|
این جمله پنج کلمه دارد!
خوداندیشی پسامدرن هیلاری لاوسن ترجمه: سینا رویایی انتشارات: مروارید 1386 2900 تومان
1_نویسنده کتاب هیلاری لاوسن از فیلسوفان پسامدرن است.شهرت لاوسن بیشتر مدیون نظریه او موسوم به حصار(closure) است که خیلی ها آن را اولین تلاش برای تدارک دیدگاهی متاتفیزیکی در تفکر پسامدرن می دانند.«پرده برداری لز حقیقت:واقعیت و دنیای پسامدرن» و «حصار:داستانی درباره همه چیز» از دیگر آثار فلسفی لاوسن هستند.
کتاب حاضر جنبه های بدیع و روشنگرانه ای از آراء سه فیلسوف ،نیچه،هایدگر و دریدا به نمایش می گذارد و خواننده را عمیقاً با کلید تفکری آشنا می کند که امروز به عنوان تفکر پسامدرن شناخته شده است.موضوع محوری کتاب چیزی ست که تلویحاً می توان آن را آموزش«منطق پسامدرنیزم»خواند.اگر چه این خصوصیت کتاب،خوانش دقیق آن را می طلبد و مستلزم داشتن پیش زمینه های آکادمیک فلسفی است اما خواننده با روش تازه ای از کاوش در آرا سه فیلسوف مواجه می شود؛رویکردی غیراستعاری و کاملاًفلسفی.ناگفته نماند شش ماه پس از انتشار کتاب،نشریه mind،مهمترین نشریه فلسفی در انگلیس ،آن را «خودآموز حرفه ای پسامدرنیزم»خواند و ریچارد رورتی خواندن آن را به تمام فیلسوفان تحلیلی و هواداران آنها توصیه کرد.
2_ خوداندیشی(reflexivity) آنچنان که لاوسن می گوید به معنای بازگشت به خویشتن و شکلی از خودآگاهی است که از آغاز جزء فلسفه بوده اما معماهای خوداندیشانه قدرت خاص خود را در نتیجه رسمیت پیدا کردن نقش محوری ِ زبان ،نظریه ،نشانه و متن به دست آورده اند.دشواری آثار نیچه،هایدگر و دریدا را تا اندازه ای می توان با نامأنوس بودن مفاهیمی که به کار می گیرند،توجیه کرد،اما این دشواری معلول موضوع هایی که هر فیلسوف بدان پرداخته اند نیز،هست.خوداندیشی یکی از موضوع های محوری ست و بدون شناسایی نقش آن ممکن است پیچیدگی این آثار غیر ضروری،و دستاوردهای آنها اندک به نظر رسد.اگر این آثار را در پرتو مقوله خوداندیشی مطالعه کنیم،صلابت درونی و انسجامشان بیش از حد تصور با فلسفه تحلیلی پیوندشان می دهد.تناقض هایی که سه فیلسوف با آغوش باز می پذیرند،هرگز به گزافه گویی های شاعرانه،یا خیره سریهای لجوجانه، و یا حتی رازورزی های پوچ،قابل تفسیر نیست ولی شاید محصول گریز ناپذیر تفسیر آنها از جهان،دانسته شود.بنابراین پیش از آنکه کلام آنها بازی بی حاصلی با مبهمات دانسته شود سبک طفره رو و گریز پای ادعاهای آنها از ثبات معناست که اظهار نظرهایی را علیه شان برانگیخته است.یکی دیگر از عواملی که مطالعه آثار سه فیلسوف را مشکل می کند،دغدغه آنها نسبت به موضوع خوداندیشی است؛موضوعی که اگرچه همه چیز را در بر می گیرد،اما تا حد زیادی پیچیده و بغرنج است.پیچیده بودن خوداندیشی ،طبیعی ست ،زیرا که به قول دریدا اگر کسی بتواند یک راست به خوداندیشی بپردازد،مرکزیت آن به یکباره از بین می رود و خاصیت موضوع بودن خود را از دست می دهد.
کارکرد خوداندیشی در آثار نیچه،هایدگر و دریدا دو وجه مختلف دارد:از یک سو،وسیله ای برای نقادی و سلاحی است که بر ضد طرح بزرگ معرفت به کار گرفته می شود؛و از دیگر سو،حرکتی است سازنده که مثابه جایگزینی برای طرح بزرگ ،به کار می آید.اولین کارکرد _یعنی اثبات تناقض هایی که در دیدگاه های مخالف نهفته است_شاید سنتی ترین تدبیر فلسفی باشد و یقیناً روشی نبوده که در انحصار سه فیلسوف گفته شده ،بوده باشد.به عنوان مثال ،هگل در انتقاد خود از کانت برهان خوداندیشانه ای از همین دست،به کار برده است.کانت استدلال کرده بود که وجود پیشینِ بعضی از مفاهیم برای ما به منظور حصول معرفت،ضروری است.این مفاهیم،یا مقولات،نمی توانند همانند قوانین حرکت نیوتن اثبات شوند،اما به زعم کانت شرط امکان معرفت این است که مقولات مزبور ضرورت پیدا کرده کرده باشند.استدلال هگل این است که شرایط شناخت در فلسفه کانت طوری ارایه می شوند که خود،متعلق و موضوع شناخت قرار می گیرند.اما از نگاه هگل،چنین چیزی ممکن نیست زیرا تفکر باید شکلی را به خود بگیرد که خودِ آن شکل،در چارچوب تفکر قابل تشریح نیست؛تشریح تفکر باید در بافت قالب های ضروری خود آن انجام گیرد.
