:: تک نگاری درباره روزمرگی ها و چند چیز دیگر ::                                               ::Email:ali.bozorgian@gmail.com::

شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی


خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 26 آبان ماه سال 1386
روزی روزگاری تهران

برای کاری،این هفته های اخیر مجبور شده ام تمام سوراخ و سمبه های دهه شصت و هفتاد و آنچه آن روزها در این بلاد می گذشته را بخوانم و ببینم و نت بردارم و از این دست کارها.از اقتصاد و سیاست گرفته تا فرهنگ و هنر و اجتماعاش. که کم کم هم به این نتیجه میرسم که همه چیزمان به هم می آید و غیر از این تعجب برمی انگیزد.

اواخر دهه‌ی شصت و آغاز دهه‌ی هفتاد شمسی،زمانی که دولت وقت، سازندگی را شعار عمل خود کرده بود. مرزهای کشور کم‌کم روی محصولات خارجی باز می‌شد. کرباسچی جوان داشت چهره مرکز را عوض می‌کرد. کمیته با شهربانی و ژاندارمری ادغام شد و نیروی انتظامی به وجود آمد. فضای اجتماعی و سیاسی نسبت به دوران جنگ کمی بازتر شده بود. کسانی مثل محسن مخملباف در سینما و عبدالکریم سروش در اندیشه‌ی دینی، حرف‌های نشنیده‌ای به زبان می‌آوردند. در دنیای سیاست داخلی ناظران، شاهد تحولات بسیار چشمگیری بودند.

اختلاف نظرها بین نیروهای انقلابی بالا گرفته بود. گیرنده‌های شبکه‌های تلویزیونی ماهواره‌ای وارد کشور شد و بحث تهاجم فرهنگی زبانه کشید. کسانی که قبل از آن نوارهای بتاماکس بد کیفیت را به چشم می‌کشیدند، در بهشت را روی خود باز شده می‌دیدند؛ بتاماکس رونقش را از دست داده بود و حرفه‌ای‌ها دنبال نوار وی‌اچ‌اس با فرمت ان‌تی‌اس‌سی بودند. روی‌هم رفته در مورد ویدئو و فیلم ویدئو مثل سابق سخت‌گیری نمی‌شد.

کامپیوتر خانگی، معمولا منحصر به کومادور ۶۴ و کاربرد اصلی آن بازی کردن نوجوانان نسبتا مرفه بود. اگر کسی خیلی وضع مالی‌اش میزان بود، آمیگا می‌خرید که به جای نوار کاست، فلاپی می‌خورد. دوسه نشریه فارسی‌زبان در زمینه‌ی رایانه منتشر می‌شد. روزنامه‌های جدید در حال راه‌اندازی بود، همشهری تعریف رایج از روزنامه را عوض کرد. گل‌آقا بار طنز سیاسی مصور را بعد سال‌ها احیاء کرد. مجله‌ی گزارش فیلم در اقدامی بی‌سابقه پرونده‌ای برای فیلم دیوار آلن پارکر منتشر کرد. اولین شماره‌های ایران فردا، پیام امروز و کیان در همین سال‌ها منتشر شد.

شلوارها و لباس‌های گشاد با رنگ‌های روشن مد و به نام پاکو مشهور بود. از دو سه مدل کفش آدیداس در بازار، لوییزانا شناخته شده‌تر بود، ولی کسانی که خیلی خرشان می‌رفت نایکی می‌پوشیدند. مانتو‌های دختران جوان رنگی و مدل‌دار شد، اگر درست به یاد داشته باشم از رنگ بنفش و دکمه‌های بزرگ آغاز شد. کت و شلوارهای مردانه هم کمی ظاهر فانتزی به خود گرفت (مدل‌های دو یقه با پارچه‌های براق).

پسرها و دخترها، کم کم جسارت پیدا کرده بودند و باهم رابطه‌ی تلفنی داشتند و شرح رابطه‌شان را برای دوستان نزدیک تعریف می‌کردند. مدارک دانشگاه‌ آزاد دیگر نیاز به تایید آموزش عالی نداشت و این دانشگاه به سرعت در حال گسترش بود.

