:: تک نگاری درباره روزمرگی ها و چند چیز دیگر ::                                               ::Email:ali.bozorgian@gmail.com::

شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی


خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 29 شهریور ماه سال 1386
هیچ

پرده اول.وقتی صدای ربنای استاد می آمد بوی آش رشته تمام کوچه های تنگ و تاریک محله حسینی نظام آباد پر می کرد و دیگر از بوی گند و دوست داشتنی جوبهای اش خبری نبود. و چه لذتی داشت منتظر سحر بودن؛ انتظار بوی غذا تا از خواب بیدارمان کند.و گذراندن شب هایی که از سریال های مزخرف و سفارشی سیما خبری نبود.همه چیز و همه کس ساده بود و ریایی این وسط نبود،بازی نبود .

ربنای استاد

بوی رشته

رو به قبله

سجاده پهن

زود است

می روم وضو بگیرم

تا خدا بیدار شود.

سال ها گذشت و کفگیر به ته دیگ خورده. به قول حمید هامون زمانیکه روبه روی مادر بزرگ اش نشسته است، می گوید: بالاخره تو هم فهمیدی سرت کلاه رفته.

پرده دوم.نمی دانم کدام برنامه و کدام شبکه بود و برای چندمین بار بود که ،فرد غیر مسلمانی را آورده بودند تا چرایی گرویدن به دین محمد را از او بپرسند.صدایش می آمد.شوی جالبی بود.مهمان ،پیرزن ایتالیایی بود. مسیحی دیروز و مسلمان امروز.حرف هایی را بلغور می کرد که اگر نمی دانستی ، گمان می کردی برنامه طنزی ست.سوره حمد را خواند و چه خواندنی؟! رسانه ایی کردن دین و بهره برداری کردن از آن چیزی به غیر از لجن مال کردن خود دین ندارد و چه بسیار برنامه هایی را می توان ساخت از افرادی که دین آبا و اجدادی شان را رها کردند و چندین برابر آنهایی هستند که این روزها در استودیوهای رسانه ملی در حال نمایش اند.

پرده سوم.فیلم جدید دیوید لینچ اینلند امپایر(Inland Empire)که نام محله ایست در لس آنجلس را می دیدم.در سراسر فیلم صحنه هایی ست که دوست دارم چشم هایم را ببندم.گریه می کنم ،جیغ می زنم ،گیج می شوم و فیلم تمام می شود.مثل لورا درن بازیگر فیلم که چاقو خورده و زخمی در بولوار هالیوود لنگ لنگان راه می رود،از جلوی تلویزیون بلند می شوم.زخمی و گیج و حیران به بطری آب در یخچال پناه می برم.اما هنوز جای زخمم درد می کند.درباره فیلمی از لینچ می شود بیشتر از این حرف زد؟ این روزها دستاویزی به غیر از فیلم دیدن ندارم.باعث فراموشی می شود.


چهارشنبه 21 شهریور ماه سال 1386
وودی آلن و فضیلت خنداندن

۱.داشتم match point آخرین اثر وودی آلن را می دیدم.بازیگر و کارگردانی از نسل نیویورکی ها.نسلی از جنس اسکورسیزی و کاپولا و لوکاس.چپی های آمریکایی دهه شصت و هفتاد.کسانی که با لحن انتقادی خود در آن زمان ها غوغایی به پا کردند.با لحن تلخ و تند فیلم های خود، جامعه آن روزهای امریکا را بازنمایی کردند و شدند نور چشم همه عاشقان سینما.آلن در آن مکتب رشد و تربیت یافت.حتی اکنون که او به اروپا رفته، گویی در ولایت خودش است.لندن برای اش نیویورک است؛برای اش منهتن است. زندگی هنری آلن به دو بخش تقسیم می شود.اولین دوره زمانی ست که او در امریکا هم بازیگرست و هم فیلمساز.نتیجه هر دو فعالیت فیلم هایی ست کمدی.اما از آن دسته کمدی هایی که می خنداند و می گریاند.طنزی تلخ که در پس آن اندیشه و فکری بود و تنها دنبال به صدا درآوردن خنده تماشاگران نبود.می خنداند ولی خنده داریم تا خنده. به یاد می آوریم اولین فیلم استاد را.کمدی روده بر کننده «پول و بردار و فرار کن»(۱۹۶۹) که آلن در نقش ویرجیل چه ها می کند. دوره دوم وقتی ست که او دیگر یک کارگردان صاحب سبک شده است که نه تنها کمدی، که فیلم های جدی نیز می سازد.لوکیشن فیلم هایش دیگر اختصاص به خیابان های نیویورک ندارد. او دیگر جهانی شده، به اروپا می رود و می آزماید.در فیلم هایش در هر دوره ای فلسفه در بطن و متن داستانهای اش قرار دارد.ولی بسیاری معتقدند آلن دوره اول ،فلسفه گویی هایش در فیلم های کمدی اش،بیشتر به دل و مذاق آدمی می نشیند تا این جور دوم.وقتی امتیاز نهایی را دیدم بیشتر به این باور رسیدم .اگر چه آخرین اثر او فیلمی ست استوار و مستحکم.

