که امر اجتماعی ساخته می‌شود. رابطه میان ساختار و کنشگر در تفسیرهای نخستین جامعه‌شناختی با استفاده از دیدگاه سیستمی تفسیر می‌شد. این دیدگاه معتقد بود که جنبه‌های «عادی» زندگی روزمره همچون کنش‌های متقابل متداول اجتماعی و معرفت‌های عقل سلیمی، محصول ساختارهاست که ورای آگاهی کنشگران اجتماعی عمل می‌کنند. از نظر آنها کنش‌های اجتماعی، نتیجه و محصول فرآیندهای ساختاری بنیادینی‌اند که همچون تسلط قوانین بر ابژه‌های دنیای طبیعی، سوژه فردی را تحت اختیار دارند. دو تلقی عمده سیستمی، تئوری‌های امیل دورکیم و کارل مارکس بودند. دورکیم معتقد بود هدف سیستم یا نظام اجتماعی، خلق نظم از طریق توافق و همبستگی است. نظام‌ها از نظر دورکیم از طریق «بازنمودها یا مناسک جمعی» بر پا می‌مانند. آنها در واقع معارف جمعی‌اند که فی‌نفسه در هر جامعه‌ای وجود دارند و از کنشگران فردی مستقل‌اند. این بازنمودها در مقام چسب جامعه عمل می‌کنند و همبستگی را موجب می‌شوند. از سویی دیگر مارکس بود که هدف نظام اجتماعی را فرو نشاندن تضاد میان طبقات اجتماعی می‌دانست؛ تضادی که از توزیع نابرابر ثروت و قدرت در جوامع سرمایه‌داری ناشی شده بود. از نظر مارکس بقای سرمایه‌داری صنعتی به این وابسته است که بتواند نظم طبیعی امور را بقبولاند.بنت درباره رابطه میان تفکر سیستمی و حوزه زندگی روزمره می‌نویسد: «از دیدگاه نظریه سیستم‌ها، حوزه زندگی روزمره جایی برای تحت سلطه درآمدن و استثمار شدن سوژه فردی دانسته می‌شود» (همان: 12).

