:: تک نگاری درباره روزمرگی ها و چند چیز دیگر ::                                               ::Email:ali.bozorgian@gmail.com::

شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی


خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 28 دی ماه سال 1386
در باب قهرمانان این سال ها

و آن همه قهرمانان پوشالی....

روبه روی‌ام نشسته است. به دنبال قهرمان‌اش. به‌قول خود قهرمان اخلاقی‌اش، که گویی اکنون توزرد از آب درآمده بود و او در فغان از دست دادن‌اش می گریست؛ بی‌‌امان.

دوست دارم برای لحظه‌ای هم که شده –لحظه‌ای؟- تمامی درون‌ام را، تشویش‌ام را، بیرون بریزم _البته در حین نگاشتن این اراجیف، یقه‌ام را چسبیده، همانی که به گمان‌ام دکتر علی شریعتی می‌گفت اگر بچسبد، آن‌هم در خیابان، عاشقی از سرتان می آفتد_.می خواهم خودم را نه مدرن نشان بدهم نه مدنی.می خواهم برای لحظه ای هم که شده گور پدری نثار تمامی این مزخرفات که، نسل بی قهرمان نسل بدبختی ست، بکنم.آری من دوست دارم قهرمانی داشته باشم و شاید این نسل هم دوست داشته باشد.هم چنان که دارد و می سازد.اما چه قهرمانی؟قهرمانانی از آن نوع که روبه روی ام داشت؟یا آن قهرمانانی که امروزه میزان وزن اشان را با چگونگی استپ کردن می سنجند؟یا آن سوپراستاری که -نمی دان ام اگر اسپرم های والدین اش این چنین در کنار هم قرار نمی گرفتند چگونه هیبت و صورتی داشت -تمام ها را پر کرده از عکس هایش؟گفته بودم می خواهم برای لحظه ای ......

دوست داشت ام قهرمان من آن قالی باف بد بختی می بود که بچه اش محتاج نان شب بود،اما او در 29 بهمن 56 وقتی بانک ها را تسخیر کردند،همه پول ها را توی جوی آتش زد و بدون بربری به خانه اش برگشت.قهرمان من آن جبراییل می بود که برای اینکه رفیق اش هنگام انتقال از بند به محل اعدام نترسد همراه او رفت و اعدام شد.قهرمان من همان چریک جبهه ها می بود که وقتی رفیق اش شیمیایی شد، سوار آمبولانس نشد که فرار کند، ماسک اش را به صورت رفیق اش زد و خود بدون ماسک، محبوب اش را روی کول اش گرفت و صحرا به صحرا آمد و دوتایی کنار هم مردند.

آری دوست می داشت ام که اگر اینچنین می بود و من نیز قهرمانانی از این دست داشت ام.قهرمانانی که دیگر مثل ابر انسان های این روزگاران مان که جلوی دوربین ها ژست ها می گیرند و غیرت و تعصب را بالا می آورند و هزاران کیلومتر آن طرف تر،شب قبل از مسابقه سر از کلوب و کاباره های شبانه در می آورند و فردای اش می بازند و سر به پایین معذرت بالا می آورند و ته دل شان ریشخندی به جماعت ما می زنند؛ نبودند. از آن مسخره تر که سال ها پیش اش رخ داده بود.بازیکن فوتبال شهیری از همان جنس آقای سوپراستارمان به زور و ترس از سرمربی متشرع نمای آن روزها، می دیدم اش لباس احرام به کمر بسته؛ سفید، در حال دعا و باز سر به پایین و شاید که نه ،حتماً، آن هم در حال ریشخند زدن.سال ها بعد به جرم آن همه کثافت کاری و لجن بازی در کشور همسایه ترک دیپورت اش کردند. و وای به حال نوجوان و جوانانی که قهرمان شان او بود که دریافته بودند بر سر محبوب چپ پای خوش تیپ شان چه آمده است.

با خود می اندیش ام. با خود می اندیش ام که اگر قرار است قهرمانان من از این دست باشند، مدل غربی شان را که شریف تراند و سالم تر را می پسند ام.که هزار موی گندیده آنان را به یک تار موی اینان ِ وطنی نمی بخش ام.همان به که اسطوره ام آن غول بازیگری، همانی باشد که پرتره اش را بزرگ به سینه دیوار خانه ام زده ام.که چیزی به نام ریا در وجوداش نیست.حال کوکایین مصرف می کند یا نمی کند.

قهرمانان پوشالی این نسل قهرمانان ریا و تزویراند.

هم چنان روبروی ام نشسته است.نمی توان ام سخنی بگوی ام.که نه دلداری بلدام، نه حرف های روان شناسانه احمقانه و نه گفتن جملات شاعرانه که این را از همه متنفرترام.آستین اش تر شده است و چشم دوخته به بیرون.مات و مبهوت ام و زل می زن ام به آسمان و فکر می کن ام به آن قهرمان روبه روی ام.

دیگر وقت اش رسیده است.چاه مبال منتظرم است.ماه سما که در انتظارم نیست.