در ستایش خندیدن بسیار گفته اند ولی خنداندن فضیلتی ست بیشتر.اشک کسی را در آوردن آسان تر است آن هم اگر به وسیله هنر هفتم باشد و اسم اش را بگذارند ملودرام. ولی لبخند را بر روی لبان نشاندند کاری ست که هر کسی از عهده اش بر نیامده و بر نخواهد آمد.تنها،اندک هنرمندانی بوده اند و خواهند بود که توان به دوش کشیدن آن را دارند؛همچون وودی آلن.نابغه ایی که همواره از بهترین دیالوگ نویسان تاریخ فیلم سازی در سینمای آمریکا و دنیا قلمداد شده است.

۲.خودش می داند که طرف ام اوست و اگر چه نمی دانم درد اش چیست ولی این را می دانم که لحظه هایی فشار زندگی آنچنان فشارمان می دهد که تنها سر گذاشتن و راهی کوه و دشت و بیابان شدن، شاید دوای دردمان باشد.اما در این شکل زندگی که اکنون در آن گیر افتاده ایم و دست و پا می زنیم، قطعه هایی هستند که امید می بخشند و باید به دنبال آنها بگردیم.شاید زمانی برسد که زندگی نکنیم،زنده گی کنیم.


پنجشنبه 15 شهریور ماه سال 1386
پنجره

اول.هر روز نشسته است کنار پنجره ایی که درست مقابل پل عابر چهار راه مجیدیه است همان جایی که من هر روز یکبار از آن رد میشوم تا برسم آنطرف اتوبان و پیاده کز کنم تا خانه.اونشسته است؛ زمانیکه پیچ اول پل را رد کنی می توانی ببینی اش.هر روز که او را می بینم یاد اپیزود دوم دستفروش می افتم.و هم به یاد سالهای بعد. خیلی پس از این.من نیز اینچنین به بیرون خیره خواهم شد؟پیرزن همچنان نشسته کنار پنجره ؛خیره.

دوم.سرانجام فرصتی پیش آمد تا زودیاک را ببینم.آخرین اثر دیوید فینچر.همانی که قبل ها با هفت و بازی و باشگاه مشت زنی اش کیفور ام کرده بود.فیلم با الهام از ماجرایی واقعی و درآمیختن آن با کمی تخیل،قضیه قاتل زنجیره ای مرموزی به نام زودیاک را روایت می کند که در اواخر دهه 60 و اوایل دهه 70 میلادی در کالیفرنیای شمالی ، موجی از وحشت پدید آورد.درام پیچیده دیوید فینچر بر مبنای شکار قاتلی زنجیره ای،به پایان تسکین دهنده و نتیجه بخش نمی رسد.او اینبار نیز با توانایی خاص و به کمک ریزه کاری های واقع گرایانه، ماجرای زودیاک را پیش می راند. زودیاک فیلمی فینچری ست.

سوم.هاشمی رفسنجانی به ریاست مجلس خبرگان نائل شد تا بر اعمال و کردار رهبر نظارت کند.ناظری که چندی پیش کتاب خاطرات اش به دستور ناظری دیگر از بازار جمع شد.

