اول.دسته ایی از سربازانِ ِهنگی از هنگ ها،به بالای تپه ایی می دوند؛جسور و خرامان.زن زیبایی بالای تپه دستان اش را برای مردی از آن مردان دراز می کند.فرمانده می دود.هر چه می دود نمی رسد.باران پوکه ها از آسمان به زمین سرازیر است.تکه های گداخته سرب، بوسه بر بدن می زند؛دریده.می بینم و می شنوم تقلای شان را. تیربار هلی برد از نفس نمی افتد.آن بالا بلندهای بلندتر از هر بلندایی ، بر زمین می ریزند.
دوم.صلاه ظهر در مهرماه یکی از روزهای سال های گذشته.در هوایی گرم و پخته،منگ و گیج بر روی نیمکت داغ نشسته.سرش را بالا می آورد.نور چشمان اش را می زند.
:سلام.
:سلام.
مادرش کف شاش اش را دیده بود:«دیگه مرد شده ایی».
و چه زود بچه شد.
آی عشق
آی عشق
چهره ی آبی ات پیدا نیست.
سوم.زیر چشمی نگاه اش می کنم.لباسی مندرس با موهایی صاف و آب زده.صدای دزدگیر؛با کفش های پاشنه بلنداش از کناراش می گذرد.او خیره به رد ماشینی ست که عبور کرده است. برگه انتخاب واحداش مچاله در دستان اش.دردام می گیرد.
چهارم.سیفون را باید کشید.همین. |