ماکس وبر اولین کسی بود که با انتقاد از تئوری سیستمی، جایی را برای عاملیت گشود. وبر معتقد بود که دیدگاه‌های دورکیم و مارکس هیچ توجهی به توان عاملیت فرد نداشته‌اند. از نظر وی درونی کردن هنجارهای اجتماعی توسط افراد (چه در دیدگاه خوش‌بینانه دورکیم و چه در دیدگاه بدبینانه مارکس) صرفا به اطاعت منفعلانه نمی‌انجامد بلکه بالعکس توان و ظرفیتی برای کنش خودانگیخته فراهم می‌کند. این تلقی جدید سرآغاز اهمیت بخشیدن به زندگی روزمره به عنوان واسطه میان عاملیت فردی و ساختار اجتماعی بود. با وجود اهمیت آغازین وبر، این پدیدارشناسان بودند که به صورت منظم و سیستماتیک مفهوم «زندگی روزمره» را وارد دستگاه تحلیلی خود ساختند. پیتر برگر و توماس لوکمان درباره اهمیت زندگی روزمره در نگاه پدیدارشناختی می‌نویسند: «زندگی روزمره خود را به عنوان واقعیتی به نمایش می‌گذارد که به وسیله آدمیان تعبیر و تفسیر می‌شود و از لحاظ ذهنی به منزله دنیایی به هم پیوسته و منسجم برای‌شان معنی‌دار است» (برگر و لوکمان: 33). در نگاه پدیدارشناختی اهمیت زندگی روزمره را نمی‌توان جدا از معناهایی که کنشگران فردی به آن نسبت می‌دهند، در نظر گرفت. به همین سبب افراد در تجربه عملی (یا همان تجربه زیسته بنیامینی) زندگی هر روزه‌شان که با درونی کردن نقش‌های اجتماعی تعریف می‌شود، به جرح و تعدیل نقش‌های خود پرداخته و آن را دستکاری می‌کنند تا قابل تحمل‌تر شوند. در مجموع اینکه آگاهی‌شان را از جهان اجتماعی، در خلال زندگی روزمره می‌سازند. پدیدارشناسان در واقع با دور زدن اندیشیدن فلسفی دست روی تجربه‌های نیندیشیده کنشگران گذاشته و از این طریق سعی می‌کنند بی‌آنکه به پژوهش درباره بنیادهای فلسفی واقعیت بپردازند، دنیای زندگی روزمره را – نه تنها به عنوان جریان ذهنی معنی‌دار زندگی کنشگران بلکه – به عنوان دنیایی که به پیدایش اندیشه‌ها، آگاهی‌ها و اعمال آنان می‌انجامد، بررسی کنند. برگر می‌نویسد: «در میان واقعیت‌های کثیر، یکی هست که به صورت واقعیت «تمام عیار» جلوه‌گر می‌شود و آن واقعیت زندگی روزمره است. مقام ممتاز این واقعیت آن را سزاوار گرفتن عنوان واقعیت اعلا می‌کند. تنش‌ آگاهی در زندگانی روزمره در بالاترین حد است، یعنی زندگانی روزمره به سنگین‌ترین، فشارآورترین و شدیدترین نحو خود را بر آگاهی تحمیل می‌کند» (همان: 36). در واقع از نظر پدیدارشناسان آگاهی‌های ما از واقعیات را زندگی روزمره ما می‌سازند و نه گزاره‌های فلسفی؛ البته پدیدارشناسان این نکته را نیز مورد توجه قرار می‌دهند که گزاره‌های فلسفی نیز می‌توانند به عنوان بخشی از زندگی روزمره ما در آگاهی‌هایمان اثرگذار باشند. مطالعه زندگی روزمره مستلزم توجه دانشمندان علوم اجتماعی به تجارب افراد عادی و کارهای روزانه، ایستارها، باورها و طرز عمل آنهاست و توجه خاصی به این مسئله دارد که آنها معنا را چگونه در تجربه‌های خود می‌یابند. جک. دی. داگلاس و همکاران او و جامعه‌شناسانی که در این حوزه کار می‌کنند، می‌گویند: «جامعه‌شناسیِ زندگی روزمره یک سمت‌‌گیری جامعه‌شناختی است که با تجربه، مشاهده، درک، توصیف، تحلیل و ارتباطات در مورد مردم در تعامل‌شان با یکدیگر در وضعیت‌های انضمامی سر و کار دارد» (Cobb, 1999).