بعد از تحریر:حکایت شده در سال های اولیه پس از انقلاب بهمن پنجاه و هفت، یکی از سران حزب کمونیسم شوروی سابق به ایران سفر می کند و پس از چندی اقامت ، مسلمان می شود و به موطن خویش باز می گردد.خبرنگاران از او درباره این تغییر مشی اش می پرسند و او می گوید در ایران رهبر و رئیس جمهور و نخست وزیر و مجلس و قوه قضا هر یک حرف و ساز خود را می زد.شبی در این فکر بودم که با چنینی وضعیت آشوب و بل بشویی ، چگونه چرخ این ولایت می چرخد و شکم مردم سیر می شود و روز و شب را سپری می کنند.حتمی و قطعی ست که کسی با قدرتی عجیب در جایی به این مردم نزال کمک می کند.آنجا بود که به قدرت برتری آسمانی، ایمان آوردم.


پنجشنبه 8 شهریور ماه سال 1386
قاعده گور به گور کردن دین

اول.تلاش و جهدی که حکومت برای وارد کردن دین _بهتر بگویم نشانه های آن_ در عرصه عمومی می کند _جدا از ارزش گذاری _در مواقعی جالب و حتی مضحک جلوه می کند.نگاه کنید به سؤال پیام کوتاه برنامه لیگ برتر فوتبال در روز نیمه شعبان ؛عامل اتحاد و همبستگی در زمان غیبت چیست؟ و گزینه هایی نظیر ولایت فقیه، مبارزه با نفس و انجام مناسک دینی برای پاسخ .من البته گزینه هایی نیز در ذهن خودم اضافه کردم مانند اندازه قطر و وزن توپ فوتبال یا تعداد بازیکنان و یا چگونگی استفاده از کارت قرمز در زمان غیبت به چه شکل است؟صلوات فرستادن مجریان برنامه های خبری در آغاز اخبار، نوع دیگر از آن دسته تلاش هاست.حتی اسم گذاری بر روی اتوبانها و خیابانها.مثلاً همین اتوبان تازه تاسیس امام علی و یا نمونه قدیمی تر، میدان امام حسین و.....نمی دانم در بلاد غرب نیز این چنین است.مثلاً اتوبانی به نام مسیح و یا میدان مریم هست یا خیر؟دوستی می گفت که هیچ حکومتی با به حال به اندازه حاکمان فعلی ایران، در نابودی و مهجور کردن دین در جامعه موفق نبوده است.

دوم.گور به گور را گویی در گور می کنند. ساعاتی پیش خواندن این کتاب را به پایان رساندم و لذت بردم.«گور به گور» رمانی ست از ویلیام فاکنر که در سال 1930 پس از «خشم هیاهو» نوشته است.خود او مدعی بود که نوشتن آن را ظرف شش هفته آن هم با کار شبانه ،پای کوره آتش یک نیروگاه محلی به پایان رسانده و پس از آن هم دستی در آن نبرده است.این رمان را نشر چشمه با ترجمه نجف دریابندری چندی قبل به انقلاب فرستاد و در مدت کوتاهی به چاپ چهارم نیز رسید.اما می گویند این کتاب از کتابفروشی ها جمع آوری شده است.رمانی که به گفته بسیاری، ساده ترین و حتی کاملترین رمان فاکنر است.

سوم.قاعده بازی فیلم خوبی ست.نه اینکه تنها می خنداند_ که این یکی بسیار مهم است_بلکه از جنس کمدی ایست که سالها فراموش کرده بودیم؛کمدی موقعیت نه کمدی بیان.تصاویر و حوادث شما را می خنداند ،نه دیالوگ شخصیت ها.احمد رضا معتمدی که دانش آموخته فلسفه است پس از آنکه نتوانست با زبان سنگین و ثقیل فیلم های قبلی اش هبوط ، زشت و زیبا و دیوانه از قفس پرید با مخاطبان ارتباط برقرار کند و دغدغه های فلسفی اش را به خوبی بیان کند،این بار سراغ ژانر کمدی آمده است.قاعده بازی تلاش معتمدی برای بیان بدون لکنت همان حرف هاست.در کنار آن شوخی با فیلم های بزرگ تاریخ سینما ،که در این راه معتمدی به موسیقی برخی آثار نیز رحم نکرده است،سبب شده اثری موفق از خود بجای بگذارد . ارجاع او به آثار مهم و برجسته سینمای کمدی جهان نشان از توانایی او برای ساخت یک کمدی واقعی است که با لودگی های سایر آثار  کمدی این سال ها تفاوت بسیار دارد. در این فیلم نشانه هایی از «سوپ اردک» برادران مارکس تا کیک پرتاب کنی «مک سنت» و... البته در این فیلم با آثار غیر کمیک تاریخ سینما نیز شوخی شده است .در صحنه ای از فیلم سطل زباله از پله ها به سمت پایین می آید.این صحنه هجو صحنه ایی از فیلم رزمنا و پوتمکین ساخته سرگئی ایزنشتین است.در آنجا کالسکه همراه با نوزاد داخل اش از پلکان به پایین حرکت می کند در قاعده بازی سطل زباله ایی همراه با اکبر عبدی که در داخل اش است. می بینیم که بهره گیری فیلمساز از این ویژگی های سینمای کلاسیک کمدی و غیره همه در خدمت ساخت یک کمدی ایرانی است. در آخر اینکه و باز به قول دوستی به حاشیه رفتن ها ،بی نظمی ها و هرج و مرج و وضعیت به قول معروف فشل اوضاع در فیلم ،بی شباهت به حال و روز بی نظم جامعه ما نیست، که زیر سایه یک بی نظمی کمیک، اشک همه را در آورده است.


