:: تک نگاری درباره روزمرگی ها و چند چیز دیگر ::                                               ::Email:ali.bozorgian@gmail.com::

شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی


مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 25 آذر ماه سال 1386
برای تولد آن بامداد

متبرک باد نام تو

 

به بهانه هشتاد و دومین سالروز تولداش

(۱۳۷۹ـ۱۳۰۴)

 

مرا

تو 

بی‌سببی

نیستی.

 

به‌راستی

صلت ِ کدام قصیده‌ای

ای غزل؟

 

ستاره‌باران ِ جواب ِ کدام سلامی 

به آفتاب

از دریچه‌ی تاریک؟

 

کلام از نگاه ِ تو شکل می‌بندد.
خوشا نظربازیا که تو آغاز می‌کنی!

 

 

پس ِ پُشت ِ مردمکان‌ات

فریاد ِ کدام زندانی‌ست

 

که آزادی را

 

به لبان ِ برآماسیده

گُل ِ سرخی پرتاب می‌کند؟ ــ

 

 

ورنه 

این ستاره‌بازی

 

حاشا 

چیزی بدهکار ِ آفتاب نیست.

 

 

نگاه از صدای تو ایمن می‌شود.
چه مومنانه نام ِ مرا آواز می‌کنی!

 

 

و دل‌ات
کبوتر ِ آشتی‌ست،
در خون تپیده
به بام ِ تلخ.

 

با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می‌کنی!

 

فروردین ِ ۱۳۵۱


شنبه 17 آذر ماه سال 1386
مرده پرستی

اول.15آذر سالگرد درگذشت "علی حاتمی" بود و براساس رسم رایج در مملکت ما باید شاهد مراسم یادبود و بزرگداشت و مرثیه سرایی می بودیم ولی به نظرم می شود طور دیگری هم به قضیه نگاه کرد. فقط امیدوارم بتوانم بیانش کنم،شرح و تفسیرش باشد برای بعد. گاهی وقتها یک فیلم آن قدر به یادماندنی و اثرگذار است که در ذهن بیننده تبدیل به مرجعی می شود برای حل و فصل و تجزیه و تحلیل بعضی اتفاقات. برای من "مادر" به یادماندنی ترین اثر "حاتمی" است و به نظرم همه آنچه که می خواهم در این یادداشت بگویم را می شود در سکانسی،دیالوگی،موزیکی،گوشه و کناری از این فیلم_نقاشی حاتمی پیدا کرد.ظاهرش این است که مادر پیری دارد می میرد و بچه هایش را دورهم جمع کرده تا این دم آخری کنارش باشند،باطنش هم اتفاقا همین است و درست به این دلیل است که دیدن ده باره و صدباره اش روحمان را جلا می دهد.
روال کار این طوری است که ما همواره در حال از دست دادنیم و استثنا هم وجود ندارد،چیزی که هست یکی را می خواهیم که دورش جمع شویم(یا دورهم جمعمان کند،چه فرق می کند؟)و برای ازدست رفته ها اشکی بریزیم و آهی بکشیم،که در کنارش به یاد تمام چیزهایی بیفتیم که دوستشان داشته ایم و از دستمان رفته اند،فرصتهای ازکف رفته،جوانی تلف شده،عشقهای پریشان شده و خلاصه هرآنچه که یک روز داشتیم و حالا دیگر نداریم.
اصلا "مادر" به همین درد می خورد که پای شنیدن درددلهایمان باشد و حسرت خوردن هایمان،خود "علی حاتمی" هم به همین درد می خورد و این همان یکی شدن فیلمساز و اثرش است که بزرگان گفته اند.
مادر که می میرد محمد ابراهیم به ظاهر سنگدل و بی احساس،طوری چادر مرحمتی او را بغل می کند و اشک می ریزد که پیش خودمان آرزو می کنیم کاش مادر زودتر می مرد و اتفاقاً اصل قضیه هم همین است،که بیخودی اشک و ناله راه نیندازیم و شعر نخوانیم که تا وقتی حاتمی زنده بود کسی سراغش نرفت و چه می دانم حالا بیایید به فکر زنده ها باشیم و ازاین حرفها،بعضی ها باید بمیرند تا خیلی های دیگر زنده شوند(یا لااقل نمیرند).
فرض کنید "مادر" مریض نمی شد و در همان خانه سالمندان چند سال دیگر هم عمر می کرد،می ارزید به اینکه بچه ها درآن خانه قدیمی دورهم جمع نشوند و فیلم "مادر" را برای ما نسازند؟گیرم که خود علی حاتمی تا امروز زنده بود و مثلا پروژه های نیمه کاره ای را هم تکمیل می کرد،آن وقت ما جماعت مرده پرست کی به ارزش فیلمی چون "مادر" پی می بردیم؟
"مادر" مرد تا بچه هایش دورهم جمع شوند و دست در گردن همدیگر عکس یادگاری بگیرند،مثل "علی حاتمی" که مرد تا ماها با خودمان بگوییم عجب،پس این طوری هم می شود زندگی کرد و فیلم ساخت...پس خدارا شکر که مرد.

