:: تک نگاری درباره روزمرگی ها و چند چیز دیگر ::                                               ::Email:ali.bozorgian@gmail.com::

شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی


خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 31 مرداد ماه سال 1386
Heat

به بهانه هدیه گرفتن فیلم نامه اش با سپاس از او

هانا:می دونی من و تو اینجا نشستیم.مثل دوتا آدم معمولی با هم حرف می زنیم.توکار خودت رو می کنی،منم مجبورم کار خودمو بکنم.اما حالا که روبه روی همیم،اگر من قدرتشو داشته باشم باید جلوی تورو بگیرم.با اینکه از این کار خوشم نمی آد.اما بهت می گم اگه تو یا هر کس دیگه بخواد زنشو بیوه کنه جلوش رو می گیرم.رفیق....تو زمین می خوری.

مک کالی:سکه همیشه دو رو داره!شاید تو خوردی زمین!مهم نیست چی می شه،چون تو به هر صورت سر راه من پیدات می شه، ما روبه روی همیم،درسته؟اما من حتی یک ثانیه هم وانمی سم.

هانا:شاید درستش همینه.

مک کالی:فکر می کنم بهتره ما دیگه همدیگر رو نبینیم.

این بخش پایانیِ دیالوگ هایِ سکانسِ به یادماندنی رستوران در فیلم مخمصه (Heat) است.جایی که دو غول بازیگری روبه روی هم نشسته اند.یکی مأمور پلیس لس آنجلس و دیگری گانگستر شهر.وینسنت هانا و نیل مک کالی،آل پاچینو و رابرت دونیرو .برای اولین بار _فیلم پدر خوانده 2 با هم نبودند_دو نابغه زمان ما در یک فیلم در کنار هم ایستاده اند.مایکل مان(Michael Munn) بعدها درباره این سکانس گفت این دو آنقدر انرژی ، آنقدر در نقش خود فرو رفته بودند که مجبور شدیم تک تک از این دو فیلم بگیریم.به نوبت جلوی دوربین می آمدند و دیالوگ هایشان را می خواندند.

آنها تجسم نیرویی هستند که«میل» را به «اراده» تبدیل می کنند

یکشنبه 28 مرداد ماه سال 1386
در راه جلجتا ، در راه گانوسا

۱. با قدم زدن می توانی به هر کجا که بخواهی بروی.تو هستی و پاهایت و مسیری طولانی.می توانی هرکسی را که دوست اش داری و نداری در کنارت بیابی.می خواهی ناسزا بگویی یا مدح اش.تو هستی که تصمیم می گیری .می توانی او را حذف کنی و با دیگری هم قدم شوی.هیچ کس مزاحم ات نیست.می خندی و می گریی.تنها توان تو هست و این از برکات تنهایی ست.

در راه جلجتا در راه گانوسا

در تمامی راه ها سنگهایی افتاده است

پاره سنگ هایی، تکه های تیزی، ریگی

برای پرتاب کردن یا بر آن فروغلتیدن

۲. هر روز از کنارش رد می شوم و منتظر.هیچ گاه فراموش نمی کنم .سال هفتاد  بود. ملودرام اشک در بیار حاتمی کیا روی پرده اش .صدایش هنوز تو گوشم باقی مانده .کنار رودخانه راین و آن فریادهای بلند؛چرا اینجا؟رو جزیره دنبالت گشتم نکشتی.تو زمین دنبالت اومدم نبردی.چرا؟ چرا اینجا؟کجاست عدالتت؟خدایا من شاکی ام و آن موسیقی سحر انگیز انتظامی .فیلم که تمام شد صورت های زنان سیاه شده بود .به میکاپ جدیدی نیاز داشتند.آتش گرفت و دود شد رفت رو هوا. بعد از شانزده سال دوباره سراغی از اش گرفته اند.اسکلت اش را بالا بردند و دیواره های بیرونی اش را بنا کردند.تابلو اعلانات عدد صد و هشت را نشان می داد.به اضافه فردا می شود صد و هفت روز دیگر به بازگشایی اش.سینما آزادی.