خوداندیشی،در محدودترین شکل خود،اصطلاحی ست برای توصیف خودارجاعیِ یک عبارت و یا گروهی از عبارت ها.برخی از عبارت ها،آشکارا و بی چون و چرا ،صرفاً خودارجاع اند مثل:«این جمله پنج کلمه دارد».اما از زمان«معمای دروغگو»،جمله های خودارجاعی که از جنس آن معما هستند،به حکم ماهیت شان،تناقض آفرین دانسته شده اند.اصلِ روایت معمای دروغگو به قرن ششم قبل از میلاد باز می گردد،یعنی زمانی که اپیمنیدس پیشوای قوم کِرِتان،گفت:«همه کرتان ها دروغگو هستند.» و چون خود او یک کرتان بود این مدعا به تکذیب خودش می انجامید.شکل کلی این تناقض در این جمله نهفته است:«من دروغ می گویم.»چون اگر گوینده راست بگوید،این جمله باید کاذب باشد؛در حالی که اگر دروغ بگوید،جمله صادق است.روایت های اخیر از این معما،در جملاتی مثل«این جمله کاذب است»،مورد بررسی قرار گرفته که البته فقط به کار جمع آوری مثال های بیشتر برای ادعا هایی می آیند که در خود ادعا تکذیب می شوند.بدیهی ست که در این جمله ها تنها زمانی تناقض سر بر می آورد که جمله مزبور در چنبره خوداندیشانه ای محصور باشد و یا به خودش ارجاع پیدا کند.اگر این جمله بتواند به نحوی از این ارجاع خوداندیشانه بگریزد،تناقض آن نیز محو خواهد شد.به عنوان مثال اگر اپیمنیدس جزو کرتان ها نبود بدیهی ست که هیچ مشکلی در این مدعا که «همه کرتان ها دروغگو هستند»پیدا نمی شد.به همین نحو،دلیل اینکه چنین تناقض هایی در مکالمات روزمره ما پیش نمی آید این است که ما البته بطور ضمنی این جمله ها را خودارجاع نمی پنداریم.از این رو،از جمله« من دروغ می گویم»اغلب چنین برداشت می شود که شخصی که دروغ می گوید از برخی جهات،کذب بودن جمله او از مدعایش مستثنی است.در واقع پافشاری بر خودارجاعیِ دقیق،اغلب می تواند نوعی فضل فروشی ِآزار دهنده به نظر برسد.
لاوسن معتقد است که نیچه،هایدگر و دریدا،مواضع اساساً متفاوتی نسبت به راه حلی برای خوداندیشی اتخاذ کردند،زیرا آنها خوداندیشی را قابل ریشه کن شدن و یا معضلی که نیازمند راه حل باشد،نمی دانند.بنابراین به نظر می رسد که این تناقض را تأیید(endorse)می کنند.اگر در دیدگاه آنها ناگزیر بئدن تناقضِ خوداندیشانه نهفته نبود،آثارشان به آسانی طرد می شد.به همین دلیل آثارشان به دو بخش تقسیم می شود:اول،برهانی که ثابت می کند مواضع سایر فیلسوفان،به نحو خوداندیشانه ای متناقض است؛و دوم،تبیین خاص هر یک از سه فیلسوف از این تناقض.برهانی که در بطن آثار این فیلسوفان،درباره تناقض های خوداندیشانه وجود دارد،به جای آنکه راه گریز از این تناقض ها را نشان دهد،تبدیل به استدلالی برای اثبات درون زاد بودن آنها شده و در تمام آثار معطوف به طرح بزرگ به کار رفته است.هر یک از این فیلسوفان،پیامد فوق را به شکل های کمابیش متفاوتی بیان کرده اند،ولی این معما در آراء هر کدامشان باقی است که اگر سنتی که این سه فیلسوف در آن هر ضرورتی را همچون بافتارِ دیدگاه خود می یابند،محکوم به تناقض است،پس روند تفکرشان چگونه تداوم پیدا می کند.
لاوسن تاکید می کند اشتباه بزرگی خواهد بود اگر گمان کنیم که سه فیلسوف مورد بحث نظام دیگری جایگزین آراء فیلسوفان پیش از خود کرده اند،زیرا آنها با دیدگاهی که ارایه نظریه ای قطعی(definitive theory)را ممکن بداند،مخالفند.با وجود این،چطور می توان فلسفه ای ابداع کرد که نظریه ای قطعی درباره انواع نظریه ها باشد،آن هم به طوری که منکر امکان ارایه نظریه شود ولی در عین حال خودش گرفتار تناقض نامعقول و بی معنایی نگردد؟این پرسش،یعنی پرسش از نحوه نگارش یک متن در پرتو دلالت های خوداندیشانه خود آن متن،دغدغه اصلی در سرتاسر آثار سه فیلسوف است.به همین دلیل،این که متون مذکور متناقض هستند،انتقاد چندان موثری به آنها نیست،زیرا آنها به متناقض بودن آراء خود اذعان دارند.در حقیقت می توان گفت آنها با اصرار بر متناقض بودنِ محتوای آثار خود،به جدال با بنیادها برمی خیزند و با شالوده های مفروض سنت ما،دست به گریبان می شود.
