و آن همه قهرمانان پوشالی....
روبه رویام نشسته است. به دنبال قهرماناش. بهقول خود قهرمان اخلاقیاش، که گویی اکنون توزرد از آب درآمده بود و او در فغان از دست دادناش می گریست؛ بیامان.
دوست دارم برای لحظهای هم که شده –لحظهای؟- تمامی درونام را، تشویشام را، بیرون بریزم _البته در حین نگاشتن این اراجیف، یقهام را چسبیده، همانی که به گمانام دکتر علی شریعتی میگفت اگر بچسبد، آنهم در خیابان، عاشقی از سرتان می آفتد_.می خواهم خودم را نه مدرن نشان بدهم نه مدنی.می خواهم برای لحظه ای هم که شده گور پدری نثار تمامی این مزخرفات که، نسل بی قهرمان نسل بدبختی ست، بکنم.آری من دوست دارم قهرمانی داشته باشم و شاید این نسل هم دوست داشته باشد.هم چنان که دارد و می سازد.اما چه قهرمانی؟قهرمانانی از آن نوع که روبه روی ام داشت؟یا آن قهرمانانی که امروزه میزان وزن اشان را با چگونگی استپ کردن می سنجند؟یا آن سوپراستاری که -نمی دان ام اگر اسپرم های والدین اش این چنین در کنار هم قرار نمی گرفتند چگونه هیبت و صورتی داشت -تمام ها را پر کرده از عکس هایش؟گفته بودم می خواهم برای لحظه ای ......
دوست داشت ام قهرمان من آن قالی باف بد بختی می بود که بچه اش محتاج نان شب بود،اما او در 29 بهمن 56 وقتی بانک ها را تسخیر کردند،همه پول ها را توی جوی آتش زد و بدون بربری به خانه اش برگشت.قهرمان من آن جبراییل می بود که برای اینکه رفیق اش هنگام انتقال از بند به محل اعدام نترسد همراه او رفت و اعدام شد.قهرمان من همان چریک جبهه ها می بود که وقتی رفیق اش شیمیایی شد، سوار آمبولانس نشد که فرار کند، ماسک اش را به صورت رفیق اش زد و خود بدون ماسک، محبوب اش را روی کول اش گرفت و صحرا به صحرا آمد و دوتایی کنار هم مردند.
آری دوست می داشت ام که اگر اینچنین می بود و من نیز قهرمانانی از این دست داشت ام.قهرمانانی که دیگر مثل ابر انسان های این روزگاران مان که جلوی دوربین ها ژست ها می گیرند و غیرت و تعصب را بالا می آورند و هزاران کیلومتر آن طرف تر،شب قبل از مسابقه سر از کلوب و کاباره های شبانه در می آورند و فردای اش می بازند و سر به پایین معذرت بالا می آورند و ته دل شان ریشخندی به جماعت ما می زنند؛ نبودند. از آن مسخره تر که سال ها پیش اش رخ داده بود.بازیکن فوتبال شهیری از همان جنس آقای سوپراستارمان به زور و ترس از سرمربی متشرع نمای آن روزها، می دیدم اش لباس احرام به کمر بسته؛ سفید، در حال دعا و باز سر به پایین و شاید که نه ،حتماً، آن هم در حال ریشخند زدن.سال ها بعد به جرم آن همه کثافت کاری و لجن بازی در کشور همسایه ترک دیپورت اش کردند. و وای به حال نوجوان و جوانانی که قهرمان شان او بود که دریافته بودند بر سر محبوب چپ پای خوش تیپ شان چه آمده است.
با خود می اندیش ام. با خود می اندیش ام که اگر قرار است قهرمانان من از این دست باشند، مدل غربی شان را که شریف تراند و سالم تر را می پسند ام.که هزار موی گندیده آنان را به یک تار موی اینان ِ وطنی نمی بخش ام.همان به که اسطوره ام آن غول بازیگری، همانی باشد که پرتره اش را بزرگ به سینه دیوار خانه ام زده ام.که چیزی به نام ریا در وجوداش نیست.حال کوکایین مصرف می کند یا نمی کند.
قهرمانان پوشالی این نسل قهرمانان ریا و تزویراند.
هم چنان روبروی ام نشسته است.نمی توان ام سخنی بگوی ام.که نه دلداری بلدام، نه حرف های روان شناسانه احمقانه و نه گفتن جملات شاعرانه که این را از همه متنفرترام.آستین اش تر شده است و چشم دوخته به بیرون.مات و مبهوت ام و زل می زن ام به آسمان و فکر می کن ام به آن قهرمان روبه روی ام.
دیگر وقت اش رسیده است.چاه مبال منتظرم است.ماه سما که در انتظارم نیست. |