۳.برای لحظاتی تا آنجا که کاسه صبرم امان ام می دهد به او خیره می شوم.او سخن می گوید.ازعلی و حق.از عزت ایرانی و شرف اسلامی.از اینکه به هیچ جایی طناب اش متصل نیست و غیر دولتی ست.با کمبود بودجه مواجه است  و تاکنون از نوشته ای دچار عذاب وجدان نشده است.زمانی در دفتر سیاسی سپاه با یار گرمابه و گلستان اش صفار بولتن چاپ می کردند و چندی بعد اش به اوین رفت برای گوش سپردن به اعترافات. که آن را افتخاری برای خود می داند و به آن دوران اش می بالد.از آن ایام  به بعد نامی، نامی شد؛ برادر حسین.لبریز شد صبرم.دکمه قرمز کنترل شاید پاسخ ام بود به سخنان اش.سخنانی از جنس علی و حق،عزت ایرانی و شرف اسلامی  آن هم با طعم برادر حسین شریعتمداری.

۴.به روبرو نگاه می کنم.چرا دور چشمان ات سیاه شده؟چرا اینقدر بی حوصله و کسل شده ای؟مثل آدمیزاد زندگی کن دیگه. آ  د  می  زاد.چهار بخشه.سخته؟آره سخته.لباسم می پوشم و می زنم بیرون به سیاهی و تاریکی اش، به سکوت اش.تا به مزخرفات اش گوش نکنم.تا بیابم اش آن که کنارم بود.

در راه جلجتا در راه گانوسا

در تمامی راه ها سنگهایی افتاده است

که وا می داردمان تا آهسته گام برداریم

بایستیم ، به افتادگان یاری دهیم

تا چون ما باز ایستادن را بیاموزند

در راه جلجتا در راه گانوسا

در تمامی راه ها به هر گام سنگ هایی افتاده است


سه شنبه 23 مرداد ماه سال 1386
پاداش سکوت

برداشت اول : فیلم را در جشنواره فجر ندیدم.شنبه فرصتی پیش آمد تا آن را ببینم .باز هم همان قسم بلیط های مجانی .فیلمی که سر و صدای فراوانی به همراه داشت.مازیار میری نام اصلی فیلم اش را من قاتل پسرتان هستم، می دانست و می داند.نامی که از ممیزی عبور نکرد ،و شد، همین پاداش سکوت.پرویز پرستویی نقشش را که بعد از آژانس بدست آورده ،تکرار کرده است.رضا کیانیان و مهتاب کرامتی نقششان کوتاه، ولی اولی همچنان درخشان و دومی بی فروغ است. اما دیدن اصغر بیچاره عکاس و بازیگر قدیمی بعد از مدت ها جالب بود.

برداشت دوم : بعد از دیدن پاداش سکوت یک بارِ دیگر مطمئن شدم که نتیجه ای که از کاغذ و قلم بیرون می آید زمین تا آسمان با اقتباسی که از آن در سینما می شود فاصله دارد.نه در سینمای ایران بلکه در سینمای غیر، از هالیوود تا اروپا،برداشت هایی که از ادبیات گرفته و بر پرده جاری می شود چندان دندان گیر نیست.از استثنا ها _پدر خوانده،بر بادرفته در بلاد غرب و ناخدا خورشید و شازده احتجاب در سینمای خودمان_که بگذریم تا کنون بر این روال بوده.اگر چه آن دورترها تلاش ها بسیار است و آثار اقتباسی بیشتر و هر چه کمیت بالا برود ،کیفیت نیز از آن انتظار می رود.تا کنون که فیلمسازهای ما چندان به ادبیات، چه از نوع فرنگی و چه از نوع ایرانی ، روی خوشی نشان نداده و سراغی نگرفته اند.از این روی شاید پاداش سکوت جهدی ست ارزشمند برای نزدیک تر شدن این دو هنر.اگر چه خواندن داستان های کوتاه احمد دهقان در کتاب«من قاتل پسرتان هستم» حس و حال بی نظیری را بر می انگیزاند تا تماشای فیلم شده ی یکی از آنها.

 


چهارشنبه 17 مرداد ماه سال 1386
شرق ، پروانه و وضعیت گُهی

۱:هم میهن توقیف است،شرق توقیف شد،{...}توقیف می شود.

ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است

۲:حسین صفار هرندی می گوید سنتوری قابل نمایش نیست.پس گورِ پدرِ پروانه ساخت و پروانه اکران و... گور پدرِ هر چی پروانه ست.