این پژوهشگران اضافه می‌کنند که سه نکته اصلی را باید در این مورد که جامعه‌شناسانِ زندگی روزمره چگونه کار می‌کنند در نظر داشت. اولا آنها «با مشاهده تعاملات اجتماعی در وضعیت‌های عادی و طبیعی یعنی در وضعیت‌هایی که مستقل از دستکاری علمی رخ می‌دهند» این تعاملات را مطالعه می‌کنند. آنها در جهان روزمره کار می‌کنند نه در وضعیت‌های کنترل شده آزمایشگاهی. ثانیا، کانون توجه آنها مشاهده اشخاص در تعامل با یکدیگر در وضعیت‌های انضمامی چهره به چهره است؛ یعنی جایی که می‌توان مردم را دید که کاری انجام می‌دهند، برداشت‌هایی دارند، احساس می‌کنند و می‌اندیشند. ثالثا، تمرکز آنها بر معانی‌ای است که اشخاص در زندگی خود، در تجربه‌های «درونی» خود، یا در آنچه که داگلاس و دیگران آنها را «احساسات، برداشت‌های ذهنی، عواطف، حالات زودگذر، اندیشه‌ها، عقاید، باورها، ارزش‌ها و اخلاقیات جامعه» می‌نامند، می‌یابند. داگلاس و دیگران میان تجربه‌های «روزمره» (Everyday) و تجربه‌های «هر روزی» (Anyday) تمایز قائل می‌شوند. منظور از تجربه‌های «هر روزی» چیزهایی است که هر روزی ممکن است برای شخص پیش بیاید و در مقابل چیزهایی است که هر روز برای اشخاص پیش می‌آید. (همان:2) جامعه‌شناسان اروپایی نیز به زندگی روزمره توجه دارند ، اما بسیاری از آنها بیش از آنکه به روش‌های تحلیل خرد دانشوران آمریکایی علاقه داشته باشند، به ابعاد ایدئولوژیک زندگی روزمره توجه می‌کنند. هانری لوفور خاطرنشان می‌سازد که ما تمایل داریم زندگی روزمره مردم عادی را نادیده بگیریم. او مطالعه آنچه را که خود «امر روزانه» (the Quatidian) می‌نامد مطرح می‌سازد: «امر روزانه مفهومی فلسفی است که نمی‌توان خارج از فلسفه آن را فهمید؛ این مفهوم امر غیرفلسفی را برای فلسفه و توسط فلسفه مشخص می‌سازد و در زمینه‌های دیگر نمی‌توان به آن اندیشید؛ این مفهومی است که به زندگی روزمره تعلق ندارد و آن را منعکس نیز نمی‌کند، بلکه به زبانی فلسفی، تغییر شکل ممکن آن را بیان می‌کند»( همان: 13). لوفور این نکته را می‌افزاید که زندگی روزمره موضوع مناسبی برای فلسفه است؛ زیرا زندگی روزمره غیرفلسفی است و فلسفه را از موضوعات سنتی به سمت رویدادهای تکراری و اینکه هستی اجتماعی (social existence) اشخاص چگونه تولید می‌شود هدایت می‌کند. به نظر لوفور، وظیفه دانش پژوهان زندگی روزمره یافتن نوعی الگوی معنادار در زندگی روزمره اشخاص نوعی است؛ یعنی در فعالیت‌های تکراری، در اشیایی که می‌خرند و مورد استفاده قرار می‌دهند، در اخباری که می‌خوانند، آگهی‌هایی که می‌شنوند و می‌بینند و.... آنچه اهمیت خاصی دارد، کشف ابعاد ایدئولوژیک و پنهان فعالیت‌های ما و ایدئولوژی‌هایی است که رسانه‌ها منتقل می‌کنند و نهاد تبلیغات در این میان مورد توجه خاص قرار می‌گیرد. برخی از دانشوران آمریکایی دو چشم‌انداز را درهم می‌آمیزند و به مطالعه این موضوع می‌پردازند که مسائل ایدئولوژیک چگونه به تعاملات روزمره ما ساختار می‌بخشند و ما چگونه در زندگی معنا می‌یابیم. می‌توان خطی میان فرهنگی که از طریق رسانه‌ها منتقل می‌شود، از یکسو و زندگی روزمره از سوی دیگر ترسیم کرد، اما در برخی موارد، این خط بسیار کمرنگ است یا به نظر تعدادی مثل لوفور اصلا وجود ندارد. به نظر او این تبلیغات است که تا حد زیادی به زندگی روزمره شکل می‌بخشد.

 

*****

منابع

·          برگر، پیترل؛ و لوکمان، توماس (1375) ساخت اجتماعی واقعیت، رساله‌ای در جامعه‌شناسی

·          شناخت، ترجمه فریبرز مجیدی، تهران، انتشارات علمی فرهنگی، چاپ اول

·          بنت، اندی(1386)، فرهنگ وزندگی روزمره، ترجمه حسن چاووشیان، تهران، انتشارات اختران، فدرستون، مایک(1380)

·          مقاله زندگی قهرمانی وزندگی روزمره، ترجمه هاله لاجوردی،فصلنامه ارغنون، شماره19

 

       Caygill,Howard(1998) Walter Benjamin: The Colour of Experience, London·

Routledge,pp80-117

·Cobb,J(1999) Technology in society,No.:21pp393-407


مفهوم زندگی روزمره

 