چهارشنبه 19 دی ماه سال 1386
خانه ام مخروبه است

اول.خواب می بینم در خانه ای مخروبه ، به انتظار موجودی نشسته ام.هم چون شبحی ظاهر و نمایان می شود.گوژپشت و خمیده ، لاغر و پیر. هجوم می آورد و ناگهان غیب می شود.زخم می اندازد و فریاد می کشم.کمی آن طرف، پدرم با اسلحه ای در دست به سوی اش شلیک می کند....

با فریادی بیدار می شوم.ساعت هفت صبح.بدن ام می لرزد؛تمامی ام.چندین ساعت به این خواب لعنتی می اندیش ام.آن موجود آشنا بود.شاید خودم بودم.

دومی در کار نیست.فصل امتحانات با فصل سرما آغاز شده است.دولت فخیمه خودش را راحت کرده  و دستور تعطیلی و لغو صادر کرده است که کارآمدی دولت ها یا بهتر بگویم دستگاه حاکمیت را نه در بودجه نویسی و نه در ارایه خدمات عمومی_که در اینجا نیز ظن است به موفقیت _ بلکه در مدیریت بحران ها می شناسند.تعطیلی همه چیز در ایران هم چون تعطیلی و نادیده گرفتن نمایندگان به دستور مشرف در پاکستان می ماند.فرق می کند و اما تفاوتی ندارد.جنس دستورات همگی یکی ست.فقدان عقلانیت و تدبیر در حل مشکلات.پاک کردن صورت مساله است.در حالیکه به نگاه زل زده کودکان سرمازده و بدن های لرزان آنها در قزوین بی گاز نگاه می کنم،می نگرم به دویدن یزدی ها و آن همه نمایش که شو حماقت بود.

 

بعد از تحریر:مهران قاسمی درگذشت.همین چند وقت پیش به همراه او و دوستان هم صنف اش زیر توپ زدیم و بسیار خوش گذشت.

 بعد از تحریر2:

چرک‌مرده‌گی‌ پُرجوش و جنجال ِ کلاغان و
سپیدی‌ درازگوی برف...

ته‌سُفره‌ی تکانیده به مرز ِ کَرت
تنها حادثه است.

مرد ِ پُشت ِ دریچه‌ی ِ زردتاب
به خورجین ِ کنار ِ در می‌نگرد.

جهان  

        اندوه‌گن   

                    رهاشده با خویش.

و در آن سوی نهالستان ِ عریان
هیچ چیز از واقعه سخنی نمی‌گوید.


یکشنبه 9 دی ماه سال 1386
خط

اول.کاست را درون ضبط گذاشت و دیگر هیچ نگفت؛هیچ نگفتیم.از کنار پنجره به خطوطی که دیگر پیوسته شده بودند زل زده بودم.به سرعت پیش می رفتیم و همچنان نوای اش می آمد،موسیقی سحرآمیز فیلم ابدیت و یک روز ساخته النی کاریندروEleni Karaindrou   .

دوم.اکبر رادی هم رفت.چهارشنبه زمانی که صبح نامه اش را به بهرام بیضایی در جریده ای می خواندم که در آن تولد دوست قدیمی اش را تبریک گفته بود و نوشته بود شاید کدورت های گذشته اش را پاک کند؛مرد.عصر چهارشنبه. تدریس در این ولایت را هیچ گاه نپذیرفت تا زیر چتر و حمایت کسی و جایی نرود و دل اش را خوش کرده بود به حقوق معلمی اش ؛که دستمزد گچ خوردن های پای تخته اش بود.برای اش تندیس ها ساختند و جوایز و سمینار برقرار کردند و پاسخ داد از این ها بوی حلوا می آید و پس زد و رفت و دوباره در گوشه ای نشست. او به همراه بیضایی و بابک احمدی و چند نفر دیگر حلقه ای بودند سالها قبل از انقلاب،که از آنان او و بیضایی وارد تیاتر شدند و بعدها هم که میان شان اختلاف شد و کدورت و هر یک راه خود رفتند و شدند آقایان تیاتر کشور و تا چهارشنبه؛عصر.در حالیکه مرده پرستان خود را برای چند روز آینده آماده می کنند تا او را به عرش ببرند و قدیس اش کنند ،من به آن جملات پایانی فیلم 21 گرم ایناریتو می اندیش ام.

می گویند زمان مردن 21 گرم از وزن آدمی کم می شود.چه ارزشی دارد؟!21گرم وزن یک سکه 5سنتی ست،وزن یک قطعه شکلات،یک مگس.واقعاً 21 گرم چه ارزشی دارد؟

بعد از تحریر :

تمام جهان را برای خودم آرزو می کنم

من

تو

و یک بعد از ظهر پاییزی.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 25890


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

در سیزدهم تیرماه یکهزار و سیصد و شصد و دو در محله نظام‌آباد تهران چشم‌ام به جهان افتاد. تحصیلات دانشگاهی‌ام را در رشته علوم سیاسی در دانشگاه علامه طباطبایی گذارانده‌ام. می‌نویسم تا روزگار را بگذرانم، که این کار ِدل است و هم کارِ گل... آنچه مهم بود گفتم و غیر از آن، ناگفتنی‌های بی‌اهمیت است.