۳:بعد از گذشتِ دو سه سال، فنز و پنجره ها را دیدن و از آنجایی که بلیط مفت و مجانی یا محترمانه بگویم ،از آن دسته بلیط هایی که بر رویش مهر مهمان خورده ؛ نصیبم شد،با جمعی از دوستانم ،بعد از بحث و نظر در موسسه صراط، برای رویت نمایشی آن هم از نوع فرمی اش راهی تالار مولوی شدیم.نمایش کمدی نبود، ولی می خندیدم،می خندیدیم.اسمش «وضعیت» بود و  در باب وضعیت زیستن انسان در عصر مدرن و البته فجایع آن،تنهایی و محبوس شدن در زندگی ماشینی،اسیر شدن در تارهای زندگی.این محتوایش بود و به هیچ وجه به قه قهه زدن ربطی ندارد.اما اجرایش چیز دیگری بود.خنده ما هم به این یکی مربوط بود. نمی دانم در جامعه ای که از مدرنیسم عبور نکرده_و شاید نیز کرده _می توان از پست مدرنیسم و هنر آن حرف و سخنی به میان آورد؟ آیا تماشاگر امروز می تواند با این قسم جریانها و هنرها ارتباط برفرار کند یا ساده تر بگویم توان درک و فهم اش را دارد؟ بگذریم از آن دسته که در اجرایِ پزِ به اصطلاح روشنفکری هستند و در ظاهر به نشانه ادراکشان از اینچنین مباحثی، سری به پایین تکان می دهند ؛ که این خود مرضی ست ایرانی، که تا کنون لاعلاج مانده و شاید بماند،باز هم نمی دانم.البته چیز های خوشایندی هم در نمایش بود که یکی طراحی صحنه و دکور ،که متحرک بود و چرخان و دیگری موسیقی زیبایش بود.در اواخر آن نیز من به یاد دیوار و آلن پارکر و راجر والترز محبوب افتادم .همین، و غیر از آن هیچ نبود و اگر بود به عقل و خرد من نرسید.

۴:دقایقی ست پس از بامداد.زنگ تلفن.صدایش می لرزید و من غرق در سکوت. او در اوهام و من در ابهام.گفت خود کشی کرده.آلبوم ها را یکی پس از دیگری پس زدم.رفیق دیروز و مرده امروز.گفتش تو گُهِ خود دست و پا می زد، وقتی یافتنش ؛دیروز.خیلی دیر.

یکشنبه 14 مرداد ماه سال 1386
روزی روزگاری ، سینمای ایتالیا

میکل آنجلو آنتونیونی در گذشت.فیلمسازی ایتالیایی و ناگهان نئورئالیسم. آنچه بیش از همه بعد از سینمای این کشور به ذهن همگان خطور می کند، همین کلمه است.مکتبی که بسیاری از کارگردانان شهیر دیروز و امروز این کشور به آن روی آوردند و شدند نور چشم خیلی ها.ایتالیا مهد هنرمندان بزرگ و جهانی ست.در هر جایی که بر روی صفحه پهناور هنر دست بگذاریم، نامی و هنرمندی از این کشور خودنمایی می کند.از معماری و نقاشی بگیریم تا موسیقی و سینما. این مطلب کوتاه هم به مناسبت مرگ یکی از آن هنرمندان اینجا گذاشتم. درباره سینمای این کشور.

