اول.گاهی توی یک فیلم عامه پسند، دیالوگ یا تصویری پیدا میشود که حاصل عمر و زندگی خالقاناش به نظر میرسد. عین برق میآید و میرود، اما فشرده یک زندگی است. از جمله وقتی در نسخه جدید 11 یار اوشن، جرج کلونی و جولیا رابرتز، بعد مدتها با یکدیگر رو به رو میشوند. سالها پیش زن و شوهر بودهاند و حالا رابرتز، از کلونی طلاق گرفته و با اندی گارسیا، صاحب پولدار یک کازینو زندگی میکند. بعد کلونی، توی رستوران میآید سر میز رابرتز: زن: تو دزدی، دروغگویی... مرد: من فقط درباره دزد بودنام بهات دروغ گفتم!... ولی دیگه قول میدم... زن: که دیگه دزدی نکنی؟ مرد: که دیگه دروغ نگم! شاهکار گفت و گو نویسی است. ولی آن یکی که تجربه زندگی است، این نیست. بعدش کلونی درباره مرد جدید زندگی همسر سابقاش، از زن میپرسد: مرد: اون میتونه بخندونت؟ زن: نه... ولی گریهام هم نمیندازه. و این تفاوت دو نوع مرد و دو نوع زندگی است و زن هم مثل همه ما، بین این دو مسیر سرگردان است. راستی فراموش کردم جرج کلونی؛ آخر قصه، دخل عظیم کازینوی گارسیا را میزند و همسرش را هم دوباره به دست میآورد... اگر کازینو نداریم، در عوض اختیار آخر داستانهایمان را که داریم.
دوم.نمی دانم این را صادق هدایت گفته زمانی که کسی از او درباره حول (همان تغییر است به زبان شاملو)در جامعه ایرانی پرسیده اند : تنها راه نجات مردم این دیار این است به اندازه ای برینند که در نهایت در مدفوع خود غرق و خفه شوند.پس از چند سالی در آن همه لجن مولکول و اتم هایی بوجود می آید و حیاتی دوباره شکل می گیرد و زندگی آغاز می شود.
سوم.پاهام گذاشتم زیر آب گرم؛ بعد از سه ساعت پیاده روی زیر باران.نمی دانم وقتی بارون می آد یاد اش می افتم یا با یاد او.
پی نوشت:سرانجام بعد از چند روز ،خواندن کتاب تنگنا نوشته هوشنگ گلمکانی به پایان رساندم .همه آنچه می خواهید درباره یکی از تاثیر گذارترین فیلم های تاریخ سینمای ایران بدانید.کارگردان اش امیر نادری که گلمکانی تمام ماوقع و آنچه در طول ساختن این فیلم رخ داده را به قلم آورده است. |