در واقع حکایتی است که گوشه‌های فراوان دارد. به نظرم بعدها تاریخ‌نویسان روی این‌ سال‌های ایران زیاد انگشت‌ خواهند گذاشت. سال‌هایی که بالاخره به سال ۱۳۷۶ و انتخاب سید محمد خاتمی به ریاست جمهوری ختم شد. فکر می‌کنم آیندگان بگویند: آن‌ها در چه دوره‌‌ی حیرت‌آوری زندگی می‌کرده‌اند.


شنبه 19 آبان ماه سال 1386
سال های سگی

اول.نمایشنامه مردی برای تمام فصول اثر رابرت بولت را البته به خاطر شاهکار فرد زینه مان می‌شناختیم که بر اساس آن اقتباس شده بود، و نه متن فارسی‌شده‌اش به ترجمه عبدالحسن آل رسول. اما حالا نسخه جدیدی از آن بعد از سال‌ها به ترجمه فرزانه طاهری به بازار آمده که بهانه‌ای می‌دهد دست ام تا بخشی از محاکمه آخر سر توماس مور را این جا بیاورم:
«کرامول: در محضر دادگاه می‌گویم که زندانی دارد قانون را تحریف می‌کند – چراغ روشنی را که محکمه برای کشف خطای او در دست دارد، به دود آلوده می‌کند!
مور: قانون « چراغ »‌ی در دست شما یا هر کس دیگر نیست تا با آن پیش پای‌تان را ببینید... قانون معبری است که یک شهروند باید بتواند تا زمانی که در آن گام می‌زند در امنیت راه بسپارد. در امور وجدانی
کرامول: وجدان، وجدان...
مور: این لغت برای‌تان آشنا نیست؟
کرامول: خدا گواه است که زیاده از حد آشناست! من بارها و بارها آن را از زبان مجرمان شنیده‌ام!
مور: من هم بارها سوء استفاده از نام خداوند را از دهان بدکاران شنیده‌ام، اما باز خدا وجود دارد. در امور وجدانی، رعیت وفادار موظف است که بیش از هر چیز دیگری به وجدان خویش وفادار بماند.
کرامول: و به این ترتیب انگیزه‌ای والا برای عجب و خودبینی جاهلانه‌اش بتراشد!
مور: این طور نیست، جناب کرامول... احترام به روح خویش ضرورتی تام و ناب است.
کرامول: مقصودتان احترام به شخص خودتان است!
مور: بله، روح هر انسان خود خویشتن اوست. »

دوم.این شب ها،شب هایِ ایناریتو بود.عشق سگی،21 گرم و بابل.سه گانه اش.لحظه ها،دقیقه ها، زندگی و مرگ......و دیگر هیچ

سوم. سال هایِ سگی ماریو بارگاس یوسا را باید خواند. سال های سگی را باید در این سال های سگی خواند.  


شنبه 12 آبان ماه سال 1386
هفته خاکستری

شنبه روز بدی بود

روز بی حوصلگی

وقت خوبی که می شد

غزلی تازه بگی

ظهر یکشنبه من جدول نیم تموم

همه خونهاش سیاه

رویِ خونه جغدِ شوم

صفحه کهنه یاداشت های من 

گفت دوشنبه روز میلاد من

اما شعر تو میگه که چشم من

تو نخِ ابر که بارون بزنه

آخ  اگه بارون بزنه    

غروبِ سه شنبه خاکستری بود

همه انگار نوکِ کوه رفته بودن

به خودم هی زدم از اینجا برو

اما موش خورده شناسنامه من

روز چهارشنبه من

وقتِ خوشبختیه ما

وقتِ گندیدن من 

وقتِ جون سختیه ما

عصر پنجشنبه اومد 

مثل ِسقاهک پیر

رو نوکش یه چیکه آب      

گفت به من

 بگیر ، بگیر 

جمعه

حرف تازه ای برام نداشت

هر چه که بود

پیشتر از این ها گفته بود


سه شنبه 1 آبان ماه سال 1386
قدم زدن در میان مرده گان تا دو قدم مانده به صبح

بعد از وقفه چند روزه، حالا از پنجره بیرون را نگاه می کنم......