قبل از جنگ، سینمای ایتالیا، سینمایی مبتذل، سبک و سطحی بود. فیلم ها اغلب آثار کپی شده هالیودی با مایه های کمدی، خانوادگی و در مواردی الهام گرفته از قهرمانان تاریخی ایتالیا بود. این ابتذال زمانی به اوج خود رسید که بنیتو موسولینی نظام فاشیست را در ایتالیا حاکم کرد و فاشیست ها با تسلط بر سینما، از ساخت فیلمهای مخالف اهداف فاشیسم جلوگیری کردند. شرکت ایتالیا در جنگ، آن هم، همسو با آلمان، ایتالیا را به فقر و بدبختی کشاند. بعد از پیروزی متفقین در ایتالیا، فقر و بیکاری حاصل از جنگ چهره زشتی از ایتالیا ساخته بود و مردم برای رسیدن به آزادی که برای آن ها تبدیل به رویا شده بود، امید داشتند. در این حال هوا بود که سینمای ایتالیا با تاثیر از اوضاع سیاسی، اجتماعی و اقتصادی به ساخت فیلمهای نئورئالیستی روی آورد. نئورئالیسم (Neorealism )  یا واقع گرایی نو یکی از اولین حرکتهای مهم سینما بعد از جنگ جهانی دوم بود که در ایتالیا پدید آمد. نئورئالیسم هنری کردن واقعیات بدون توجه به قراردادها و سرگرمی های پذیرفته شده است. نئورئالیسم در حقیقت از رئالیسم شاعرانه فرانسه الگو گرفته است. و پیروان این سبک اکثرا گرایشهای مارکسیستی دارند. کارگردانان پیرو نئورئالیسم فیلم هایشان را خارج از استودیو و در فضای واقعی شهرها و خیابان ها می سازند. از بازیگران حرفه ای استفاده نمی کنند و خواهان ارتباط مستقیم با واقعیات جامعه هستند. به همین جهت نمایش بیکاری، بدبختی، فقر و امثال آن در اغلب این آثار مشهود است. دوبله این فیلم ها بعد از پایان کار، این امکان را فراهم می کرد که دوربین ها آزادی عمل بیشتری داشته باشند و بهتر به هدف واقع گرایانه که می خواستند برسندفیلم وسوسه (1942) ساخته ویسکونتی، را اغلب به عنوان اولین فیلم نئورئالیسمی می شناسند. زمین می لرزد (1948) ساخته دیگر این کارگردان روایتگر ماجراهای یک دهکده ماهیگیری سیسیل در دوران جنگ است که از ماهیگر واقعی و خوانواده اش به جای هنرپیشه گان استفاده کرده است. از کارگردانهای پیشرو مکتب نئورئالیسم، میتوان به روبرتو روسلینی اشاره کرد که با ساخت فیلم هایی چون رم شهر بی دفاع (1945) و پاییزا (1946)، آلمان سال صفر(1947) به ایجاد این مکتب کمک کرد. ویتوریو دسیکا با همیاری چزاره زاواتینی به عنوان فیلمنامه نویس، با فیلمهایی چون واکسی(1946) و دزد دوچرخه (1948) ، معجزه در میلان (1951) و امبرتو دی(1952) از دیگر کارگردانان صاحب نام این سبک می باشد. گرچه نئورئالیسم تحسین جهانیان را برانگیخت اما نگاه انتقادانه اش به دولت های معاصر باعث درگیری های زیادی در ایتالیا شد. در سال 1949 قانونی تصویب شد که به دولت اجازه میداد از تولید و ساخت فیلم هایی که به نظر آنان به ایتالیا تهمت و توهین می کردند، جلوگیری کند. از طرف دیگر بهبود وضع اقتصادی مردم و علاقه آنان به سبک های دیگر سینمایی باعث افول این نوع سینما در ایتالیا گردید، هرچند نئورئالیسم در کشورهای دیگر ادامه یافت و فیلمسازانی از آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین، آن را به عنوان الگویی برای مقابله با کارخانه رویا سازی هالیوود تلقی کردند و آن را روشی ارزان قیمت جهت ساخت فیلم هایی در مورد کشور و مردم خودشان یافتند. فدریکو فلینی نیز با نوشتن فیلمنامه های مختلفی همچون رم شهر بی دفاع، پاییزا، به نام قانون و... ، در زمینه نئورئالیسم کار را آغاز کرد اما فیلم های کارگردانی شده توسط خودش مخصوصا بعد از سال 1950 به مرور سمت کمدی و ابعاد معنوی و درونی انسان ها کشیده شد. او نگرش خاص خودش را از نئورئالیسم عرضه کرد. به نظر او نئورئالیسم علاوه بر نگاه به واقعیت های اجتماعی می تواند نگاه به واقعیت درونی انسانها باشد. واقعیت های روحانی، متافیزیک و هر آن چه در درون انسان وجود دارد. فیلمهای جاده، شب های کابیریا، زندگی شیرین، ساتریکون، هشت ونیم و آمارکورد از جمله معروفترین آثار وی می باشد. از دیگر کارگردان مطرح سینمای ایتالیا میتوان به میکلانجلو آنتونیونی اشاره کرد، که او هم مانند فدریکو فلینی به نئورئالیسم درونی معتقد بود. محتوای فیلم های او را اغلب اضطراب ها ، تردیدها و نگرانی ها ی بشر امروز و عدم توانایی او در برقراری رابطه معنوی با دیگران تشکیل می دهد. فیلم های وی آکنده از سکوت ها ، خلاء ها و همة واکنش های انسان مضطرب و ناامید است. زمینه تصاویر خشک ، خالی و بی روح است. رنگ خاکستری غلبه دارد. در نتیجه تمام ساختمان فیلم نیز از همان ملال و اندوهی بر خوردار است که محتوای فیلم. از آثار معروف وی هم میتوان به داستان عشق، ماجرا، بیایان سرخ، نقطه زابریسکی، مسافر و آن سوی ابرها اشاره کردنمی توان از سینمای ایتالیا صحبت کرد و یادی از پیر پائولو پازولینی نکرد. البته بسیاری پازولینی را در زمره مهم ترین شاعران و نویسندگان ایتالیا می دانند، اما وی در ایران بیشتر به عنوان سینماگر شناخته شده است. وی در طول عمر نسبتا کوتاه خود (۵۳سال)، آثار بسیاری در زمینه سینما و ادبیات خلق کرد و تاثیر عمیقی بر فیلمسازان نسل پس از خود گذاشت. از جمله آثار معروف وی در سینما نیز میتوان به فیلم های انجیل به روایت متی، دکامرون، افسانه های کانتربری، هزار و یکشب و فیلم غیر متعارف سالو یا صد و بیست روز سدوم اشاره کرد.