سه شنبه 6 شهریور ماه سال 1386
The Paper

                                  روزنامه

                                                  

ران هاوارد فیلم سازی است که کارنامه پر فراز و نشیبی دارد فیلم هایش گاهی نه در فروش و استقبال عمومی و نه در نزد منتقدان هیچ موفقیتی به بار نیاورده است. فیلم های ویلو و باج و رمز داوینچی از این دسته از فیلم های ران هاوارد هستند. اما او فیلم هایی نیز ساخته است که هم تحسین مخاطبان و هم منتقدان را برانگیخته است .فیلم های شیفت شب ،آب پاشی ،ذهن زیبا ،مرد سیندرلایی و روزنامه از مجموعه فیلم های هاوارد هستند که جز فیلم های مهم و قابل توجه سه دهه اخیر نیز می باشند. بینندگان تلویزیون ایران نیز با فیلم های او آشنا هستند و حتما لذت تماشای فیلم زیبا و پیچیده ذهن زیبا را فراموش نکردند، لذتی که به نوعی دیگر با دیدن فیلم روزنامه تکرار خواهد شد.

فیلم آبپاشی ران هاوارد درباره ارتباط یک مرد با موجودی خیالی یعنی یک پری دریای است .در فیلم پیله موجودات فضایی را می بینم که با شکل و شمایل انسانی در خانه کرایه ایی زندگی می کنند که به دنبال پیله هایی هستند که ده هزار سال پیش از سیاره آنها به زمین فرستاده شده است و حالا آنها می خواهند این پیله ها را دوباره به سیاره شان بازگردانند و ذهن زیبا درگیری خیالی یک نابغه ریاضی با تئوری بازی و مسائل جاسوسی جنگ سرد است. اشاره به این فیلم ها یکی از مهمترین مشغله ذهنی ران هاوارد را مشخص می کند ساخت فیلم هایی علمی تخیلی که در آن مرزهای واقعیت و خیال و تصور شکسته می شود و ما با دنیایی پیچیده از ارتباط انسانها با خیال خود مواجه می شویم. این دست مایه در فیلم ذهن زیبا به اوج می رسد فیلمی که جوایز اصلی اسکار سال 2001 میلادی را برای او به ارمغان اورد و کمال پختگی هاوارد در طرح این مضامین است. فیلم مرد سیندرلایی درباره مشت زنی حرفه ای است به نام جیمز برادک است که با مجروح شدن دستش و شکستش در سال 1929 مجبور به کار در بارانداز می شود و فیلم پیگیری سرنوشت پر فراز و نشیب او و اطرافیانش است. فیلم والدین درباره جمع شدن یک خانواده 4 نفری به دور پدر پس از فراز و نشیب هایی است که هر کدام در زندگی دچار آن شده اند. دقت در مضمون این فیلم ها یکی دیگر از درون مایه های مهم آثار ران هاوارد را به ما معرفی می کند. بررسی شخصیت آدمهای معاصر، با همه پیچیدگی های روحی شان، در زمینه اجتماعی کاملا پیچیده معاصر است. فیلم روزنامه نیز بی تردید یکی از پخته ترین فیلم های ران هاوارد در این زمینه است. فیلمی که نشان می دهد فیلم سازش در شناخت پیچیدگی های انسان معاصر و جامعه اش به کمال رسیده است.

