:: تک نگاری درباره روزمرگی ها و چند چیز دیگر ::                                               ::Email:ali.bozorgian@gmail.com::

شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی


مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 15 مهر ماه سال 1386
و من مرگ را زیسته ام

اول)صدای پدراش از پشت تلفن می آمد.منتظر بودم و می دانست ام در روزی باید این خبر را بشنوم و چه خوب که چهره پدراش را نمی دیدم تا شاید زجراش کمتر شود.به یاد می آورم روزی که چگونه از درد، سراش را به زمین و زمان می کوبید و برای التیام اش راهی جز دود کردن افیون نداشت و حالا دیگر او آرام گرفته است و پدری دیگر لازم نیست در خیابان و کوچه پس کوچه ها به دنبال مسکن ِ درد پسراش پرسه بزند.می دانم گستاخی ست ولی با خود می گویم کاش آن شبی که زن و مرد جوان کنار هم خوابیده بودند.... و از این بدتر که نمی دانم پدراش در چه حالی بوده، زمانی که گفتند پسرات از میگرن که نه،از استعمال زیاد جان داده است.به یاد راسکولنیکوف در جنایات و مکافات می افتم.آیا پدر ابولفضل احساس گناهی همانند او دارد؟

 دوم)این روزها بیشتر از قبل و هر چیز دیگر به مرگ می اندیش ام،به سرنوشت.در دو ماه اخیر دو دوست ،دو رفیق ام را برای همیشه از دست داده ام. چه دوستانی از دست می روند و چه رفقایی که نفس می کشند؛مرده اند.شاید احمقانه ست ولی امروز ناگهان، مرگ را صدا زدم.

سوم)چند سالی می شود که در شب های قدر در خیابان راه می روم و یاد خاطرات دور و نزدیک می افتم.یاد شب های قدری که چه زیاد قدراش را می دانستم.چند باری که به قم می رفتم و در گوشه ایی از حسینیه شهدا کز می کردم و هر چند دقیقه یک بار روی زانو های ام بلند می شدم تا چهره اش را ببینم.آیت الله منتظری هم مثل همه، گوشه ایی کز کرده بود و برای مولای اش می گریست.سال های پیش از آن را به خاطر می آورم که از حسینی شباهنگام پیاده به سمت بازار راه می افتادم تا به مسجد ارک برسم و باز همان کز کردن ها و اشک ها.و اکنون به یاد پیرمرد ژنده پوشی می افتم که در میان زباله ها شاید به دنبال غذای سحر خود دست و پا می زد،در حالیکه صدای استغفر الله روضه خوان مسجد محل می آمد. .گذشت،گذشته ها. چه شب های قدری ست که تنها در خانه ام می نشینم و به روزهای پس پشت نهاده فکر می کنم و اکنون این شب ها را بیشترقدر می دانم که «نان را از هر طرف که بخوانی نان است».

چهارم)بزرگ بود و از اهالی امروز بود
و با تمام افقهای باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.
صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلک هاش
مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد.
و دستهاش هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را به سمت ما کوچاند.
به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد.
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود.
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر می شد.
همیشه کودکی باد را صدا می کرد.
همیشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد
برای ما سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به لهجه یک سطل آب تازه شدیم.
و بارها دیدیم
که با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشه بشارت رفت.
ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم.

دوشنبه 9 مهر ماه سال 1386
فریاد

اول.دسته ایی از سربازانِ ِهنگی از هنگ ها،به بالای تپه ایی می دوند؛جسور و خرامان.زن زیبایی بالای تپه دستان اش را برای مردی از آن مردان دراز می کند.فرمانده می دود.هر چه می دود نمی رسد.باران پوکه ها از آسمان به زمین سرازیر است.تکه های گداخته سرب، بوسه بر بدن می زند؛دریده.می بینم و می شنوم تقلای شان را. تیربار هلی برد از نفس نمی افتد.آن بالا بلندهای بلندتر از هر بلندایی ، بر زمین می ریزند.

دوم.صلاه ظهر در مهرماه یکی از روزهای سال های گذشته.در هوایی گرم و پخته،منگ و گیج بر روی نیمکت داغ نشسته.سرش را بالا می آورد.نور چشمان اش را می زند.

:سلام.

:سلام.

مادرش کف شاش اش را دیده بود:«دیگه مرد شده ایی».

و چه زود بچه شد.

آی عشق

آی عشق

چهره ی آبی ات پیدا نیست.

سوم.زیر چشمی نگاه اش می کنم.لباسی مندرس با موهایی صاف و آب زده.صدای دزدگیر؛با کفش های پاشنه بلنداش از کناراش می گذرد.او خیره به رد ماشینی ست که عبور کرده است. برگه انتخاب واحداش مچاله در دستان اش.دردام می گیرد.

چهارم.سیفون را باید کشید.همین.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 25891


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

در سیزدهم تیرماه یکهزار و سیصد و شصد و دو در محله نظام‌آباد تهران چشم‌ام به جهان افتاد. تحصیلات دانشگاهی‌ام را در رشته علوم سیاسی در دانشگاه علامه طباطبایی گذارانده‌ام. می‌نویسم تا روزگار را بگذرانم، که این کار ِدل است و هم کارِ گل... آنچه مهم بود گفتم و غیر از آن، ناگفتنی‌های بی‌اهمیت است.