بعد از وقفه چند روزه، حالا از پنجره بیرون را نگاه می کنم......
اول.نعش،پشتِ نعش.سرگردان اند میان دستان اشان.هاله ایی مشکی در اطراف ام.شیون زنی ،اشک های پیرزنی که شاید مادری ست و خنده های کودکی؛ که چه خوب می داند همه اینها بازی ست.لا اله الله خوان می آیند و می روند؛پیاپی،از هر گوشه ایی.این جا، همه مثل هم اند.گاهی دستان زیادی آنها را همراهی می کنند و گاهی در کنار مرده تازه بی نفسی،یکی را می بینم که نشسته بر بستر مرگ اش،شاید پدراش.از پشت شیشه ها می بینم شان؛آرام.افتاده اند بر روی تخت های سابق و سنگ های امروز.سرخوش اند،غاسل و مغسول؛هر دو.آنکه مطهر می شود و آنکه تطهیر می کند.چه حالی دارد کس ِ دیگری آدمی را بشوید؛خاصه پشت آدمی را.گورهای تازه ساخته شده.گورکن ما عرق های اش را پاک می کند،زیر هرم آفتاب.نمی دانم از هر تشک های گلی که پرتاب می کند چقدر می اندوزد ، که
مزد گورکن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد.
به آنطرف هم سرک می کش ام.هر وقت می آیم گویی بی اراده به آنسو می روم.وآنان که دیگر چه باشکوه متفون شده اند.بالا سرشان قدم می زنم.بوی گلاب و عطر گل های داوودی.جزیره مجنون؛سرپل ذهاب،شلمچه،فکه ،هویزه،دشت عباس،قصر شیرین،دهلاویه. با هر گام ام یک نفر و با هر نفس ام کسی.....
میزنم بیرون.هوا دزده.نمی دانم نسیمی که به صورت ام خورد مرده گی بود یا زنده گی.ولی هرچی هست سر مست ام با اینکه بر عزیزی خاک ریخت ام، ولی.....انگار هر چه بگویم نگفته ام.پس بی خیال.
در مرده گان خویش
نظر می بندیم
با طرح خنده ایی،
و نوبت خود را انتظار می کشیم
بی هیچ
خنده ایی!
دوم.به چشمان اش خیره می شوم.کم اتفاقی نیست. و حالا در دو قدمی صبح زل می زند به دوربین؛مسعود کیمیایی.انسان غریبی ست.آدمی که در اوایل دهه دوم زندگی اش قیصر می سازد و اواسط شصتمین دهه اش سربازان جمعه را روانه می کند؛چه انتظاری می توان داشت. مسعود کیمیایی مثل همه بزرگان اینکاره، کار کرده.گاهی در بلندای بلندی و زمانی در پستی و حقارت که دیکته نانوشته غلط ندارد. در گوشه ایی نشستن و بانگ پاکی سر دادن ریاکارانه است و در میان جمع بودن و زیستن و ساعی در منزه بودن ،فضیلت. او کارگردان بزرگی ست.جریان،جاری ساخته و آزموده و آمده و آمده تا بدین جا رسیده.حالا اینجا کجاست،تفسیر اش با اهل اش .و چه زیبا گفت سازنده شب یلدا، که او بود سبب شد آنروزها، دیگر خجل نباشیم از سینما.می توان بعضی فیلم های اش را که نه، همه اش را دوست نداشت اما نمی توان تأثیر اش را ندید. |