 


شنبه 13 مرداد ماه سال 1386
بزرگداشت یک نفره و کنسرت جمعی

۱.مرغ سحر را خواندیم و استاد برنگشت. شاید ما نباید به آن حال و هوا برمی گشتیم.چراغ ها خاموش و روشن می شدند و آنی که باید می آمد، نیامد.شاید اینجوری نمی شد، لذتی نداشت.شایدم خواندن زیر چراغ هایی که خاموش و روشن می شدند ،سخته .نمی دانم.مرز پرگهر را فریاد زدیم و حال کردیم.چه شبی بود. این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم.

۲.وقتی از پای تلوزیون بلند شدم، ساعت از چهار و نیم هم گذشته بود.باید برای این دو فیلمساز اسطوره ای مراسمی برگزار می کردم.حتی اگر این بزرگداشت ، شخصی باشه، یک نفره باشه.اول شاهکار میکل آنجلو آنتونیونی ،«دگراندیسمان» محصول سال 1964 و بعد یکی دیگر از آن فیلم های ماندگار تاریخ سینما، «توت فرنگی های وحشی» اثری از اینگماربرگمان در سال 1957.اولی کارگردانش را به اوج رساند و دومی با آن جهان را فتح کرد.مگر می توان وقتی از سینمای مدرن صحبت می کنیم از این دو حرفی به میان نیاورد.هر دو هم به فاصله کمتر از بیست و چهار ساعت رخت از دنیا بستند؛ و هم نبستند.نبستند به آن نشان که فیلم هایشان زنده اند و جاویدان، و بستند ، زیرا که خود را زیر تلی از خاک، دفن شده،می بینند.ولی برای من هنوز نمردند.حداقل شبی دوباره زنده شدند و با من بودند.میراثی که اینان به جای گذاشتند فیلم هایی هستند که بخشی از میراث دوران ما هستند.به قول معروف بخشی از فرهنگ معاصر.


دوشنبه 8 مرداد ماه سال 1386
نه دکتر خرمشاد،من مثل شما نخواهم شد

برای ما محمد باقر خرمشاد نامی آشناست .استاد دانشکده حقوق و علوم سیاسی و من نیز دانشجوی سیاسی آنجا.زمانی تلاش می نمود خود را از بقیه متفاوت نشان بدهد.به همگان در صدد اثبات بی طرفی خود و عدم اتصال به جناح و حزبی بود.اما امان از فیش حقوقی، امان.دکتر خرمشاد برای طرفداری از دولت جدید بسیار کوشا نشان می دهد.سر کلاس فریاد هواخواهی اش رو به آسمان می رود.دیگر نشانی از آن پز بی طرفی نیست .بله ،امان از فیش حقوقی ،امان.