موضع هر سه فیلسوف در نگاه اول نوعی ایدیالیسم زبانی به نظر می رسد،البته هایدگر در اواخر عمرش به نحو آشکارتری در این موضع بود.ایدیالیسم زبانی می گوید ما در قید و بندهای زبان گرفتاریم و نمی توانیم از مرزهای مفاهیمی که باید در چارچوب آنها عمل کنیم،پافراتر گذاریم.از این منظر،زبان نمی تواند امری معطوف به واقعیت تلقی شود چراکه در این صورت ما چیزی را در نظر گرفته ایم که خارج از حوزه زبان غنوده است یعنی واقعیت را.روی هم رفته «واقعیت»،واژه ای است در بند زبان،به نحوی که همانند سایر واژه ها،توانایی گریز از تار و پود مفهومیِ زبان را ندارد،به همین دلیل هایدگر می نویسد:
«انسان ها،محکوم و در بند زبان اندو هرگز نمی توانند گامی فراتر از آن نهند و از جایی دیگر بدان نظر افکنند.به همین دلیل ما همواره فقط تا جایی به ماهیت زبان پی می بریم که خود زبان ما را تحت نظر گیرد و با خود وفق دهد.»
دریدا در بیان اینکه هنگام خواندن یک متن چه اتفاقی رخ می دهد،می گوید:ما«نمی توانیم به نحو موجهی از متن به سوی چیزی غیر از آن،یعنی به سمت یک مرجع(یعنی واقعیتی متافیزیکی،تاریخی،شرح روانکاوه و غیره)پافراتر بگذاریم....هیچ چیز خارج از متن وجود ندارد.»نیچه نیز موضع مشابهی نسبت به این موضوع دارد و در عین حال نشان می دهد که چطور ما خود را از عواقب این مدعا مخفی می کنیم:«هنگامی که از تفکر تحت قیود زبان امتناع ورزیم،از فکر کردن باز می مانیم؛ما به زحمت به نقطه تردیدی می رسیم که محدودیت ما را به مثابه محدودیت،درک کند.»
یکی از دلایلی که نیچه و دریدا با تکیه بر آن می خواهند حکم خوداندیشانه متناقضی چون«هیچ معرفتی ممکن نیست»صادر کنند،این است که چون ما در قید و بند زبان محبوسیم،پس نمی توانیم هیچگونه معرفتی نسبت به دنیای فراسوی آن حاصل کنیم.هیچ معرفتی ممکن نیست زیرا ما فقط با نظریه ها و مفاهیم زبانِ خود،سر و کار داریم.ما نمی توانیم از درستی چیزی آگاه شویم چراکه هیچ راهی برای اطمینان از صحت آن وجود ندارد.اما شاید برای رهایی از این وضعیت،استدلال کنیم که حتی اگر لحظه ای این محدودیت زبانی را بپذیریم،می توانیم معرفت را در چارچوب آن تعریف کنیم.
لب کلام را می توان در مقایسه این موضوع با دیدگاه ویتگنشتاین دریافت. ویتگنشتاین در «رساله منطقی-فلسفی» خود سعی کرد روایتی از رابطه میان زبان و جهان شرح دهد.او با استفاده از نوعی برهان استعلایی اعلام کرد که اصولاً تفکر در صورتی امکان می یابد که جهان و شکلی که زبان از جهان ترسیم می کند،از الگوی بی چون و چرایی سرچشمه بگیرد.خاصیت زبان و جهان باید چنان باشد که گزاره های با معنا فراهم آورد.تبیین ویتگنشتاین از جهان خیلی تابع دیدگاه او درباره زبان نیست،اما نتیجه خاصیتی است که جهان باید داشته باشد تا زبان امکان پذیر شود.
نیچه،هایدگر و دریدا هم مثل ویتگنشتاین به آنجا رسیدند که زبانی را روایت کنند که خوداندیشانه بوده و متناقض جلوه می کند.اما برخلاف ویتگنشتاین،آنها تلاش های خود را روی شکل دادن به داعیه های همه شمول درباره ماهیت زبان،متوقف نکردند،و در عوض دعاوی آنها در یک چرخش خوداندیشانه از درون،با خودِ نظریه درآمیخت.در این میان دریدا سعی داشت اثبات کند که چرا خوداندیشی به ناگزیر باید در هر نوع متنی پدید آید،و چرا هر نوع کوششی برای انکار و یا پرهیز از آن،محکوم به شکست است.
* این مقاله امروز در صفحه کتاب کارگزاران به چاپ رسیده است. اینجا |