دوم.بعضی وقت‌ها یکی، چیزی می‌گوید یا می‌نویسد که می‌زند توی خال. در یک لحظه، حقیقتی را به‌ات نشان می‌دهد که تکان می‌خوری. از جمله آل پاچینو در گفت و گویی که ترجمه‌اش در شماره قبل دنیای تصویر چاپ شده:
سوال: "فکر می‌کنی جوان بمیری؟"
جواب استاد: "در لحظه‌ای از لحظات زندگی‌ات به میرا بودن خودت پی می‌بری. مرگ را از دریچه چشم خودت می‌بینی. از آن پس به همراهان خودت در زندگی طور دیگری نگاه می‌کنی و درک و فهم بهتری نسبت به آن‌ها پیدا می‌کنی... می‌گویند این اتفاق در سی و خرده‌ای سالگی برای آدم می‌افتد..."

سوم.داشت خوابم می برد ... دیدم اگه این خواب باشه ... و توی این خواب خوابم ببره ... تازه وقتی از اون خواب دومی ... بیدار بشم توی این اولی ام ... و تازه باید از این یکی ... هم بیدار بشم.


شنبه 10 آذر ماه سال 1386
خلسه

اول.از آن معدود مواردی است که انتظار سال‌های سال آدم ناامید نمی‌شود. با کتاب آن‌ها به اسب‌ها شلیک نمی‌کنند شاهکار هوراس مک‌کوی بزرگ شدم. دقیقاً به یاد ندارم ولی فکر می کنم کلاس دوم راهنمایی بودم که برای اولین بار ترجمه‌ محمدعلی سپانلو از این کتاب را از قفسه چهارم از سمت چپ کتاب‌فروشی در انقلاب خریدم، چیزی از ارجاعات سیاسی و اجتماعی داستان نمی‌فهمیدم. این که دویدن آدم‌ها در پیست رقص برای حذف نشدن، قرار است نمونه‌ مینیاتوری از مناسبات حاکم بر جامعه سرمایه‌داری باشد و این که در پناه چنین قواعدی، جماعت باید آن قدر بدوند و وجودشان را گرو بگذارند تا در مسابقه بقا پیروز باقی بمانند. کتاب را در ده – دوازده سالگی دوست داشتم، چون رمان خیلی جذابی بود. چون نه فقط در سطح ارجاعات سیاسی و اجتماعی، که در سطح روانی و احساسی هم درگیر کننده از آب درآمده بود. بعد که بزرگ شدم، کتاب هم با من بزرگ شد. جمله به جمله‌اش را یادم مانده. هر چند ماه یک بار از سر نو می‌خواندم‌اش و می‌خوانم‌اش.
اما تماشای فیلمی که سیدنی پولاک از روی این داستان ساخته بود، آرزوی عمر بود. یک بار تلویزیون چند صحنه‌اش را نجات داد و اسم‌ فیلم هم دیوانه‌ام می‌کرد. ( اسم اصلی کتاب هست: اسب لنگ را باید خلاص کرد، مگر نه؟ ) بارها کتاب را با تصور جین فاندا و مایکل سارازین در نقش‌های اصلی خواندم که گویی دیوانه شده ام.  بعدها آمد  و فیلم‌های دیگر سیدنی پولاک را دیدم .در این سال ها به نظرم رسید که هالیوود گاهی وقت‌ها ( و البته نه همیشه ) شاهکارهای ادبی را زمان اقتباس ساده می‌کند و زهر و پیچیدگی‌شان را می‌گیرد، دیگر ذوق و اشتیاق‌ام را برای دیدن این فیلم از دست دادم. چسبیدم به کتاب سیاه، خیلی سیاه مک‌کوی، و دوباره و دوباره خواندم‌اش. تا این که دیشب برای اولین بار فیلم‌اش را دیدم و باور کنید بعد این همه سال، همچنان تاثیرگذار بود.
سیدنی پولاک و همکاران‌اش، باج نداده‌اند و سختی و سنگینی جو کتاب را منتقل کرده‌اند. تاثیر سال‌های ساخت‌ فیلم هم به هر حال وجود دارد. مک‌کوی در دهه 1930 ( وقتی کتاب را نوشت ) همان چیزی را می‌گفت که جوان‌های پرشور 1969 ( سال ساخت فیلم ) به خاطرش مبارزه می‌کردند. آدم تبدیل به ماشین بهره‌کشی شده بود.
اما همه این حرف‌ها یک طرف و نگرانی‌ام برای یک جمله کتاب، طرف دیگر. نگران بودم که آن جمله شاهکار صفحه آخر را چه طوری به فیلم تبدیل می‌کنند. وقتی پسر به درخواست خود دختر، او را کشته و حالا پلیس سر رسیده است و صدای آژیر که می‌آید، پسر می‌گوید: « با سرعت می‌رفتیم و آژیر مدام زوزه می‌کشید. عین همان آژیرهایی بود که در ماراتن رقص، برای بیدار کردن ما به کار می‌بردند. » این که چطور این فلاش‌بک سریع ،کشنده و تیز درجه یک را به تصویر تبدیل کرده‌اند، باید خود فیلم را ببینید.