اول.نعش،پشتِ نعش.سرگردان اند میان دستان اشان.هاله ایی مشکی در اطراف ام.شیون زنی ،اشک های پیرزنی که شاید مادری ست و خنده های کودکی؛ که چه خوب می داند همه اینها بازی ست.لا اله الله خوان می آیند و می روند؛پیاپی،از هر گوشه ایی.این جا، همه مثل هم اند.گاهی دستان زیادی آنها را همراهی می کنند و گاهی در کنار مرده تازه بی نفسی،یکی را می بینم که نشسته بر بستر مرگ اش،شاید پدراش.از پشت شیشه ها می بینم شان؛آرام.افتاده اند بر روی تخت های سابق و سنگ های امروز.سرخوش اند،غاسل و مغسول؛هر دو.آنکه مطهر می شود و آنکه تطهیر می کند.چه حالی دارد کس ِ دیگری آدمی را بشوید؛خاصه پشت آدمی را.گورهای تازه ساخته شده.گورکن ما عرق های اش را پاک می کند،زیر هرم آفتاب.نمی دانم از هر تشک های گلی که پرتاب می کند چقدر می اندوزد ، که

مزد گورکن

از بهای آزادی آدمی

افزون باشد.

به آنطرف هم سرک می کش ام.هر وقت می آیم گویی بی اراده به آنسو می روم.وآنان که دیگر چه باشکوه متفون شده اند.بالا سرشان قدم می زنم.بوی گلاب و عطر گل های داوودی.جزیره مجنون؛سرپل ذهاب،شلمچه،فکه ،هویزه،دشت عباس،قصر شیرین،دهلاویه. با هر گام ام یک نفر و با هر نفس ام کسی.....

میزنم بیرون.هوا دزده.نمی دانم نسیمی که به صورت ام خورد مرده گی بود یا زنده گی.ولی هرچی هست سر مست ام با اینکه بر عزیزی خاک ریخت ام، ولی.....انگار هر چه بگویم نگفته ام.پس بی خیال.

در مرده گان خویش

نظر می بندیم

با طرح خنده ایی،

و نوبت خود را انتظار می کشیم

بی هیچ

خنده ایی!

دوم.به چشمان اش خیره می شوم.کم اتفاقی نیست. و حالا در دو قدمی صبح زل می زند به دوربین؛مسعود کیمیایی.انسان غریبی ست.آدمی که در اوایل دهه دوم زندگی اش قیصر می سازد و اواسط شصتمین دهه اش سربازان جمعه را روانه می کند؛چه انتظاری می توان داشت. مسعود کیمیایی مثل همه بزرگان اینکاره، کار کرده.گاهی در بلندای بلندی و زمانی در پستی و حقارت که دیکته نانوشته غلط ندارد. در گوشه ایی نشستن و بانگ پاکی سر دادن ریاکارانه است و در میان جمع بودن و زیستن و ساعی در منزه بودن ،فضیلت. او کارگردان بزرگی ست.جریان،جاری ساخته و آزموده و آمده و آمده تا بدین جا رسیده.حالا اینجا کجاست،تفسیر اش با اهل اش .و چه زیبا گفت سازنده شب یلدا، که او بود سبب شد آنروزها، دیگر خجل نباشیم از سینما.می توان بعضی فیلم های اش را که نه، همه اش را دوست نداشت اما نمی توان تأثیر اش را ندید.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 25894


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

در سیزدهم تیرماه یکهزار و سیصد و شصد و دو در محله نظام‌آباد تهران چشم‌ام به جهان افتاد. تحصیلات دانشگاهی‌ام را در رشته علوم سیاسی در دانشگاه علامه طباطبایی گذارانده‌ام. می‌نویسم تا روزگار را بگذرانم، که این کار ِدل است و هم کارِ گل... آنچه مهم بود گفتم و غیر از آن، ناگفتنی‌های بی‌اهمیت است.