دیروز خواندیم و شنیدیم ایشان مانند روزهایی که در کلاس به عنوان مدرس تدریس می کردند این بار به عنوان معاون وزیر اظهار فضل نموده اند.«باید با دانشجویانی که در دانشگاه عقاید لیبرالی، نومارکسیستی ، چپ گرایانه و چه گوارانه دارند و در نشریاتشان به ترویج ادبیات خود مشغولند برخورد نرم شود.»

1.برخورد نرم.عجب واژه زیبایی ست.این می تواند خود نوعی اعتراف باشد.پس تاکنون برخوردهایی که با دانشجویان چه در گذشته و چه در حال می شود نرم نبوده بلکه بسیار سخت بوده است.هم چنین اینطور میتوان تلقی کرد که تا کنون نیز رفتارها به نرمی بوده و ار این پس نیز بر روال سابق خود خواهد بود.اگر این نرم است پس سخت چگونه رفتاری ست؟مگر از بازداشت و زندان و تعلیق و اخراج...که بسیار انجام شده و می شود رفتار سخت تر هم داریم؟

2. احمدی نژاد هربار که با یکی از رهبران آمریکای لاتین دیدار می کند از آنها به عنوان دوست و جمعاً خود را دشمنان پر و پا قرص امپریالیسم جهانی می داند.همگان مطلعند که این رهبران ضد آمیریکایی مشی چپ گرایانه ای دارند.از آن زمانی که فیدل و رایول و چه گوارا کوبای آزاد را ساختند بسیاری بر پایه عمل انقلابی اینان در کشورهای خود سر به شورش و قیام نهادند وانقلاب کردند.برای آنها چه گوارا سمبل است.نماد است.خود آزادی ست.

اما پارادوکس ؛چگونه می توان دانشجویان را از افکاری بر حذر داشت یا به عبارت بهتر آنان را با برخورد نرم تهدید کرد،در حالیکه آن عقاید توسط ریس جمهور همین وادی ستایش می شود؟ آن رهبران سرخ را دوست و حامی خود در راه مبارزه با عالم سرمایه داری می داند؟آیا فرقی می کند این افکار در آمریکای لاتین باشد یا در این جا؟شاید آقای خرمشاد سر به ناسازگاری با دولت جدید گذارده؟ که البته از ایشان به دور است.

3.آن استاد محترم می داند،اگر هوشی در این میان باشد که حتماً باید تا به حال دانسته باشد،دانشجویان هیچگاه مثل ایشان و امثال ایشان نخواهند اندیشید،مثل ایشان به دنبال دانشگاه اسلامی نیستند،حال این رفتار نرم باشد چه سخت.اگر دانشجویان می خواستند این چنین باشند که اکنون همه چیز بر وفق مراد بود ،پرونده ای در میان نبود، اعضای محترم کمیته انضباطی از بیکاری مگس می پراندند،بند سیاسیون اوین خالی می شد و جناب دکتر و دوستانشان شب هنگام سر راحت بر بالین می گذاشتند.نه جناب دکتر، منِ دانشجو همانند شما نمی اندیشم ، رفتار و عقایدم هم درست مقابل شماست.من لیبرال باشم و چه چپ، ولی مثل شما نیستم و نخواهم شد .مطمئن باشید.


دوشنبه 8 مرداد ماه سال 1386
من خود توام پدر

وقتی بعد از آبتنی در ظهرهای گرم تابستان، تو جوبهای کوچه های تنگ خیابان حسینی تو نظام آباد، میومدم خونه،پدرم میدوید دنبالم تا پدر جدش بیاره جلوی چشمام.....

یه زمانی یادم می آمد که باید برگه های امتحانی می دادی به قول ناظم مدرسه والدینت امضا کنند .خب ما که نمره هامون همیشه خدا پرت بود نه که نمره بالا نمی گرفتیم؛ می گرفتیم، ولی تو درس های اصلی مثل ریاضی خب؛افتضاح بود.به هیچکس هم نمیشد گفت مجبور بودم خودم پای ورقه رو امضا کنم به عبارت دیگه جعل می کردم. چند باری به خوبی و خوشی گذشت. ولی امان از روزی که پدرم فهمید.......