دوم.فیلم اینک آخرالزمان گیج کننده است. ظاهرا معنای خاصی ندارد. خودش را نقض می‌کند و بعد تایید. با هدف جست و جوی معنا این بار سراغ‌اش نرفتم. صحنه‌هایش را نگاه می کردم، انگار که می‌خواستم یک تجربه از سر بگذرانم. ایده‌های اخلاقی و سیاسی و اجتماعی را بی‌خیال شده بودم. به صحنه پرواز هلی‌کوپترها در آسمان سربی افق نگاه می کردم و یا به اولین نمای فیلم، وقتی هلی‌کوپترها در سکوت، از برابر تصویر می‌گذرند و ناگهان آتش درخت‌ها و صدای جیم موریسون در ترانه: این پایان کار است دوست من، با هم شکل می‌گیرند. خودم را به دست فیلم سپردم. چراغ‌های  را خاموش کردم و نشستم پای فیلم. زمان می گذشت و تصاویر، مرا با خودشان می بردند. هوا روشن شده بود و من در خلسه.


شنبه 3 آذر ماه سال 1386
خنده و گریه

اول.گاهی توی یک فیلم عامه پسند، دیالوگ یا تصویری پیدا می‌شود که حاصل عمر و زندگی خالقان‌اش به نظر می‌رسد. عین برق می‌آید و می‌رود، اما فشرده یک زندگی است. از جمله وقتی در نسخه جدید 11 یار اوشن، جرج کلونی و جولیا رابرتز، بعد مدت‌ها با یکدیگر رو به رو می‌شوند. سال‌ها پیش زن و شوهر بوده‌اند و حالا رابرتز، از کلونی طلاق گرفته و با اندی گارسیا، صاحب پولدار یک کازینو زندگی ‌می‌کند. بعد کلونی، توی رستوران می‌آید سر میز رابرتز:
زن: تو دزدی، دروغ‌گویی...
مرد: من فقط درباره دزد بودن‌ام به‌ات دروغ گفتم!... ولی دیگه قول می‌دم...
زن: که دیگه دزدی نکنی؟
مرد: که دیگه دروغ نگم!
شاهکار گفت و گو نویسی است. ولی آن یکی که تجربه زندگی است، این نیست. بعدش کلونی درباره مرد جدید زندگی همسر سابق‌اش، از زن می‌پرسد:
مرد: اون می‌تونه بخندونت؟
زن: نه... ولی گریه‌ام هم نمی‌ندازه.
و این تفاوت دو نوع مرد و دو نوع زندگی است و زن هم مثل همه ما، بین این دو مسیر سرگردان است. راستی فراموش کردم جرج کلونی؛ آخر قصه، دخل عظیم کازینوی گارسیا را می‌زند و همسرش را هم دوباره به دست می‌آورد... اگر کازینو نداریم، در عوض اختیار آخر داستان‌های‌مان را که داریم.

دوم.نمی دانم این را صادق هدایت گفته زمانی که کسی از او درباره حول (همان تغییر است به زبان شاملو)در جامعه ایرانی پرسیده اند : تنها راه نجات مردم این دیار این است به اندازه ای برینند که در نهایت در مدفوع خود غرق و خفه شوند.پس از چند سالی در آن همه لجن مولکول و اتم هایی بوجود می آید و حیاتی دوباره شکل می گیرد و زندگی آغاز می شود.

سوم.پاهام گذاشتم زیر آب گرم؛ بعد از سه ساعت پیاده روی زیر باران.نمی دانم وقتی بارون می آد یاد اش می افتم یا با یاد او.

پی نوشت:سرانجام بعد از چند روز ،خواندن کتاب تنگنا نوشته هوشنگ گلمکانی به پایان رساندم .همه آنچه می خواهید درباره یکی از تاثیر گذارترین فیلم های تاریخ سینمای ایران بدانید.کارگردان اش امیر نادری که گلمکانی تمام ماوقع و آنچه در طول ساختن این فیلم رخ داده را به قلم آورده است.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 25901


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

در سیزدهم تیرماه یکهزار و سیصد و شصد و دو در محله نظام‌آباد تهران چشم‌ام به جهان افتاد. تحصیلات دانشگاهی‌ام را در رشته علوم سیاسی در دانشگاه علامه طباطبایی گذارانده‌ام. می‌نویسم تا روزگار را بگذرانم، که این کار ِدل است و هم کارِ گل... آنچه مهم بود گفتم و غیر از آن، ناگفتنی‌های بی‌اهمیت است.