فیلم روزنامه درباره یکی از مهمترین ابزارهای قدرت در دنیای جدید یعنی رسانه است. در فیلم مهم و همیشه جاوید همشهری کین اثر اوسون ولز، یکی از مهمترین تغییرها را درباره قدرت روزنامه ها در آغاز قرن 20 می بیند. در این فیلم کین که صاحب ثروت زیادی شده است می تواند مدیریت معدنهای طلایش را به عهده بگیرد اما او ترجیح می دهد روزنامه ای ورشکسته ای را دوباره به جریان بیاندازد. لیکن با پاگیری روزنامه اش و با استفاده از امکان این رسانه جدید، مردی مشهور و جهانی می شود، مردی که در معادلات سیاسی دورانش تاثیر گذار است. نکته جالب انتخاب کین است. او با هوشمندی می فهمد که در شروع صنعتی شدن و توسعه امریکا، روزنامه، از معدن طلا هم مهمتر و برای به دست آوردن قدرت، کاراتر است. فیلم روزنامه نیز به نوعی درباره اهمیت رسانه و تاثیر آن در جوامع است. ران هاوارد اما این کار را با پیگیری تاثیر روزنامه بر روابط اهالی آن انجام می دهد. گویی آدمهای روزنامه یا به تعبیری رسانه، یکی از اجزای پیچیده رسانه هستند.

همانطور که عنوان شد یکی از درون مایه اصلی آثار ران هاوارد بررسی شخصیت آدمهای معاصر با همه پیچیدگی های روحیش در زمینه ها اجتماعی کاملا پیچیده زندگی معاصر است و فیلم روزنامه در آثار ران هاوارد که به این دورنمایه می پردازند، جزو یکی از کمال یافته ترین آنهاست. فیلم روزنامه شخصیت های متعددی دارد که تقریبا همه آنها هم در جنبه شخصیت و خانوادگی شان و هم در جنبه حرفه ای و شغلی شان یعنی روزنامه نگاری، مورد تحلیل قرار می گیرد و ما تقریبا هیچ یک از شخصیت ها را از دست نمی دهیم و فیلم موفق می شود موضوع بسیار گسترده اش را با شخصیت های متعددش به سرانجام برساند. در فیلم روزنامه تاثیر و قدرت رسانه و روزنامه را در زندگی آدمهای معاصر می بینم و آن را از نزدیک لمس می کنیم. دلیل موفقیت و درک درست این موقعیت این است که ما با ارباب جراید یعنی نویسندگان و خبرنگاران روزنامه، پس و پیش می رویم و به خوبی می بینم که چگونه رسانه اولین کاری که کرده است، بلعیدن کسانی است که در حیات و ادامه آن فعال هستند. اگر کمی به روابط خبرنگاران با هم و زندگی خصوصی ناموفق آنها دقت کنیم، می بینیم که آنها بدون این که بفهمند، لابه لای چرخه های تولید یک روزنامه گرفتار شده اند و اصلاً هویت مستقلی از رسانه شان یعنی روزنامه ندارند. جالب این است که در بسیاری از نظریات انتقادی به کارکرد رسانه ها در دوره جدید به همین مسئله اشاره می شود که چگونه رسانه ها هویت جمعی و فردی انسانها را تعیین می کنند و افکار و احساسات مخاطبانشان را کنترل می کنند.

ران هاوارد در فیلم روزنامه به خوبی توانسته است تاثیر رسانه ها در ارتباط با زندگی فردی و جمعی آدمهای امروز را بررسی کند و در این کار مسلماً تاثیر فیلم نامه دقیق و ظریف دیوید و استیون را نمی توان نادیده گرفت .اما یکی از نکاتی که با توجه به آن می توان به قدرت کارگردانی یک کارگردان و تسلطش بر موضوع پی برد، تطبیق حال و هوای دروبین یک اثر با نحوه و سبک کارگردانی است ؛یعنی چه قدر از آنچه که در فیلم نامه مورد نظر بوده در عناصر زیبایی شناختی و سبکی کارگردانی منعکس شود. با دیدن فیلم روزنامه متوجه می شویم که ران هاوارد یکی از کارگردانان مسلط بر ابزار و تکنیکهای سینمایی است. او بسیار ماهرانه حال و هوای درونی اثرش را با نحوه دکوپاژ منطبق می کند. اگر به سکانسهایی که در روزنامه می گذرد دقت کنیم متوجه می شویم، دوربین بسیار سیال و راحت فضای آشفته و به هم ریخته درونی و بیرونی شخصیت ها را منعکس می کند و گویی خود دوربین هم یکی از شخصیت های سرگردان در دفتر روزنامه است.