پدرم یه موتور هزار قرمز داشت که آرزوم بود بزرگ بشم و پشتش بشینم و تو حسینی ویراژ بدم.البته نه الان دیگه از اون موتور خبری نه دیگه نظام آباد اونجوریه.وقتی خانوادگی میرفتیم بیرون جای من جلوی موتور بود. روی باک میشستم.شب که از جایی برمیگشتیم من روی دستهای پدرم خوابم می برد و مادرم میگه که دستای بابات پشت موتور خواب میرفت.امان از روزهای سخت اقتصادی اون روزا و امان از سپاه و موتور هزارهایش.....

بعد از ظهر بود.خبرش را تو bbc Persian خوندم.عرق سردی رو تنم نشست.برای امین نبود فقط نگران او بودم.از ملاقات آمده بود.پیرتر از همیشه یافتم اش.من که اونجا نبودم ولی مادر میگفت تا امین را چشم بسته آوردند پاهاش شل شد و دستانش شروع کردند به لرزیدن.دلیل این لرزش برای من روشن بود.به قول خودش« من میدونم سرش دارن چه بلاهایی می آرند تا زیر برگه رو امضا کنه».نود روز سیاه گذشت و امین از انفرادی آزاد شد.اما باز میلرزید.جلوی در سبز رنگ و پر هیبت اوین وقتی که امین چشم بسته آوردند بیرون، پیرتر از همیشه یافتم اش.....

رو تخت بیمارستان قلب جماران تو بخش CCU ، زمانی که پشت شیشه ایستاده بودم، او آرامتر ازهمیشه دراز کشیده بود. یادم آمد وقتی او را به اطاق عمل می بردند پاهام شل شد و دستانم لرزید.او مرخص شد ولی همیشه با خودش یه کیسه از دارو این ور و اون ور میبره.از اون قرصهایی ست که باید تا آخر عمر بخوره....

هر بار که او را میبینم یاد خاطره ای از دور و نزدیک می افتم.گاهی خیلی سیاه و کثیف ، گاهی روشن و زیبا.تلخ و شیرین.یاد روزی می افتم که دستانم گرفت و رفتیم سینما صحرا عروسی خوبان مخملباف دیدیم و روزی هم به خاطر نمرات افتضاح من ،ویدیو رو زیر بغل زد و رفت و فروختش.منم گریه کنان تو خیابون دنبالش می دویدم و التماس می کردم.شاید حق داشت چون من شب و روزم با زل زدن به صفحه تلوزیون و دیدن فیلم می گذشت. تمامی این خاطرات هیچ فرقی با هم ندارن چون گذشته ،رفته پی کارش.

امروزم هم مثلاً روز پدره.هیچ موقع ،هیچ سالی بهش تبریک و تهنیت نفرستادم .امسال هم نمی فرستم .چون که هم اون میدونه که من اهل این قرتی بازی ها و فیلم ها نیستم و هم من میدونم که پدرم حالش از این بازی ها به هم میخوره.ولی اطمینان دارم که میدونه هیچ موقع دلم نمیخواسته که پدری به غیر از اون یا یه شکل دیگرش داشته باشم و هم میدونم اونم به غیر از من، در آرزوی پسری دیگه ای نبوده .چون من خود اونم.

 


جمعه 5 مرداد ماه سال 1386
علی سنتوری

نه نشد.علی سنتوری همچنان معلق است. آخرین اثر استاد مهرجویی  را در جشنواره دیدم و از آن روز منتظر اکرانش بودم و زمانی هم که موقع اش رسید..... نه اینبار هم نشد.

نشسته ام عکس های فیلم را با ACD seeنگاه می کنم.آنجا که بهرام رادان با سیگاری گوشه لب اش، روی زمین، تکیه به دیوار، کنار دستگاههای ضبط و پخش،ولو شده و سرش را کج کرده.انگار می خواد چیزی به آدم بگه. موسیقی متن فیلم را با صدای چاووشی  گذاشته ام.یه جور لجبازیِ دیگه. دلم بهم میگه دیگه سنتوری را رو پرده عریض سینما نمی بینی.تا امروز و هر چه که از آعاز اکران فیلم ها در سال جدید می گذرد هر چه دیدیم فیلم های آبکی و مزخرف بوده و دل خوش کرده بودم به همین سنتوریِ مهرجویی که شاید ،شاید که نه، حتماً ،مثل همیشه؛ اون ما رو سیراب کنه... که اینبار هم نشد.

همچنان صدای محزون چاووشی می آد:

رفیق من،سنگ صبور غم هام

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیشکی نمی فهمه،چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دل زده از لیلی ها

خیلی دلم گرفته از خیلی ها

................