فرهنگ و زندگی روزمره

اندی بنت

ترجمه: لیلا جوافشانی، حسن چاووشیان

انتشارات اختران

چاپ اول ۱۳۸۶

۳۱۰ صفحه، ۴۴۰۰ تومان

اندی بنت، دانشیار جامعه‌شناسی در دانشگاه «سری» انگلستان است. بی‌شک کتاب فرهنگ و زندگی روزمره که از وی به تازگی به فارسی ترجمه شده است از جمله منابع مفید برای مطالعات مقدماتی در رشته مطالعات فرهنگی و فرهنگ‌شناسی می‌باشد؛ اما نکته‌ای که می‌باید بدان توجه کرد، اندی بنت چندان چهره درجه اولی در حوزه جامعه‌شناسی و مطالعات فرهنگی نیست. شاید بسیاری اندی بنت را با تونی بنت، جامعه‌شناس فرهنگی برجسته انگلیسی اشتباه بگیرند اما این دو در فاصله بسیاری از هم قرار دارند. کتاب اندی بنت با تاکید بر «زندگی روزمره» صورت‌بندی شده است. زندگی روزمره از جمله کلیدی‌ترین مفاهیم در مطالعات فرهنگ عامه می‌باشد و همان‌گونه که در مقدمه کتاب تشریح شده هرچند از سال‌های بسیار دور در جامعه‌شناسی مطرح بوده است اما تاکید روی این حوزه به‌عنوان یک متغیر مستقل از جمله توجهاتی بوده که اهالی مطالعات فرهنگی در سال‌های اخیر درافکنده‌اند. این اتفاق محصول ویژگی‌های خاص مدرنیته پسینی است. در مدرنیته پسین به گفته بنت افراد هویت‌های خود را با تصاویر و موضوع‌هایی شکل می‌دهند که به‌صورت تاملی از صنایع فرهنگی و رسانه‌ای اخذ می‌کنند. در این وضعیت مفهوم فرهنگ نیز به‌عنوان موضوعی یک دست و همگون یا به‌ عبارتی کل راه و رسم زندگی که بر پایه فهم مشترکی از دنیای روزمره استوار است، رنگ می‌بازد و قابل دفاع نیست. امروزه فرهنگ با پشتوانه رسانه‌ها و دیگر عناصر مدرنیته متاخر معنایی جوهری و ثابت نداشته و با متکثرشدن فهم‌ها و اجزای زندگی، معنایی سیال و محلی یافته است. به عبارتی دیگر هویت‌های فرهنگی امروزه با تاکید بر زندگی روزمره افراد ساخته می‌شوند. کتاب در دوپاره مربوط به هم صورت‌بندی شده است. در پاره اول بیشتر به ریشه‌ها و اندیشه‌هایی پرداخته شده که به زندگی روزمره در آنها توجه شده است و در پاره دوم اجزای زندگی روزمره همچون رسانه‌ها، مد، موسیقی، گردشگری و... مورد بحث قرار گرفته‌اند. هرچند که در فهرست کتاب، مباحث به این صورت تقسیم‌بندی شده‌اند اما در مقدمه، خود بنت کتابش را به هشت فصل تقسیم کرده است. «فرهنگ زندگی روزمره» مرور جامعی از مدل‌های نظری، مسائل و پیچیدگی‌های فعالیت‌های فرهنگی معاصر به دست می‌دهد. بنت ابتدا مدل‌های نظری اصلی در مطالعه کرد و کارهای فرهنگی کنونی را جمع‌بندی می‌کند و این مدل‌ها را در متن محیط‌های زندگی روزمره جای می‌دهد. برای این کار مطالعه منظمی درباره چگونگی تغییر تفکر آکادمیک در زمینه فرهنگ توده‌ای، از تعابیر انتقادی نظریه‌پردازان قدیمی‌تر فرهنگ توده‌ای تا منتقدان رادیکال و پست مدرنیست تعابیر فرهنگ توده‌ای و سپس مفهوم «چرخش فرهنگی»، انجام می‌دهد که نشان می‌دهد هویت‌های اجتماعی گوناگون چگونه به صورت فرهنگی برساخته می‌شوند. از جمله دیگر نکات جالب کتاب، این است که در شناسنامه کتاب نام نویسنده «ویلیام آوث ویت» حک شده که مطمئنا اشتباه تایپی است. از سویی دیگر کتابی همچون «فرهنگ و زندگی روزمره» که کتابی ست مقدماتی و منبع‌ای درسی برای دانشجویان است (تئوری‌ها و افراد زیادی در آن مطرح شده‌اند) بسیار لازم است که «نمایه» داشته باشد؛ اما متاسفانه این کتاب فاقد این امکان است. بری اسمارت که از وی در ایران کتاب «شرایط مدرن و مناقشه‌های پست مدرن» و همچنین کتابی درباره فوکو منتشر شده است درباره کتاب اندی بنت می‌نویسد: «کتاب اندی بنت درباره شکل‌های مهم فرهنگ روزمره بحث منسجم، بسیار خواندنی و جالبی ارائه می‌دهد که اطمینان دارم برای دانشجویان بسیار مفید خواهد بود.»