فیلم روزنامه فیلم نامه بسیار هوشمندانه ای دارد هرچند فیلم دارای شخصیت های متعددی است و هر شخصیت نیز در حوزه کار حرفه ای و زندگی شخصی اش پیگیری می شود اما هیچ کدام از شخصیت ها در فیلم نامه رها نمی شوند و فیلم مانند ارکستی هماهنگ از سازهای گوناگون به خوبی در جهت معنای اصلیش حرکت می کند .مثلاً دقت کنید به روابط مدیر دفتر روزنامه با دخترش رابطه ای بسیار سرد و بی احساس از جانب دختر و حسرت بار از جانب پدر. از سویی وقتی مدیر دفتر روزنامه را در حیطه شغلش، یعنی روزنامه نگاری دنبال می کنیم، با مردی فنا شده مواجه هستیم که گویی یکی از اخبار کهنه شده و بیرمق روزنامه ها است و دیگر، چیزی به غیر از فرسودگی در او قابل تشخیص نیست. فیلم نامه فیلم در جزییات هم بسیار هوشمندانه عمل می کند. در صحنه ای خبرنگار فیلم با همسر باردارش با تلفن صحبت می کند، زن در حال نگاه کردن تبلیغات تلویزیونی است، همسرش از او درباره رنگ تخت خوابی که باید بخرند می پرسد، پاسخ زن به تاسی از تبلیغات تخت خواب،تلویزیونی آبی است. جالبتر این که زن بلافاصله با دیدن تبلیغات بعدی می خواهد نظرش را عوض کند. بهتر از این نمی شد تاثیر رسانه ها بر روح و روان آدمها را نشان داد.

فیلم روزنامه یکی از جدی ترین نقدهای منتقدین رسانه ها را در هسته معنای خود دارد یعنی این که چگونه رسانه ها باعث و موجب شکلگیری هویت فردی و جمعی ما می شود و چگونه در ارتباط ما با یکدیگر تاثیر می گذارند. به تعبیر دیگر در این نگاه های انتقادی به تاثیر رسانه ها ما فقط مصرف کننده یک رسانه نیستیم بلکه رسانه در شکل دهی بسیاری از واقعیتهای ذهنی ما تاثیر سوء دارد یعنی این نیست که ما فقط روزنامه می خوانیم بلکه روزنامه هم ما را می خواند فقط با این تفاوت که ما با خواندن روزنامه نمی توانیم شکل و حتی معنای آن را عوض کند اما روزنامه ها با خواندن ما همه سلائق اشکار و پنهان ما را شکل می دهند و این همان فراواقعیتی است که در اندیشه متفکران پست مدرن به آن اشاره شده است یعنی رسانه ها واقعیتی مجازی برای ذهن ما ایجادکرده اند فیلم روزنامه به خوبی چنین معنایی را به ما منتقل می کند و با تاثیراتی که روزنامه در ارباب جراید گذاشته است ما را متوجه تاثیرات شگرف و هراسناک رسانه ها می کند هرچند نکته قابل تامل این است که همین تاثیر را هم به وسیله رسانه ها متوجه می شویم.


این مقاله امروز در روزنامه اعتماد ملی به چاپ رسیده است


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 25898


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

در سیزدهم تیرماه یکهزار و سیصد و شصد و دو در محله نظام‌آباد تهران چشم‌ام به جهان افتاد. تحصیلات دانشگاهی‌ام را در رشته علوم سیاسی در دانشگاه علامه طباطبایی گذارانده‌ام. می‌نویسم تا روزگار را بگذرانم، که این کار ِدل است و هم کارِ گل... آنچه مهم بود گفتم و غیر از آن، ناگفتنی‌های بی‌اهمیت است.