پنجشنبه 4 مرداد ماه سال 1386
اندر باب سینماتوگراف(۵)

Cinematograph

بخش پنجم

راست است که کتاب کراکائر از لحاظ توضیح این که چرا فیلم های اکسپرسیونیستی این قدر تاثیرگذار هستند، از ارزش محدودی برخوردار است. ولی از آن سو، تئوری او پیرامون توضیح تاثیر سینمای رئالیستی از حساسیتی استثنایی بهره مند است. عنوان توضیحی کتابش اشاره بر "تقلید" یا "ضبط" واقعیت مادی ندارد بلکه حاکی از "بازیافت" است. بازیابی چیزی یعنی اعاده ی آن، یعنی رهانیدنش از بوته ی نسیان. بدین سان، حتی فیلم های رئالیستی نیز به گونه ای، فراتر از زندگی روزمره می روند، این فیلم ها چیزهایی را به ما می نمایانند که ما در هرج و مرج جریان زندگی روزمره متوجه شان نیستیم. دوربین پارهای اتفاقی را از بطن این آشفتگی بیرون می کشد و آن ها را زا تیرگی و ابهام می رهاند. بررسی هر فیلم رئالیستی واقعآ خوبی نمایانگر چیزیست که کراکائر به آن رسیده است. مثلآ ژرفنماهای آپارتمان دودزده فیلم نجواگران ساخته ی برایان فوربس حاکی از تنهایی و بی تفاوتی قهرمان زن پا به سن گذاشته ی فیلم (ادیت ایوانز) است، ده ها بطری شیر خالی روی میز ولو شده است، عکس های رنگ پریده در قاب های جداگانه روی تاقچه را شلوغ کرده اند. به نظر می رسد که فقط صدای جیرجیر درها و دیوار ها و صدای چکه ی شیر آب تنها ملازمان واقعی پیرزن هستند، که همان "نجواگران" او به حساب می آیند. احتمالآ هزاران و بلکه میلیون ها مورد مشابه با چنین صحنه های دلتنگی آوری در آپارتمان های گوناگون، در همه جا پیش می آید. در زندگی واقعی، ما اغلب به مناظر ناگوار پشت می کنیم، ولی در پی مشاهده ی این گونه صحنه ها، آدم های انگشت شماری نسبت به انزوای مردمان پیر و بینوا بی تفاوت باقی خواهند ماند. فیلم های ژان رنوار پر از اشارات "عادی"اند، پر از جزئیاتی که دقیقآ به دلیل داشتن مصداق در زندگی واقعی تاثیرگذار هستند. در صحنه ای از توهم بزرگ، زندانیان سرگرم کنکاش در یک صندوق پر از لباس اند تا خودشان را برای یک نمایش آماده کنند. یک زندانی بدخلق به یک جوان ظریف دستور می دهد که لباس خواب زنانه بپوشد و کلاه گیس بر سرش بگذارد. پسرک از روی شوخی می رود که به این لباس در بیاید. سایر زندانیان با هیجان مشغول امتحان لباس ها هستند که زندانی جوان وارد می شود. تمام گروه ناگهان ساکن می شوند. پسرک با دستپاچگی شروع به بامزگی درباره ی لباسش می کند و در همین حال، دوربین به آرامی پان می کند تا اشتیاق و اندوه زندانیان را بنمایاند که اکنون به یاد می آورند که چه زمان درازی از دیدار زن های شان گذشته است. این سکانس در عین حال که ساده و با سلیقه است، به گونه ای درخشان تاثیرگذار است. این صحنه، مانند موردی که در بسیاری از صحنه های زندگی پیش می آید، به آن تغییر ناگهانی حال و هوا دست می یابد که ممکن است حتی نتیجه ی یک اتفاق ساده باشد.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 25881


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

در سیزدهم تیرماه یکهزار و سیصد و شصد و دو در محله نظام‌آباد تهران چشم‌ام به جهان افتاد. تحصیلات دانشگاهی‌ام را در رشته علوم سیاسی در دانشگاه علامه طباطبایی گذارانده‌ام. می‌نویسم تا روزگار را بگذرانم، که این کار ِدل است و هم کارِ گل... آنچه مهم بود گفتم و غیر از آن، ناگفتنی‌های بی‌اهمیت است.