* این مقاله امروز در صفحه کتاب کارگزاران به چاپ رسیده است. اینجا و اینجا 


شنبه 17 فروردین ماه سال 1387
جنگ،صلح،آزادی؟!

Blowin In The Wind

 

How many roads must a man walk down

Before you call him a man?

Yes, n how many seas must a white dove sail

Before she sleeps in the sand?

Yes, n how many times must the cannon balls fly

Before they’re forever banned?

The answer, my friend, is blowin in the wind,

The answer is blowin in the wind.

How many years can a mountain exist

Before its washed to the sea?

Yes, n how many years can some people exist

Before they’re allowed to be free?

Yes, n how many times can a man turn his head?

Pretending he just doesnt see?

The answer, my friend, is blowin in the wind,

The answer is blowin in the wind.

How many times must a man look up?

Before he can see the sky?

Yes, n how many ears must one man have?

Before he can hear people cry?

Yes, n how many deaths will it take till he knows?

That too many people have died?

The answer, my friend, is blowin in the wind,

The answer is blowin in the wind.

 


جمعه 9 فروردین ماه سال 1387
گذر زمان

 

اول.بهار آرامی است.در خانه کوچک و محقرام بست نشسته ام و تنها گاهی از خلوتی های تهران لذت می برم.چندان حوصله مهمانی و عید دیدنی و روبوسی های زورکی را ندارم.و توقع افراطی مهمان ها و میزبان ها که آدم ساکت ننشیند و مثل وروره جادو اختلاط کند و البته لبخند. لطفاً لبخند. مگر این جا عکاسی ست؟!... در خانه به کارهای عقب مانده ام می رسم.این تعطیلات به درد همین کارها می خورد.شب را تا صحر بیدار می مانم.پشت کامپیوتر،فیلم و کتاب و....خوابیدن.بهار است دیگر،شاید فرصتی برای اش نباشد.خواندن رمان جنگ آخرالزمان یوسا را با آن حجم عجیب اش سرانجام به پایان رساندم که این خود موفقیت بزرگی است.دوباره بینی فیلم های کلاسیک را هم شروع کردم.از بونوئل تا جان فورد کبیر.دیدن جیمز دین،بوگارت و اینگرید برگمان و آن قاب های نقاشی گونه و غریب تارکوفسکی؛آدمی را به لذتی می رساند که بیان اش سخت و دشوار است و سالنامه فیلم.

 

****

دوم.در میان تمامی ِبرنامه های رسانه ملی که اصلاً توان دیدن شان را ندارم(البته به غیر از سریال مهران مدیری)مستند چهار در هفته گذشته دو مستند پرتره ورزشی نشان داد که بسیار جذاب و دیدنی بود.اولی به زندگی یوهان کرایف بازیکن اسطوره ای هلند و دومی به حضور نود دقیقه ای زین الدین زیدان در یکی از مسابقات رئال مادرید می پرداخت.شنیدن نفس های زیدان در حین دویدن،حرف های اش در طول بازی با داور و ....جالب بود.زندگی خصوصی و ورزشی کرایف هم، با آن همه حاشیه هایش جای خودش را داشت.

 

****

سوم.ونک تا تجریش.پیاده.سربالایی ولیعصر.به نفس نفس افتاده بودم.از سمت راست که به میدون می رسی،اداره پست هم رد می کنی،گلدسته و گنبد امام زاده صالح رو می بینی.می ری اونجایی که خطی های ونک داد و عربده می زنند،پشت آن تابلوهای تبلیغات که معمولاًچند ماهی از دنیا عقب هستند؛از تبلیغات فیلم ها مشخصه.در میان دود مینی بوس ها وتردد جمعیت.کنجی ،گوشه ای گیر می آری و می ایستی.به اینجا که می رسیدم.سرم رو که بالا می آوردم خستگی این همه راه از تن ام در می رفت.سرم را بالا آوردم؛بیشتر خسته شدم.مثل آن گذشته ها،البته زیاد هم نگذشته تنها به اندازه فراموشی ِتو.از شریعتی می آم پایین؛پیاده.راستی،خوبی؟خوشی؟چه کارا می کنی؟

 

****

زخم را فراموش می کنم

باکی نیست

با مگس ها چه کنم؟

                                   

                                  (ایرج کریمی_کارگردان)